football360 logo
360-club-icon
360-club
360-camera

بازخوانی یک پرونده تاریخی ؛ ردپای فاشیسم در مستطیل سبز

30 خرداد 1401 ساعت 11:1224 نظر
از بنیتو موسولینی تا آدولف هیتلر و ژنرال فرانکو، هرکدام به نوبه خودشان دنیای فوتبال را تحت تاثیر قرار داده‌اند.

به گزارش فوتبال 360، در قرن بیستم و با رشد روز افزون محبوبیت فوتبال در جوامع جهانی، قدرت‌های سیاسی به نوبه خود مجال استفاده از فوتبال به عنوان بستری برای پروپاگاندا را پیدا کرده و درحالی که اکثر هواداران فوتبال، از اقشار جوان جوامع بودند، فوتبال بهترین عرصه برای پیشبرد اهداف سیاسی به حساب می‌آمد.

نمایندگان 2 ملت در مستطیل سبز مقابل یکدیگر، تقابل 2 ایدئولوژی، پیروی از دستورات، گاهی سرپیچی، 2 راهی میان مرگ و زندگی و در نهایت، شعله‌های جنگی که از اروپا، ویرانه ساخت.

فوتبال به ظاهر، فقط یک ورزش است اما در پشت صحنه دویدن‌های 22 نفر به دنبال یک توپ، تاریخی از استبداد، فساد و اعمال نفوذهای خارج از میدان جریان دارد. صفحه‌هایی از کتاب تاریخ فوتبال که قدرتمندترین فاشیست‌های قرن بیستم، نقش اول‌های روایتِ آن بوده‌اند؛ بنیتو موسولینی، آدولف هیتلر و فرانسیسکو فرانکو. از «دوچه» که با اعمال نفوذ، یک جام‌جهانی را برای کشورش به ارمغان آورد تا بازیکنانی که برای پایبندی به ارزش‌های ناسیونالیستی‌شان، قربانیِ «پیشوا» شدند.

آری، بر فوتبالِ قرن بیستم در اروپا، درختی تنومند سایه انداخت که تحت عنوان «فاشیسم» شناخته شده است.

جام‌جهانی، وعده‌گاه دوچه

معتبرترین رقابت فوتبالی این روزها در جهان، سال 1930 و به عنوان تورنمنتی که قرار بود ملت‌های مختلف را از سراسر کره خاکی به یکدیگر نزدیک کند، آغاز شد اما خیلی زود، عرصه‌ای شد که هویت ملیِ کشورها را بیان می‌کرد و رهبرانِ فاشیست در قاره اروپا، زمین فوتبال را به عرصه‌ای برای نبرد ایدئولوژیک تبدیل کردند.

رابطه بیمار میان فاشیسم و فوتبال، در ایتالیا زاده شد. کشوری که به عبارتی دیگر، ریشه‌های این ایدئولوژی را در خود جای داده است. ایدئولوژی که ابتدا به نیت متحد کردن ایتالیا به عرصه سیاست وارد اما به مرور زمان، دچار افراط شد و جز خشونت، چیزی باقی نگذاشت.

28 اکتبر 1922، حزب فاشیست در ایتالیا به قدرت رسید و در طول 3 سال، بنیتو موسولینی به عنوان اولین دیکتاتورِ فاشیست در اروپا به جهان معرفی شد. مردی که با اسمِ رمزِ «بازگرداندنِ شکوه امپراتوری روم» به ایتالیا، هویت ملی مردم این کشور را به تاریخِ پر شکوهشان گره زد.

آقای دیکتاتور که به هیکلِ تنومند و سینه لختش در زمان انجام ورزش‌هایی چون اسکی و اسب سواری شناخته می‌شد، هرگز در مجامع عمومی با توپی مقابل پاهایش دیده نشد اما به عنوان سردبیرِ سابقِ یک مجله اجتماعی، به خوبی از تاثیرات فوتبال بر جامعه جهانی آگاه بود. فوتبال، آن ارمغانِ انگلیسی، همان مسیر میانبری بود که موسولینی را به مقبولیت عام می‌رساند.

