وقتی لحافدوزی، هنر را به فوتبال پیوند میدهد؛ سهگانهای رویاییتر از سهگانه فوتبالی!
به گزارش فوتبال 360، به قول نیچه در «زایش تراژدی»، حماسه به هنرهای تجسمی میانجامد. حماسهها برآمده از غصهها هستند، مرارتها، ملالها، تنهاییها. برای آن قهرمانانی که سایه روشنهای روزگار آزگارشان پژواکی از گسستن هاست، از شکستن ها، از جفا دیدنها، از هیولای یأسی که بر قواره روانشان سایه میانداخت، تا میخهای مرگی که با چکش ستم بر سینه روحشان فرو می رفت تا کمر زبان از بیان آن خم شود اما، اما در هزارتوی همان یاس و ظلمت است که قهرمانان برمیخیزنند تا مانند تیری پر نور، از کمان شجاعت بر قلب پلشتی وارد شوند تا الهامبخشی بس گران برای مردمی شوند که پس از آنها، نسل به نسل آمدند و رفتند.
با این اوصاف آنچه میتواند به این حماسه ها وقار دهد، چگونگی روایت آنهاست. این که چطور رویداد مهمی از دفتر تاریخ واگو شود تا نغمه آنچه که برایش حماسه ساخته شده، همچنان در کلبه گوشها جاری باشد. یکی از همان رویدادهای مهم، این بار به وسیله هنر، فوتبال و لحاف دوزی روایت شده. سهگانه ای که هریک به نوبه خود نوید آزادی، برابری و بارقه امید را میدهد. هنر با در هم شکستن مرزها و زیباییهای نامتناهیاش. همان طور که «سورن کی یر کگور» فیلسوف نامدار دانمارکی اعتقاد داشت با امر زیبایی میتوان از اخفا به افشا رسید. یعنی هر آنچه که در یک اثر هنری اسرار آمیز مینماید، با واکاوی آن حقایقش واگو خواهد شد تا بتوان به ریسمان آگاهی در ورای ناآگاهی چنگی زد؛ فوتبال با سادگی و زبان واحدش. به تعبیری دیگر، بازی زیبا، مانند زبان اسطورههاست، واحد و یک پارچه، انسانها از ملل مختلف با نژاد و زبانهای گوناگون میتوانند یک تیم فوتبال را دوست داشته باشند و برای همان یک دل شوند؛ آن چه حتی میتواند برای آنها رستگاری هم به ارمغان بیاورد و لحاف دوزی به مثابه یگانه راه رهایی گروهی از مردمی که در تباهی غوطه ور شده بودند. راهی برای تخریب دیوار خصمانه بردهداری که در نهایت پیله ناامیدی مردم رنجدیده را به پروانه امید تبدیل میکرد؛ آن هم با دستان هنرمند زنان شجاع دلی که در بیغوله جهانشان، بیوارهوار و تنها و فقط در همجواری با چرخ های خیاطی، برگ مهمی از دفتر تاریخ امریکا را می دوختند. بیدلیل نبود فرانسوآ ولتر _ در کنار روسو و دیدرو از الهام بخشترین نویسنده های انقلاب کبیر فرانسه بود_ در «یادداشتهای سیاسی»اش نوشته بود: «اگر خیاطها نبودند، نوع بشر جرات حضور در مقابل دیگران را نداشت». به این ترتیب صدهها سپری شدند تا سرانجام هنرمند امریکایی_افریقایی معاصری را ترغیب کند که با آمیزه این سهگانه، اثر جذابی را خلق کند. او هم جادوی هنر را نشان داد، هم قدرت فوتبال را به رخ کشید و هم به پیشینه لحافی که دوخته بود، اشارهای کرد. همانطور که نیچه در ادامه کتابش نوشت: « افراد عادی از زیبایی سوژه لذت می برند ما هم باید به این نحو از هنرهای تجسمی در درام لذت ببریم. اینجا وظیفه هنرمند صرفا به تصویر کشیدن چیزهای زیبا نیست و فقط کافی است چیزها حقیقی به نظر بیایند. چیزی که به تصویر کشیده شده باید به زنده ترین و ملموسترین نحو ممکن دریافت شود و باید مثلِ حقیقت تاثیر گذار باشد». به این ترتیب، هنک ویلیز تامس، میراثبری شد که آمد تا یکی از ملموسترین آثار هنری معاصر را خلق کند. یک، لحاف را !
