داستانی از رنج و آزادی در مستطیل سبز؛ فریاد فاشیسم از گلوی دیکتاتورها
به گزارش فوتبال 360، اسپانیا در کنار انگلیس که فعلاً قرار نبود تورنمنتی را به رسمیت بشمارد، غایبِ بزرگِ جام جهانی 1938 بود. این کشور در طول برگزاری سومین دوره جام جهانی درحالی که بنیتو موسولینی و آدولف هیتلر به توفیق تیمهای ملی کشورشان دل بسته بودند، درگیرِ جنگ داخلیِ خونینی شده بود که 3 سال به طول انجامید و ائتلاف نیروهای ملیگرا به رهبری فرانسیسکو فرانکو در جنگ با جمهوریخواهان جناح چپ در کاتالونیا، یکی از سیاهترین صفحات در دل کتاب تاریخ ماتادورها را به ثبت رساند.
جنگ داخلی اسپانیا، مجالی بود برای قدرتنمایی کمونیسم در برابر 3 ابر قدرت فاشیست در قرن بیستم. سال 1937 به دستور بنیتو موسولینی 50 هزار نیروی نظامی ایتالیایی با پشتیبانی نیرو هوایی و دریایی این کشور به اسپانیا فرستاده شدند تا از متحدِ فاشیستِ دوچه در اسپانیا حمایت کنند. همزمان در روز 26 آوریل، لوفتوافه (نیروی هوایی ورماخت تحت حاکمیت هیتلر) شهرِ بیدفاع گرنیکا را در شمالِ ایالت باسک بمباران کرد.
اتفاق تراژیکی که الهام بخشِ خلقِ نقاشی تحت همین عنوان به دستان پابلو پیکاسو شد. 2 سال بعد، ژنرال فرانکو آخرین سنگر مقاومت جمهوریخواهان را فتح کرد و پایتخت کاتالونیا، بارسلونا را دوباره تحت فرمان حکومت مرکزی در مادرید قرار داد.
آخرین بازمانده
با وجود از بین رفتنِ متحدانِ فاشیستش در پایان جنگ جهانی دوم، تصمیم فرانکو مبنی بر بیطرف باقی ماندن در طول جنگ جهانی دوم، او را از مرگ نجات داد و ژنرال از منظر سیاسی در کشورِ خودش، قرنطینه شد. رژیمِ فرانکو از قلع و قمع شدن به دست متفقین در امان ماند اما کشورش بهای گزافی برای این نجات پرداخت. اسپانیا رسماً با دژی آهنین در مرزهایش مواجه بود که آنها را قادر به برقراری روابط دیپلماتیک با هیچ کشور دیگری نمیساخت. فرانکو اجازه داشت هر تصمیمی برای کشورش در چارچوب مرزهای اسپانیا بگیرد اما روابط بینالملل ماتادورها با دنیای بیرون به سبب حمایت شدن توسط آدولف هیتلر و بنیتو موسولینی، کاملاً ممنوع بود.
با این وجود که اسپانیا کشوری فقیر در شبه جزیره ایبری بود، رهبرِ فاشیستش همچون هیتلر و موسولینی به فوتبال علاقه داشت و حاضر بود همه سرمایه مملکتش را فدای فوتبال کند! زمینهای که اجازه میداد فرانکو کنترلش بر خاک اسپانیا را تحکیم ببخشد.
تولد الکلاسیکو از بطنِ فاشیسم
رئال مادرید در قلب پایتخت حکومت مرکزی، نمادی بود برای قدرتنمایی فرانسیسکو فرانکو. از طرف مقابل اما نماینده بندر بارسلون در فوتبال اسپانیا، بارسلونا، به عنوان قطب مخالف با سیاستهای دیکتاتوری فرانکو بود و نمایندهای برای جمهوری خواهان چپگرا در کاتالونیا به حساب میآمد. بارسلونا به خوبی فرهنگ کاتالان را در مستطیل سبز به تصویر میکشید و نوکمپ، جایی بود که جمهوریخواهان میتوانستند آزادانه عقاید ضد فاشیستیشان را فریاد بزنند. البته که در نوکمپ «آزادی بیان» بود اما گاهی اوقات فقدان «آزادیِ بعد از بیان»، برای هواداران بارسلونا دردسر میساخت.