قهرمانی به زورِ زر

بنیتو موسولینی، سرانجام با کسب امتیاز میزبانی از دومین دوره جام جهانی، به مقصودش رسید. ایتالیا، وعده‌گاهِ بزرگترین رویداد فوتبال شده بود و پیش از آغاز هر بازی، جمعیت حاضر در ورزشگاه به موسولینی سلام می‌دادند. اعمال نفوذ آقای دوچه در خرد و کلانِ موارد برگزاری مسابقه، از تعیین داوران و برگزاری جلسات با آن‌ها پیش از آغاز هر دیدار تا وادار کردن تیم‌های حریف به انصراف و کم‌کاری، در نهایت اولین قهرمانی تاریخ آتزوری در این رقابت‌ها را به ثبت رساند.

تورنمنتی که در ایتالیا برگزار شد و در نهایت هم جام قهرمانی از این سرزمین خارج نشد. به دستور موسولینی حتی جامِ منحصربه‌فردی (کوپا دل دوچه) نیز به اندازه 6 برابر بزرگ‌تر از جام اصلی (که بعدها به «ژول ریمه کاپ» تغییر عنوان داد) برای این تورنمنت طراحی شد تا به تیم قهرمان اهدا شود و به خوبی، ایتالیای فاشیستی با آرمانِ رسیدن به شکوهِ امپراتوری روم را به تصویر می‌کشید.

صدالبته که موسولینی همچون فرانکو و بر خلاف هیتلر، از این شانس بهره‌مند بود که در روزگار حکومتش، تیمِ قدرتمند و یکدستی را زیر نظر ویتوریو پوتزو به میدان بفرستد.

پس از پایان جام جهانی 1934، ژول ریمه، ریاست وقت فدراسیون جهانی فوتبال در یادداشت‌های شخصی‌اش می‌نویسد: «تورنمنت 1934، هرگز زیر نظر فیفا برگزار نشد و این بنیتو موسولینی بود که جام جهانی مذکور را برگزار کرد؛ دقیقاً به همان شیوه‌ای که خودش می‌خواست!»

اکثر داورها پس از بازگشت به کشورشان، از هرگونه قضاوت در دیدارهای رسمی محروم شدند. در دیدار نیمه‌نهایی، با درخشش ماتیاس سیندلار، اتریشِ جذابِ آن روزها تا نقش بر آب کردنِ نقشه‌های موسولینی فاصله‌ای نداشت اما حضور هواداران تا چند سانتی متریِ زمین مسابقه، به اندازه کافی سبکِ بازی اتریش را تحت تاثیر قرار می‌داد و اتریشی‌ها به جز باران، زمین باتلاق مانند، هواداران ایتالیایی و بازیکنان آتزوری، باید با داور مسابقه هم می‌جنگیدند.

ایکلیند، مامور و معذور

داوری که توسط بنیتو موسولینی برای قضاوت در این دیدار مشخص شده بود، جوان سوئدی، ایوان ایکلیند نام داشت. او شبِ پیش از مسابقه نیمه نهایی، با بنیتو موسولینی و بازیکنان تیم ملی ایتالیا شام مشترکی صرف کرد تا تاکتیک‌های مورد استفاده در دیدار هماهنگ شوند!

یوزف بیچان که یکی از بازیکنان تاثیرگذار اتریش در آن تورنمنت بود، در این باره می‌گوید: «وقتی من در یک صحنه توپ را به جناح راست برای هم‌تیمی خودمان، چیژک فرستادم، داور همچون مدافعان ایتالیایی با ضربه سر، توپ را به بازیکنان رقیب رساند! باور کردنی نبود.»