هنک ویلیز تامس
نلسون ماندلا جمله جالبی دارد:« ورزش این قدرت را دارد تا جهان را تغییر دهد. قدرت این را دارد تا الهامبخش باشد. قدرت این دارد تا مردم را متحد کند؛ آن هم در مسیری که کمتر چیزی می تواند. ورزش با زبانی صحبت میکند که جوانان درک میکنند. ورزش میتواند در جامعهای که فقط ناامیدی وجود دارد، امید را ایجاد کند. قدرت ورزش برای نابود کردن موانع نژادی بیشتر از حکومت است».
تامس در 17 مارچ 1976 در یک خانواده امریکایی-افریقایی تبار و هنرمند در پلینفیلد، نیوجرسی به دنیا آمد. او هم مسیر والدینش را دنبال کرد تا دهها سال بعد در زمینه هنرهای مفهومی و هنرهای تجسمی به یکی از افراد نامدار عصر خود بدل شود. عمده کارهای او، روایتگر تاریخ، فرهنگ و مسائل اجتماعی و سیاسی است. از این رو میتوان تامس را در زمره فعالان مدنی هم به شمار آورد. بنابراین در سال 2017 با خلق یک اثر متفاوت هنری، روایتی از تحول و تکامل جریان اجتماعی-سیاسی را نشان داد. روایتی که برگرفته از دادخواهی، آزادی و حقوق تساوی انسانها با هر قوم، نژاد، طبقه، فرهنگ و جنسیتی بود که با زبان ساده فوتبال میتوانست آن را شرح دهد. تامس به وسیله پیراهنهای گرانقیمت تیمهای لیگ برتر انگلیس و ادغام آنها با هم لحافی را با هوشمندی و ظرافت دوخت. آنچه اثر او را جذابتر میکرد، انتخاب لحاف و همچنین چرایی این اثر، ارتباطش با فوتبال و همچنین نقدی به جهانی که هنوز هم نژادپرستی را در خود میدید، بود. از این رو، منتقد و نقاش فرانسوی «ژان بازن» در رساله خود به نام «یادداشت هایی درباره نقاشی معاصر» چنین می نویسد:« هیچ کس چنان که خود میخواهد، نقاشی نمیکند. آنچه نقاش میتواند انجام دهد، این است که با تمام قدرت به دنبال آن نوع نقاشی باشد که زمانش مستعد آن است». نه فقط نقاشی، بلکه میتوان این حقیقت را به سایر شاخههای هنر هم تعمیم داد. آنچه اهمیت دارد، خلق اثری شایسته در زمانی درست است و گویی اثر تامس هم مصداق همان جمله «ژان بازن» است. بنابراین زمانی که خبرنگاری از او پرسید چرا آثارش اینقدر روی دنیای ورزش سرمایهگذاری شده و چرا پیراهنهای فوتبال را به عنوان مادهای برای لحاف جدید خود انتخاب کرده است؟ او پاسخ داد: «بسیاری از ویژگی های مردانگی با درک قدرت فیزیکی شکل میگیرد. وقتی که من در حال تبدیل شدن به یک مرد بودم، متوجه شدم اگرچه دوست داشتم ورزش کنم و در مسابقات شرکت کنم اما در مورد توانایی بدنی استثنایی نیستم. افراد فقط به دلیل تواناییشان در کنترل توپ با دست یا پای خود به مقام ابرقهرمان میرسند! فکر می کنم وقتی ارزش انسانیت و فضیلت فرد مورد ارزیابی قرار میگیرد، بر ارزش استعداد فیزیکیاش در جامعه ما تأکید زیادی میشود. وقتی من در