زندگی در کاتالونیا و طرفداری از بارسلونا در طول قرن بیستم، 2 عنصر جدایی ناپذیر از یکدیگر هستند. زبان کاتالان و برافراشتنِ پرچم کاتالونیا در همهجا به جز نوکمپ ممنوع بود. زمانی که گریلینکر در سال 1986 به بارسلونا پیوست، تلخیِ میراثِ فرانکو در شرقِ اسپانیا را زیر زبانش حس کرد. او در این باره میگوید: «پیش از آنکه تصمیمی برای پیوستن به بارسلونا داشته باشم، میدانستم رقابت 2 باشگاه بزرگ رئال مادرید و بارسلونا، قلب تپنده فوتبال اسپانیاست اما به محضِ بر تن کردنِ پیراهن بلوگرانا، متوجه شدم این «رقابت» در باطنش به «نفرت» شباهت دارد. در کاتالونیا، هنوز هم رئال مادرید نماینده رژیم فاشیستی فرانکوست و بارسلونا، نمادی برای زنده نگه داشتنِ جمهوریخواهی.»
نفرت و دیگر هیچ
انزجارِ بارسلونا از رئال مادرید، در بحبوحه دیکتاتوری فرانسیسکو فرانکو متولد شد و پس از یک سده، هنوز هم این رقابت، جلوهای از نفرت را در خود دارد. فرانکو همچون سایر رهبرانِ فاشیست به دشمنانش هیچ رحمی نشان نمیداد. ترکشهای جنگ داخلیِ خونین، هنوز بر دیوارههای قدیمیِ شهر بارسلون خودنمایی میکند و این ترکشها، میراثی است از زمانی که زندگی، هرگز به آسانیِ استادیوم رفتن و تشویقِ تیم مورد علاقه نبود. رد خون، هنوز بر کفِ «بازیلیکا دا لا ساگرادا فامیلیا» به عنوان یادگاری از دورانی که هر جنایتی تحت عنوان فاشیسم مشروعیت داشت، به چشم میآید و دیوارههای کلیسا در قلب بارسلون، هنوز بوی خون میدهد.
ریاست باشگاه، فدای ایدئولوژی
در اسپانیای تحت حاکمیت ژنرال فرانکو، هیچکس در امان نبود و قتل جوزپ سونیول، مدیرعامل وقت باشگاه بارسلونا به دستِ سربازان فرانکو، همزمان با روزهای ابتدایی جنگ داخلی که در گوادالاخارا به اسارت درآمده بود، یکی از بارزترین نمادهای ناسیونالیسمِ کاتالان است.
تصویر چهره سردِ سونیول، هنوز فریاد آزادی سر میدهد. سونیول مردی است که این روزها به عنوان قهرمانی ملی در کاتالونیا شناخته میشود. قتلِ سونیول، در نتیجه یک اشتباه کشنده رخ داد. او با ماشینش در حال حرکت بود و تصور میکرد در منطقه تحت حفاظت جمهوری خواهان است. سونیول، پرچم کاتالونیا را به همراه خود در ماشینش داشت و زمانی که ناگهان با ایست بازرسی ماموران فرانکو مواجه شد، همهچیز را فهمید. او در منطقهای که فکرش را نمیکرد در اختیار فاشیستها قرار گرفته باشد، با پرچم کاتالونیا دیده شد و در چشم بر هم زدنی به قتل رسیدند.
لبخندِ سرد بر پیکره تاریخ
قتل سونیول، انزجار از فرانسیسکو و فرانکو را به اوج رساند و این انزجار، دامنگیرِ باشگاهی که انتخاب کرده بود هم شد. رئال مادرید، هنوز هم منفورترین تیم در کاتالونیاست. پیشوندِ «رئال» به معنای «وابسته به پادشاهی»، از زمانی که به دستور آلفونسو سیزدهم به این تیم تحمیل شد، همراه با تاجِ سلطنتی در لوگو این تیم هنوز هم همراه آنهاست و البته در طول یک سده، در مستطیل سبز هم پادشاهِ اروپا شدهاند.
فرانکو بر خلاف آن که در جنگ داخلی، حمایت تمام و کمال فاشیستها را پشت خود میدید، در روزگاری که آدولف هیتلر به پشتیبانیهای رژیمِ به قدرت رسیده فرانکو نیاز داشت، بیطرفی را انتخاب کرد. ژنرال آنقدر حیلهگر بود که پیشوا در توصیفش میگوید: «حاضرم تمامی دندانهایم را بکشم تا مبادا دوباره مجبور به ملاقات با فرانسیسکو فرانکو شوم!»