در نهایت، ایتالیا بازی را با یک گل که همگان به آفساید بودنِ آن اذعان دارند، بازی را پیروز شد و به فینال رسید. دیدار فینال در استادیوم ملی شهر رم، میراث‌دارِ امپراتوری روم برگزار می‌شد و لاجوردی پوشان باید به مصاف چکسلواکی می‌رفتند. تیمی سرشار از بازیکنان بااستعداد اما بدون تجربه کافی.

استثنا در تاریخ!

موسولینی بازهم ایوان ایکلیند را به عنوان داور دیدار معرفی کرد و برای اولین و آخرین بار در طول تاریخ مسابقات جام‌جهانی، دیدارهای نیمه‌نهایی و فینالِ یک تورنمنت، تنها یک داور داشت. پیش از آغاز دیدار فینال، ایکلیند به جایگاه ویژه رفت تا دوباره ملاقاتی کوتاه با آقای دوچه داشته باشد!

«میلوسلاو ینشیک» روزنامه‌نگار اهل جمهوری چک که 20 سال از عمرش را وقفِ تحقیق درباره تبانی در جام جهانی 1934 کرده است، می‌گوید دیدار داور مسابقه با موسولینی، درست پیش از آغاز دیدار، عامل اصلی فروپاشی روحیه بازیکنان چکسلواکی بود: «بازیکنان می‌دانستند چه اتفاقی در دیدار نیمه‌نهایی میان ایتالیا و اتریش افتاده و مطمئن بودند سناریو برای آن‌ها هم تکرار خواهد شد.»

از همان ابتدای دیدار، بازیکنان چکسلواکی که می‌دانستند در شرایطی بسیار نابرابر به مصاف رقیب خواهند رفت، با بازیِ خشن و فیزیکیِ آتزوری مواجه شدند. خطاهایی به شدت خشن که داور حتی سوت توقف دیدار را نیز به تبعشان به صدا درنمی‌آورد، چه برسد به جریمه بازیکنان ایتالیا. لاجوردی پوشان بازی را با نتیجه 2 بر یک پیروز شدند و ایتالیا در رم، جام قهرمانی جهان را بالای سر برد. اتفاقی که محبوبیت آقای دیکتاتور را به طرز قابل توجهی افزایش داد.

پیشوا و تبدیل پروپاگاندا به هنر متعالی!

اگر موسولینی در جام جهانی 1934، فاشیسم را به خوبی با فوتبال گره زد، هیتلر در المپیک تابستانی 1936 برلین، مسیری تقریباً مشابه را پیمود. درحالی که «دوچه» آشکارا در تعیین نتایج جام جهانی اعمال نفوذ می‌کرد، آدولف هیتلر این مقوله را تبدیل به یک هنرِ مدرن کرده بود.

پیشوا، هنرمندانه پروپاگاندا را به یاریِ یوزف گوبلس در المپیک 1936 به پیش می‌برد اما نازی‌ها با یک مشکل اساسی روبرو بودند؛ تیم ملی فوتبال آلمان در ابتدای دهه 1930، شباهتی به آرزوهای هیتلر نداشت و نمی‌توانست سفیرِ لایقی برای نژاد ِ به زعم خودشان برتر آریایی‌ها در مستطیل سبز باشد. ژرمن‌ها تیمِ خوبی نداشتند و بهبود عملکرد، یک نیازِ اساسی بود. آلمان توفیقِ چندانی در قیاس با ایتالیای موسولینی در مستطیل سبز به دست نیاورد اما فوتبال، همان عرصه مورد علاقه هیتلر برای جاه‌طلبی‌هایش به نظر می‌رسید.

در اکتبر 1933، آدولف هیتلر، آلمان را از «مجمع اتفاق ملل» خارج کرد؛ تصمیمی که باعث طرد شدن نازی‌ها از جامعه جهانی بود اما فوتبال، این فرصت را به هیتلر می‌داد تا همسایگان کشورش را دوباره متحد کند و امپراتوری آلمان را دست‌کم در مستطیل سبز بازیابد.