مورد بدن سیاه و ورزش صحبت میکنم، سعی میکنم به این موضوع بپردازم. از لحاظ تاریخی، برای بسیاری از مردم آفریقاییتبار، یکی از معدود راهها برای غلبه بر تأثیر منفی استعمار و بردهداری این بود که از طریق توان فیزیکی نشان دهند که آنها میتوانند از اروپاییها پیشی بگیرند و اگر آنها توانستند این کار را انجام دهند، به این خاطر بود که توانستند آزاد شوند و فضای بیشتری را برای آزادی بیشتر دیگران ایجاد کنند. البته اکنون متوجه شدهاید که آنها به دلیل کاری که قبلاً بهشان گفته شده بود، نمیتوانند انجام دهند، بسیار تجاری شدهاند. من واقعاً شیفته جهانی شدن هستم و این که چگونه ورزش در برخی از جاها، به نوعی شتاب دهنده، تجارت جهانی و تسلط فرهنگی بوده است. جام جهانی و المپیک به نوعی جنگ های نیابتی در مورد ناسیونالیسم هستند. در واقع میتوانید جهانی شدن و تقاطع تجارت را در جلو و پشت پیراهنهای فوتبال مشاهده کنید. در پشت پیراهن، نام بازیکنان به طور فزایندهای جهانی شده و سپس شرکتهای بینالمللی را جلوی آنها مشاهده میکنید. بنابراین لحاف ساخته شده از این مواد، همچنین اشارهای به رقابت مداوم برای تسلط بر جهان به شیوهای بسیار پیچیدهتر و گاهی پنهان است». این اثر هنری- فوتبالی علاوه بر این که بیانگر شرایط کنونی جهان است در سوی دیگر بیانگر پیشینهای است که تامس به روشنی از آن آگاه بود. در واقع او علاوه بر این که آن را جهانی شدن فرهنگ فوتبال نامید، گذشتهای را روایت کرد که دوران هولناک بردهداری را به همراه داشت؛ دورانی که بعدها ورزش هم در امتداد آن، شاهراهی برای براندازی نژادپرستی میشد. همان طور که نیچه در زایش تراژدی ادامه می دهد « نمادها میتوانند و باید بسی چیزها باشند اما آنها غریزی و با پیروی فوقالعاده و خردمندانه از یک قانون شکل میگیرند. نمادی که به خاطر سپرده میشود، مفهوم است؛ از آن جا که وقتی صدا به خاطر سپرده میشود، کاملا از بین میرود، فقط نماد تصور همراه آن در مفهوم حاضر است. انسان چیزهایی را می فهمد که میتواند تعریف و تفکیکشان کند». اکنون برای فهم مفاهیم ژرف لحاف تامس و مقصود او از طراحیاش، باید به گذشته سفر کرد؛ به گذشتهای که محتوای اثرش برتافته از آن است؛ سایه روشنهایی مالامال از اسرار، از فرودها تا فرازها، از تلخندها تا شکرخندها، از مرگها تا زندگیها. یادبودی برای ماجراهای زنان لحاف دوزی که به سان نیلوفران آبی، از اعماق متفعن مرداب، آرام آرام میشکفتند.
زنان الهام بخش؛ البزابت ککلی و هریت تابمن
هربرت مارکوزه در رساله «بعد زیباشناختی» میگوید: «هنر نمیتواند جهان را تغیر دهد اما میتواند در تغییر دادنِ آگاهی و انگیزه مردان و زنانی که قادرند جهان را تغییر دهند، سهمی داشته باشد».