فوتبال، افیونِ تودههاست
به هر حال رقابت رئال مادرید و بارسلونا در مستطیل سبز و قطعاً خارج از آن، بیشترین سود را برای فرانسیسکو فرانکو داشت. فرانکو رابطه فوتبال و فاشیسم را به حد اعلا رساند و این رابطه را وارد عصری جدید کرد. او با تعیین وقت دیدارهای بارسلونا و رئال مادرید و با استفاده از حیله پخش زنده تلویزیونی، به عنوان راهی برای در خانه نگه داشتنِ مخالفانش به هنگام دستگیری جمهوریخواهان استفاده میکرد.
فوتبال برای فرانکو علاوه بر عرصهای برای تبلیغات سیاسی، افیونی برای سرگرم کردنِ تودهها و در خانه نگه داشتنشان به هنگامِ ناآرامیهای اجتماعی بود. هر زمان که رژیم فرانکو در خاک اسپانیا به بنبست دیپلماتیک میخورد، بلافاصله مهمترین دیدارهای فصل زمانبندی شده و تیمهای پرطرفدار به مصاف هم میرفتند. شکست تیمِ محبوب جمهوریخواهان، فریادهای خشم بر سر مربیان و بازیکنان، تخلیه انرژی و موارد دیگر، باعث میشد مشکلات اجتماعی زیر لوای فوتبال پنهان شوند و توانی برای ابراز نارضایتیهای اجتماعی باقی نماند.
اعمال نفوذ، حتی در خطوط هوایی!
رئال در اولین سالهای حکومت فرانکو از سال 1939 تا 1954، حتی یک جام در رقابتهای داخلی فوتبال در اسپانیا هم فتح نکرد و این درحالی بود که بارسلونا، 5 مرتبه فاتحِ این عنوان شد. انتقال بازیکن آرژانتینیالاصل، تک ستاره آن روزهای فوتبال جهان، آلفردو دیاستفانو به رئال مادرید توازن را برقرار کرد و ناگهان رئال، هم پادشاه اروپا شد و هم در لیگ اسپانیا به قهرمانی رسید.
تیم در فاصله 15 سال، 12 مرتبه به تخت پادشاهی فوتبال در این کشور تکیه زد و انتقال دیاستفانو به رئال، یکی از بزرگترین پروندههای اعمال نفوذ سیاست در تاریخ فوتبال است. دیاستفانو در تیم میلیوناریوس کلمبیا در طول 292 بازی، موفق شده بود 267 مرتبه دروازه حریفان را باز کند و نامش را به عنوان یکی از بزرگترین ستارگان دنیای فوتبال در ابتدای دهه 1950 بر سر زبانها بیاندازد. او در 77 سالگی، به عنوان رئیس افتخاری رئال مادرید انتخاب شد و پیراهن دیوید بکام را در هنگام عقد قرارداد کاپیتان تیم ملی انگلیس با کهکشانیها به او هدیه داد.
تکرار تاریخ با چاشنیِ یادآوری!
این درحالی بود که بارسلونا به شدت برای به خدمت گیری دیوید بکام تلاش میکرد و در نهایت «بکس» به رئال مادرید پیوست. این سناریو، داستانِ پیوستنِ آلفردو دیاستفانو به رئال مادرید را در حدود 50 سال پیش یادآور میشد. دیاستفانو در این باره میگوید: «به مناسبت 50 سالگی رئال مادرید، تیم ما (میلیوناریوس) به مادرید سفر کرد و دیدار دوستانهای برگزار کردیم. رئال در آن بازی مغلوب شد و زمانی که به کلمبیا بازگشتیم، درخواستِ رئال مادرید برای به خدمت گرفتنم به دست من رسید. به رئال پیوستم اما درحالی که بارسلونا نیز به شدت دنبالِ به خدمت گرفتن من بود. اگر میخواستم به کاتالونیا بروم هم نمیتوانستم! مشکلاتی بروکراتیک در این راه وجود داشت. با سیاست کاری نداشتم و میخواستم فوتبال بازی کنم. بنابراین در هر تیمی که حضور داشتم، باید به بهترین نحو بازی میکردم و در نهایت این مهم، سهمِ رئال مادرید شد. با فرانکو یا بدون فرانکو، من فقط برای مردم بازی میکردم و هرگز پس از گلزنی، نمیتوانستم پرچمهای سیاسی را در هوا تکان دهم».