فوتبال، نازیسم و مکانیسمِ عادی‌انگاری

المپیک 1936 برلین، موفق‌ترین نمونه بهره‌برداری سیاسی از رویدادهای ورزشی با اهداف ایدئولوژیک بود. آدولف هیتلر با برگزاری المپیک برلین، تشکیلات بی‌عیب و نقصِ آلمان‌ها را در کنار استواری ایدئولوژی نازی و برتری نژاد آریایی به رخِ جهانیان کشید. تیم المپیک آلمان با کسب 38 مدال طلا، بالاتر از ایالات متحده قهرمان این رقابت‌ها در مجموع مسابقات لقب گرفت اما تنها یک اتفاق، به نظر می‌رسید کامِ هیتلر را تلخ کرده است؛ قهرمانی دونده سیه‌چرده آمریکایی، جسی اوونس در رقابت‌های 100 متر. 4 روز بعد برای فراموشی این رخداد، هیتلر نیاز مبرمی به پیروزی تیم ملی فوتبال کشورش در این رقابت‌ها داشت و آلمان‌ها باید به مصاف نروژ می‌رفتند. تیمی که لقمه‌ای دندان‌گیر برای تیم ملی آلمان به حساب نمی‌آمد. همه چیز برای برتری مهیا بود و هیتلر  برای حضور در استادیوم آماده می‌شد.

همه چیز آماده برای کسب مدال قهرمانی در رشته فوتبال، مقابل چشمان پیشوا! این اولین بار بود که هیتلر برای تماشای مسابقات فوتبال به استادیوم می‌رفت و اطرافیانش به او اطمینان خاطر داده بودند  آلمان بدون کوچکترین دردسر، این بازی را پیروز خواهد شد. ژرمن‌ها که با پیروزی 9 گله مقابل لوکزامبورگ به مرحله یک‌چهارم نهایی رسیده بودند، مقابل نروژ شکست خوردند و این افتضاحِ تاریخی، تبدیل به اولین و آخرین تجربه هیتلر از حضور در استادیوم فوتبال شد. پیشوا به محض دریافت گل دوم با عصبانیت استادیوم را ترک کرد و این عصبانیت، پیش‌درآمدِ اتفاقات ناخوشایندی بود.

قطع امید از مانشافت

هیتلر با قطع امید از بازیکنان تیم ملی فوتبال کشورش، امید به دیگر تیمِ آلمانی زبان داشت که از قضا بر خلاف آلمان، تیمی در سطح اول جهان به حساب می‌آمد؛ اتریش، تیمی که به فینال المپیک 1936 رسید و در نهایت، نتیجه را با حداقل اختلاف به قهرمان جهان، ایتالیا واگذار کرد. هر چقدر آلمان‌ها تیمشان خشک، انعطاف‌ناپذیر و خالی از تاکتیک بود، اتریشی‌ها تمامِ ویژگی‌های یک تیمِ چشم‌نواز را داشتند و به «تیم اعجاب‌انگیز» مشهور شدند.

آنها در دهه 1930، 2 بار آلمان را با بیش از 5 گل در هم کوبیدند و سمبلِ اتریشِ اعجاب‌انگیز، کسی نبود جز جوانِ خوش‌تکنیک و خوش‌چهره‌ای به نام «ماتیاس سیندلار»؛ بازیکنی که از ستاره تیم ملی، به یک اسطوره ملی تبدیل شد. سیندلار الفبای فوتبال را همچون نُت‌های یک ارکستر سمفونیکِ اعجاب انگیز از بر بود و در یک نظرسنجی معاصر به عنوان «محبوب‌ترین بازیکن تاریخ فوتبال اتریش در قرن بیستم» انتخاب شد. سیندلار، دیوید بکامِ نسلِ خودش بود. زندگیِ شخصیِ سیندلار اما بیش از هر کسِ دیگری تحت تاثیر پیوند فاشیسم و فوتبال قرار گرفت.