مار وحشت در پهنه زار دلها چنبره زده بود. هر از گاهی اخگر امیدی چشم نوازی میکرد اما، اما خیلی زود به خاموشی میرفت. آرزو، حسرت، رنج، واژگان تحقیرانه، نواهای تازیانه، سوزناک، دلخراش، چشمخراش، گوشخراش، آشناتاترین مهمانان کلبه غمی بودند که دیگر بدل به میزبانان شده بودند. با این حال در هزارتوی این تباهی، قلبهایی وجود داشتند که با هر تپششان، ساز دلنشین آزادی را مینواختند، نجوای امید را، رستگاری را، رهایی را. صاحب یکی از همان قلبها زنی بود که نگاره آزادی را میدوخت، سوگنامهای برای درگذشتگان و نوید دهندهای برای آیندگان. آن انسان، آن زن، الیزابت هابز ککلی بود که در فوریه 1818 در مزرعه ای در ویرجینیا و در بردگی به دنیا آمد. در دوران نوجوانی، فروخته شد. روزگار بسیار دردناکی را سپری کرد و حتی به مدت 4 سال توسط یکی از دوستان اربابش مورد تعرض قرار میگرفت تا سرانجام به سنت لوئیس نقل مکان کند. در آنجا ناگزیر شد که بیش از 2 سال برای خودش و 17 تن دیگر و اربابش غذا تهیه کند، آن هم به لطف کاری که انجام میداد، همان کاری که مایه مباهات و نجاتش میشد؛ یعنی لحاف دوزی. او از فروش لحافهای پیچیده و جالبی که میدوخت، توانست آنقدری پول پسانداز کند تا خود و پسرش را از بردگی رها کند. پس از آزادی به همراه پسرش به واشنگتن دی سی نقل مکان کرد و برای بانوی اول امریکا، مری تاد لینکلن(همسر آبراهام لینکن) و همسران کنگره به یک خیاط و لحافدوز حرفه ای تبدیل شد. زمانی که در آنجا بود، لحاف مدالیون معروفش به نام «آزادی» را از نوارهای لباس لینکلن دوخت. «آزادی» ویژگیهای برجسته بسیاری از لحافهای آمریکایی آفریقاییتبار را داشت. در واقع سبک طراحی و انتخاب رنگها و الگوهای ویژه اثر ککلی، پژواکی از احترام به هویت و استقلال طلبی بود. نکته قابل توجه این است که در میانه لحاف تصویر یک پرنده وجود دارد و زیر بال آن کلمه «آزادی» درج شده است. پرنده و آزادی ترکیبی بسیار هوشمندانه از زنی بود که گویی بیانگر قصه خود ککلی بود. از این رو، او پس از موفقیت هایی که در کارش در واشنگتن دی سی بدست آورد، تصمیم گرفت بقیه عمرش را به عنوان مربی خیاطی و مدیر هنر داخلی در دانشگاه ویلبرفورس، یک دانشگاه سیاهپوست تاریخی بگذراند. انگار، او همان پرنده ای بود که در لحافشش کشید؛ همانی که سرانجام، آزادی را یافته بود .
درست 4 سال پس از تولد ککلی، زن سیاه پوست دیگری هم متولد میشد(مارچ 1822) تا بدل به یکی دیگر از قهرمانان و الهام بخشترین مبارزان حقوق بشر شود. «هریت تابمن» در شهرستان دورچستر مریلند به عنوان برده به دنیا آمد و دوران تلخ کودکی تا جوانیاش را در آنجا گذراند. در یکی از همان روزهایی که توسط ارباب ظالمش مورد ضرب و شتم قرار می گرفت، آسیب جدی به سرش وارد شد تا برای همیشه دچار اختلال هایپرسومنیا(پرخوابی عصبی) شود. این آسیب بعدها سبب شد حتی تابمن در طول دوران زندگی اش رویاهای عجیب و نامتعارفی ببینید؛ رویاهایی که طبق گفته خودش جهت دهنده مسیر زندگی و آرمان و اهدافش میشد. سرانجام او در سال 1849توانست از بردهداری فرار کند تا یکی از مهمترین وقایع تاریخ را که به لغو نظام بردهداری کمک میکرد، رقم زند، یعنی ساخت راه آهن زیرزمینی. آنچه به مدت 30 سال به عنوان سیستمی که توسط بردگان امریکایی-افریقایی، به منظور انجام سفری دلخراش برای آزادی استفاده شد به کار میرفت. از آنجایی که لحاف دوزی بدل به بخش بزرگی از زندگی بردهداری شده بود، تابمن مانند ککلی، یک لحافدوز بود. از این رو، او علم و تواناییاش را برای ایجاد کدهای مخفی برای هدایت بردگان به سوی آزادی از طریق راه آهن زیرزمینی به کار گرفت. در دوران بردهداری در ایالات متحده، این قانونی بود که به بردگان اجازه آموزش خواندن و نوشتن داده نمیشد. در نتیجه، این امر گذر از مسیر و جهتها را هنگام فرار چالشبرانگیز میکرد. تابمن که احتمالاً از پارچههای سنتی جوامع غرب آفریقا الهام گرفته بود، تصمیم گرفت از نمادهای روی لحاف به عنوان کدهایی برای بردگان استفاده کند تا آنها بتوانند از آن به عنوان راهنما استفاده کنند. بنابراین لحاف دوزی به زنان سیاهپوست کمک کرد در قرن نوزدهم، زمانی که بیشتر زنان آفریقاییآمریکایی، مزرعهدار بودند یا فقط به کارهای خانگی تنزل یافته بودند، احساس موفقیت و هویت پیدا کنند.