کلامِ فرانکو، متنِ قانون بود
وجود مشکلات اداری و کاغذ بازیهای معمول بروکراتیک برای بارسلونا، به خوبی نشان از اعمال نفوذ رژیم فرانکو و وابستگی این تیم به حزب حاکم میدهد. بارسلونا ابتدا برای به خدمت گرفتن دیاستفانو تلاش کرده بود و این انتقال، برتری تمام و کمالِ کاتالانها در زمین مسابقه را در مستطیل سبز مقابل نماینده رژیم فرانکو تثبیت میکرد. مذاکرات بارسا با آلفردو به خوبی و آرام به پیش میرفت. حتی دیاستفانو 3 بازی دوستانه را با پیراهن بارسلونا به میدان رفت اما زمانی که فرانکو وارد شد، تمام ماجرا به هم ریخت. دیاستفانو در مسیر رسیدن به بارسلون بود اما همزمان، مدیر وقت بارسلونا در هتلی در مادرید دستگیر شد و به او گفتند اگر آلفردو دیاستفانو به بارسلونا بپیوندد، چنان مالیات سنگینی برای باشگاه کاتالان بریده خواهد شد که قید حضور دیاستفانو را بزنند.
از مرگ، به تب راضی شدن!
بارسلونا چارهای جز تقدیمِ ستاره آن روزهای جهان فوتبال به رئال مادرید نداشت اما با فاش شدن این تصمیم، هواداران بسیاری برای اعتراض به خیابانها ریختند و فرانکو اعلام کرد راه حل مدنظرش، این است که دیاستفانو یک فصل در میان، برای بارسلونا و فصل دیگر، برای رئال مادرید به میدان برود اما به این شرط که فصل اول در اختیار رئال باشد.
این راهحلی احمقانه به نظر میرسید و مدیر بارسلونا اظهار کرد ما چنین شرطی را نخواهیم پذیرفت. بهتر است دیاستفانو همیشه برای رئال مادرید به میدان برود. یک ماه بعد، بارسلونا تاوان سنگینی از بابت از دست رفتنِ دیاستفانو پرداخت و ستاره آرژانتینی در الکلاسیکو، 4 مرتبه دروازه بلوگرانا را باز کرد. درخشش دیاستفانو در الکلاسیکو خلاصه نمیشد و او برای رئال مادرید، 5 مرتبه متوالی قهرمانی در لیگ قهرمانان اروپا را به ارمغان آورد؛ بزرگترین افتخاری که یک باشگاه فوتبال ممکن است در تاریخش با آن مواجه شود. 5 قهرمانی رئال مادرید در اروپا، به عنوان نماینده اسپانیا، به خوبی چهره رژیم فرانکو، رژیم حاکم در کشوری که با تحریمهای سیاسی مواجه شده بود را بهبود بخشید. موفقیت رئال مادرید در لیگ قهرمانان، این عرصه را برای فرانکو مهیا کرد تا تصویر مدرنی از اسپانیا به جهان نشان دهد و فوتبال برای رژیمِ فرانکو، حکمِ کاتالیزوری را داشت که سالها برای رسیدن به آن در روابط بینالملل، انتظار میکشیدند.
جواز ورود به دروازههای جهان
صحبت از دنیای پس از جنگ جهانی دوم است. اروپایی که با جنگ سرد دست و پنجه نرم میکند و اسپانیا با وجود این که عضوی از ناتوست در گوشهای دور افتاده از اروپا به سر میبرد. تولد لیگ قهرمانان اروپا و قهرمانی رئال مادرید در این رقابتها، حکمِ جواز ورود به جمع اروپاییها را برای رژیم فرانکو داشت. فرانکو پس از این قهرمانیها تا سر حد امکان توانست در روابط خصمانهاش با روسیه و از طرف مقابل، دوستانه با ایالات متحده، کشوری که پس از جنگ جهانی دوم به عنوان یکی از ابر قدرتهای جهان سیاست پا به عرصه وجود گذاشت، اعمال نفوذ کند. بازیکنانی بزرگ چون فرانس پوشکاش، ستاره درخشان آسمان فوتبال در مجارستان، کشوری از بلوک شرق هم پیراهن رئال مادرید را بر تن کردند و به عنوان بازیکنانی از جامعه کمونیستی، در دهه 60 میلادی زیر پرچم اسپانیای فاشیستی به رقابت پرداختند.
جنگ سرد در مستطیل سبز
در مرحله مقدماتی اولین دوره از جام ملتهای اروپا، 1960، اسپانیا با قرعه اتحاد جماهیر شوروی، یکی از قدرتمندترین تیمهای فوتبال در آن عصر روبهرو شد و زمانی سیاست، دوباره قدم در عرصه فوتبال گذاشت که این کشور، در طول جنگ داخلی اسپانیا حامی جمهوری خواهان جناح چپ بود و با کمکهای نظامی و غیر نظامیاش به کاتالانها، نقش اول مبارزه با رژیم فرانکو در جنگ داخلی بود. فرانکو علاوه بر نفرت از جامعه کمونیسم از شکست سنگین مقابل اتحاد جماهیر شوروی هراس داشت و اجازه نداد بازیکنان تیم ملی اسپانیا، برای برگزاری دیدار، وارد خاک اتحاد جماهیر شوروی شوند. بنابراین، اسپانیا از حضور در اولین دوره جام ملتهای اروپا محروم شد.