مرثیه‌ای برای یک رویا

مارس 1938، نیروهای ورماخت وارد خاک اتریش شدند و «پیوستِ اتریش» بدون ریخته شدن حتی یک قطره خون که به «آنشلوس» معروف است، رخ داد. نازی‌ها نه تنها ساختمان‌های اداری و حکومتی اتریش را در دست گرفتند، بلکه «آنشلوس» این امکان را به تیم ملی فوتبال آلمان می‌داد تا بازیکنان اتریشی را به خدمتِ مانشافت درآورد. هیتلر می‌خواست تیمی را زیر پرچم آلمان روانه مسابقات جام جهانی 1938 کند که خاطره المپیک 1936 را به فراموشی بسپارند.

سیندلار از همه بازیکنان اتریشِ اعجاب انگیز یک سر و گردن بالاتر بود اما با همه فرق داشت. او پیوست اتریش به خاک آلمان را به رسمیت نمی‌شناخت و هرگز راضی به پوشیدن پیراهنِ آلمان نازی نشد. او اگرچه برای استریاوین بازی می‌کرد اما رگه‌های یهودی نداشت، خانواده‌اش کاتولیک بودند و سیندلار، یک ناسیونالیستِ تمام‌عیار. مردی که ناسیونالیسمِ اتریشی، آنقدر برایش ارزشمند بود که حتی از دستوراتِ پیشوا هم سرپیچی کند.

به عنوان آخرین دیدار زیر پرچم اتریش، تیم ملی این کشور به دستور هیتلر در یک بازی دوستانه مقابل آلمان به میدان رفت تا این مصاف، هم پایانی باشد بر تیم ملی اتریش و هم آغازی برای تیم ملی آلمان با حضور ستارگانی از اتریش‌ که از این پس باید در لباس مانشافت به میدان می‌رفتند. سیندلار در این دیدار نمادین، کاپیتانِ تیم ملی کشورش بود و قرار بر این شد آلمان‌ها بازی را پیروز شوند.

اتریشی‌ها دستور داشتند تا بازنده زمین مسابقه را ترک کنند اما سیندلار، بیش از یک نیمه این دستور را تاب نیاورد. با آغاز نیمه دوم، خیلی راحت دروازه آلمان را باز کرد و قدم زدن مغرورانه‌اش مقابل جایگاه ویژه‌ای که مملو از افسران نازی بود، حکمِ آخرین رقص را برای مرد کاغذی داشت. سرپیچی از دستورات پیشوا، حکمی جز اعدام نداشت و ماتیاس سیندلار بهای گزافی برای پایمال نکردنِ هویتش پرداخت.

مرگ، تاوانِ وطن‌پرستی نیست

شب 23 ژانویه 1939، سیندلار به همراه نامزدش در خانه، برای آخرین بار وقت گذرانده و فردای آن روز، هیچکدامشان از خواب بیدار نشدند. با وجود این که قریب به 90 سال از ماجرا می‌گذرد اما مرگِ سیندلار هنوز هم رازآلود باقی مانده است. گزارشات رایش سوم، خبر از مرگِ طبیعیِ او به وسیله گاز کربن مونوکساید می‌داد اما مردِ کاغذی در آتشِ فاشیسم سوخته بود.

باید اقرار کرد سیندلار پیش از آنکه چشمانش را برای همیشه ببندد، مرده بود. زمانی که او را از فوتبال بازی کردن زیر پرچمِ کشورش محروم کردند. سیندلار در روزگار استیلای فاشیسم بر فوتبال، شاید پررنگ‌ترین سمبلِ مبارزه با فاشیم بود. وین و اتریش در روزهای ابتدایی سال 1939 سیندلار را از دست دادند اما حدود یک قرن است که مردم اتریش، هرساله در سالمرگِ او، در کنار مقبره‌اش حاضر شده و به او ادای احترام می‌کنند.