با این تفاسیر میتوان گفت، الیزابت ککلی و هریت تابمن بازتابی از آن نیروی نهان خیری هستند که همواره مقابل شر می ایستد، برای آرمان هایی که به آدمی غنای وجود داشتن را میدهد تا او را در زمره خوشنامان تاریخ قرار دهد و هنر وسیله ای شگرف برای تحقق این امر و برای براندازی آن چیزهایی است که انسانیت را سرکوب میکند. همانگونه که ماکوزه در ادامه رسالهاش نوشت: «هنر تا آن اندازه، هنر برای هنر است که در پرتو شکل زیباشناختیاش بتواند ابعاد سرکوب گشته و «تابو» شده واقعیت را افشا کند؛ یعنی وجوه آزاد سازی را.» بنابراین آنچه باید برای دانستن ادله ظهور چنین قهرمانانی از نظر گذراند، نگریستن به بافت اجتماعی-سیاسی است که آنها در آن به شکوفایی رسیدند، بافتی که ککلیها و تابمن های دیگری هم در آن برخاستند.
پیشینه جنبش لحافدوزی؛ از لغو بردهداری تا «جیز بند»
لئو تولستوی، نویسنده شهیر روسی در مقاله «هنر چیست» نوشت:« کار هنر عبارت از این است؛ احساسی را که آدمی زمانی تجربه کرده است دوباره در خویش بیدار سازد و سپس به میانجی حرکات، خطوط، رنگ ها، صداها و تصویرهای زبانی، آن احساس را منتقل سازد؛ به نحوی که دیگران هم همان احساس را تجربه کنند. هنر نوعی فعالیتِ بشری است که عبارت است از انتقال آگاهانه عواطفی که انسان تجربه کرده.»
در طول قرن هجدهم و نوزدهم، لحافدوزی به عنوان شاهراهی برای کسب استقلال، هویت، رهایی و اجتماعی شدن زنان امریکایی_افریقایی بود. از این رو، «فلوریا بارنتکش» استاد مطالعات و تاریخ آفریقا در دانشگاه ایالتی نیویورک، استونی بروک در کتاب «خویشاوندی و لحاف دوزی: بررسی یک سنت آفریقایی-آمریکایی» مینویسد: «لحافدوزی هم کار و هم فعالیت بود. بردگان، فرهنگ یا شیوه زندگی خویش را ایجاد کردند تا خود را از یک محیط ظالمانه رهایی بخشند. لحافدوزی همراه با غذا خوردن، قصهگویی، بازی و آواز خواندن، فرصتهای بینظیری را در اختیار بردگان قرار میداد تا بدون نظارتی بر بالاسرشان، معاشرت کنند». بنابراین زنان در دوختن پارچه و لحافها به یکدیگر کمک و حتی مبادله هم میکردند. همین موضوع سبب برقراری دوستی، عاطفه قوی و احساس امنیت در بین آنها هم میشد. به این ترتیب کم کم این روابط پایش را از خانهها فراتر گذاشت تا بدل به یک جریان قدرتمند اجتماعی-سیاسی شود. دنا پرنتی در مقاله «داستان های پشت لحاف های افریقایی-امریکایی» به تفصیل این ماجرا را شرح می دهد:«نه تنها لحاف دوزی به ایجاد جامعه و استقلال کمک کرد، بلکه زنان سیاهپوست و سفیدپوست هم از مهارتهای خود برای ایجاد اصلاحات مثبت در اواسط تا اواخر قرن نوزدهم استفاده کردند. لحافهای آنها در رویدادهای مختلف فروخته شد تا بودجه لازم برای راه آهن زیرزمینی، روزنامه های ضد برده داری و سایر جوامع فراهم شود. لحاف دوزها همچنین 250 هزار لحاف ضخیم و نازک برای سربازان اتحادیه در طول جنگ داخلی آمریکا (بین شمالیها و جنوبیها از سال 1861 