تیم ملی اسپانیا، تیم ملیِ فرانکو بود و شکستش، شکستِ رژیم فرانکو به حساب میآمد. 4 سال بعد، فرانکو موفق شد میزبانی این رقابتها را برای کشورش به دست آورد و درحالی که اسپانیا در دیدار فینال به اتحاد جماهیر شوروی رسید، ماتادورها چارهای جز پیروزی در استادیوم سانتیاگو برنابئو در قلب پایتخت حکومت مرکزی نداشتند. فینال جام ملتهای اروپا 1964، عرصهای بود که 2 ایدئولوژی مقابل یکدیگر صفآرایی میکردند. پیروزیِ اتحاد جماهیر شوروی، توفیق کمونیسم بود و پیروزی اسپانیا، پرچمِ فاشیسم را دوباره در سالهای پس از جنگ جهانی دوم به اهتزار درمیآورد. بازیکنان اتحاد جماهیر شوروی از جمله «لو یاشین»، دشمنانِ فرانکو نبودند اما نماینده ایدئولوژی بودند که فاشیسم به مدت بیش از 4 دهه، با آن جنگیده بود. در پایان دیدار، این فرانکو بود که در میان جمعیت، لبخند بر لب داشت.
فریادِ آزادی در کاتالونیا
فرانکو سرانجام پس از 35 سال دیکتاتوری در اسپانیا، سال 1975 درگذشت و جسدش در مقبرهای مجلل در گورستان مینگوروبیو، بالاتر از تمامی کسانی که زیر پرچم فاشیسم جنگیدند و کشته شدند، زیر خاک قرار گرفت. مقبره فرانکو، پیش از مرگش توسط زندانیان جمهوریخواه با سختترین شرایط در اردوگاه کار اجباری ساخته شد تا ژنرال پس از مرگش در 82 سالگی در آن به خاک سپرده شود. 28 دسامبر، بارسلونا 38 روز پس از درگذشت فراسیسکو فرانکو در نوکمپ میزبان رئال مادرید بود و 700 پرچم کاتالونیا، روی سکوها به اهتزاز درآمده بود. بارسلونا بازی را پیروز شد اما جشنِ پایان دیدار، صرفاً به خاطر برتری مقابل رقیب دیرینه نبود.ف ریاد شادی کاتالانها، حکایت از چیزی فراتر از پیروزی در مستطیل سبز داشت.
موسولینی، هیتلر و فرانکو هر 3 دیکتاتور فاشیستِ سرشناس در قرن بیستم برای رسیدن به اهداف ایدوئولوژیک، بیشترین استفاده را از ورزش و فوتبال بردند. پروپاگاندای موسولینی و فرانکو از مسیر مستطیل سبز به ثمر نشست و تبلیغات سیاسی هیتلر اکثر اوقات نه. به عبارت دیگر، تاثیر گذاشتن دیکتاتورها بر فوتبال، تاثیرگذاری بر جمعیت عظیمی از اجتماع است و اجتماع، تاثیرپذیرترین از فوتبالِ آغشته به سیاست.
از فاشیسم به «پسا فاشیسم»
تحت حاکمیت فاشیستها در قرن بیستم، فوتبال هرگز یک ورزشِ سرگرم کننده نبود. هماکنون در قرن بیست و یکم هم نیست. پوپولیسمِ افراطی، هنوز هم در مستطیل سبز به چشم میآید. امروزه از یک طرف، تقریباً هیچ دولتی به جز «طلوع طلایی» در یونان، «یوبیک» در مجارستان و «حزب ملی» در اسلواکی، آشکارا از فاشیسم حمایت نمیکند اما از طرف مقابل، تیمهایی چون بیتار اورشلیم، لاتسیو و سنپائولی، نمادهای فاشیسم را در قلبِ نمادهایشان دارند. مشخص، این است که فاشیسم از جوامع رنگ باخته اما هنوز هم باشگاههایی در دنیای فوتیال هستند که پدیدهای به نامِ «پسا فاشیسم» را به تصویر میکشند.
*امیرعباس زمانیان