مشروعیت بخشیدن انگلیس‌ها به فاشیسم

2 ماه پس از آنشلوس، نویل چمبرلین، نخست وزیر وقت بریتانیا طی قراردادی، دست به مماشات با آدولف هیتلر و آلمان نازی زده بود تا با سیاست، در برابر سلطه‌جویی پیشوا قد علم کند و این مورد را با افتخار به اطلاع مردم جهان رساند. بنابراین با موافقت چمبرلین، تیم ملی انگلیس به قصدِ عادی نشان دادنِ شرایط، درحالی که هیچ نشانی از سایه امنیت بر کره خاکی به چشم نمی‌آمد، برای دیدار مقابل آلمانِ نو نوار شده با ستارگان اتریشی، به برلین سفر کرد. 115 هزار تماشاگر در الیمپیا اشتادیون برلین حضور به هم رساندند و با طوفان بی‌پایانی از گلزنی مواجه شدند. پیروزی 6 بر 3 انگلیسی‌ها، یک اتفاق مضحک برای آلمان بود اما شکست با این نتیجه هم نازی‌ها را به اهدافشان می‌رساند. شکست مقابلِ سه‌شیر در آن روزگار، مقوله عجیبی نبود و تقریباً هر تیمی به مصاف انگلیس می‌رفت، چاره‌ای جز شکست نداشت. برای هیتلر اما پروپاگاندا به وضوح مهم‌تر از نتیجه بود.

ابرقدرت سیاست، بازیچه می‌شود!

سلام نازی به سمت جایگاه ویژه از جانب بازیکنان تیم ملی انگلیس، پیش از آغاز دیدار به سمت گوبلس، برای پیشوا کافی بود. این کار از جانب انگلیس‌ها، ابرقدرت سیاسیِ آن روزگار که هرگز قصدِ پر و بال دادن به فاشیسم را نداشتند، به رژیمِ هیتلر مشروعیت می‌بخشید و پیشوا چیزی جز این نمی‌خواست. انگلیس برای برگزاری آن دیدار و سفر به برلین، زیر فشار عجیبی از جانب سایر کشورها قرار گرفت که از تصمیمش صرف‌نظر کند اما پاسخ سردمدارانِ آنگلوساکسون، چیزی جز «فوتبال، ارتباطی با سیاست ندارد» نبود!

پس از بازی، تنها یک تصویر در روزنامه‌ها دست به دست می‌شد؛ سلامِ نازیِ سفید پوشانِ انگلیسی هنگام پخش سرود ملی آلمان در مراسم ابتدایی، در حالی که پیشوا هم در استادیوم حضور نداشت! تصمیمات منفعلانه بریتانیا، بیش از پیش به بادِ انتقاد گرفته می‌شد. انگلیس خواسته یا ناخواسته، در دنیای فوتبال بازیچه پیشوا شده بود و دیگر چاره‌ای به جز پذیرشِ آن نبود. مستطیل سبز، تنها جایی بود که سیاست‌های آدولف هیتلر مبنی بر مشروعیت بخشیدن به حاکمیت نازی، بدون ذره‌ای کم و کاست به پیش می‌رفت. آدولف هیتلر در اوج غرور به سر می‌برد و خطر جنگ، بیش از پیش بر سرِ مردمانِ جهان سایه انداخته بود.

کناره‌گیری چمبرلین به سبب کوتاهی در برابر آلمان نازی، به ظهورِ وینستون چرچیل در عرصه سیاست منجر شد. فوتبال، بی‌لیاقتیِ چمبرلین را بر همگان آشکار کرد و ظهور چرچیل، بدون شک تاریخ جهان را تغییر داد. شاید اگر آن سلامِ نظامی و ظهور چرچیل نبود، جهانِ این‌روزها هیچ شباهتی به وضعیت کنونی‌اش نداشت.

ادامه دارد...


* امیرعباس زمانیان


Loading...
Loading...
Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...