تا 1865) فرستادند و البته لحاف دوزی، بخش مهمی از کارهایی بود که برای لغو بردهداری در ایالات متحده در سال 1865 صورت گرفت». همان طور که گفته شد، مورخان حدس میزنند لحافهای زیرزمینی راه آهن ممکن است ملهم از سنتهای فرهنگی غرب آفریقا باشد؛ لحافی که با نخهای مخصوص لحاف دوزی دوخته و گاهی اوقات با کراوات، گرهها و نقشهای هندسی هم تزئین میشد. هر نماد برای کسانی که در راه آهن زیرزمینی بودند، معنی خاصی داشت. گرهها، الگوهای هندسی و رنگها همگی نشاندهنده جهتها و هشدارهای متفاوتی بودند. در این خصوص، اوزلا مک دانیل ویلیامز که یکی از راویان اجداد لحاف دوزش بود در سال 1996 در مصاحبه ای در این خصوص گفت: «درواقع لحاف ها با استفاده از این کدها، به عنوان نقشههای مصور برای آزادی بودند؛ برای برقراری پیوندی بین گذشته و حال، بین آفریقا و آمریکا، بین سیاهان و سفیدپوستان و مسیری از جنوب به شمال؛ برای آنهایی که سرنوشت خود را با این لحاف ها رقم زدند». به این ترتیب، پس از جنگ داخلی، لحافهای ساخته شده توسط آمریکاییهای آفریقایی تبار همچنان حاوی پیامها و داستانهای قدرتمندی بودند. اگرچه دیگر رموز انقلابی آن برای همه عیان شده بود، با این حال لحافدوزی به دلیل پیشینه بلند تاریخیاش همچنان برای زنان اهمیت داشت. یکی از همان جریانهای اجتماعی که ماندگار شد، «جیز بند» بود که گروهی از تولیدکنندگان لحافهای آفریقایی_آمریکایی است. در این باره دنا پرنتی مینویسد: « جامعه «جیز بند» از نوادگان بردگانِ مزرعه «پت وی» هستند. مدت کوتاهی پس از جنگ داخلی آمریکا، بردگان «پت وی پلن تیشن» آزاد شدند. با این حال، آنها ترجیح دادند در جایی که بودند بمانند، نام خانوادگی «پت وی» را برگزیدند و محله بردگان مزرعه را به یک شهر کوچک تبدیل کردند. خانوادهها در «جیز بند» کشاورزان مستاجر بودند و مزارع خود را اجاره میکردند. متأسفانه، خانوادهای که از آنها مزارع را اجاره کردند، باعث شدند آنها با فقر و مشکلات مالی جدی روبهرو شوند. در این مدت، زنان «جیز بند» برای حمایت از خانواده های خود به لحاف دوختن ادامه دادند. به این ترتیب، لحاف دوزی از طریق مشاهده مادران، مادربزرگان و زنان اقوام، بهعنوان یک هنر در طول نسلها در «جیز بند» منتقل شد. لحافهای آمریکایی آفریقاییتبار به دلیل رنگهای چشمگیر، طرحهای انتزاعی، قطعاتنواری و داستانسرایی مشهور هستند. بسیاری از اینها، از لباسهای قدیمی ساخته میشدند که حتی به صدا و بیان سازندگانشان هم کمک میکردند». به عنوان مثال در کتاب «لحاف های جیز بند» نوشته «سوزان گلدمن روبین»، «مری لی بندولف» یکی از لحاف دوزهای «جیز بند» میگوید: «لباسهای قدیمی چیزی را با خود حمل میکنند. شما میتوانید حضور شخصی را که قبلاً آنها را میپوشید، احساس کنید. روحی در آنها وجود دارد!» اگرچه با لغو بردهداری، اجازه حق رای به مردان سیاهپوست هم داده شد اما زنان سیاهپوست همچنان از این حق محروم بودند تا در 18 آگوست 1920 حق رای به آنها داده شد اما عملا آنها به ویژه زنان سیاهپوست در جنوب تا اواسط قرن بیستم، برای رای دادن مشکلات و معضلات بسیاری را پیش رو داشتند. دیگر، مانند ماجرای لغو بردهداری، لحاف دوزان «جیز بند»، آلاباما برای احقاق رای، تصمیم به مبارزه گرفتند. در رابطه با این مسئله، روبین ادامه میدهد:« سیاهپوستان آمریکایی در آلاباما که در آن زمان میخواستند رای بدهند، مجبور بودند برای ثبت نام در رای دادن در یک آزمون سوادآموزی بسیار دشوار شرکت کنند و حتی مالیات هم برایش بپردازند. علاوه بر این، بسیاری از کسانی که برای رای دادن ثبت نام کردند، شغل خود را به دلیل کشاورزان سفیدپوستی که میخواستند همچنان فاصله مدنی بین آنها حفظ شود از دست دادند. در نتیجه، لحاف دوزها بار دیگر از طریق کار خود شروع به انتقاد برای دادخواهی کردند. به عنوان مثال، ایرنه ویلیامز، یک لحاف جذاب و تزئین شده با پارچه قرمز، سفید و آبی دوخته بود که کلمه «رای» در آن درج شده بود. اندکی بعد، دکتر مارتین لوتر کینگ از «جیز بند» بازدید و جامعه را تشویق کرد تا به سمت شهر کمدن راهپیمایی کنند و در شهرستان ویلکاکس، یک شهر کاملا سفیدپوست، حق رای را مطالبه کنند. به این ترتیب، سرانجام این جنبش ها و مبارزات سبب شد در سال 1965 زنان سیاهپوست هم بتوانند در انتخابات با کمترین معضلی رای بدهند. علاوه بر اینها در دهه 60، پدر والترز، یکی از کشیشان و فعالان مدنی سرشناس لهستانی-امریکایی هم از «جیز بند» آلاباما بازدید کرد. زمانی که او به شهر آمد، روز رختشویی بود. روبین در ادامه مینویسد:« به گفته زنان جامعه در روز رختشویی، شهر شبیه یک موزه میشد. لحافهای جسورانه از بند رخت آویزان شده بودند تا در آفتاب خشک شوند. این منظره چشم نواز، پدر والترز را شگفتزده کرده بود: «پسر، تو میتوانستی «لحافها» را بهخوبی از بزرگراه ببینی. آنها زیبا بودند و چه رنگ درخشانی داشتند. رنگی که توجه شما را نسبت به هرچیز دیگری کنار میگذارد. تا فقط شما را شگفت زده کند». پدر والترز، متاثر از این رویداد تصمیم گرفت لحافهایی بخرد تا به شهر نیویورک بفرستد و آنها را بفروشد تا همه عواید آن نیز مجددا به انجمن «جیز بند» بازگردد. بنابراین در سال 1966، 60 لحافدوز با پدر والترز در شهر «کمدن»، آلاباما ملاقات و کمپانی «زنبور لحاف دوز آزادی» را تاسیس کردند. این اولین تجارت سیاهپوستان در شهرستان ویلکاکس بود.» لحافهای «جیز بند» در سراسر دنیای هنر پخش شدند. از این رو این زنان لحاف دوز به آغاز عصر جدیدی از هنر کمک کردند که در آن آثار هنری سیاهپوستان آمریکایی بخش بزرگی از دنیای هنر غرب می شد. امروزه، لحافهای آمریکایی آفریقایی تبار متعلق به قرن بیستم در موزههای سراسر کشور آویزان میشوند و داستانهایی از تجارب مردم سیاهپوست را روایت میکنند. علاوه بر داستان سرایی، انجمنهای خیریهای راه اندازی شدند تا از فروش لحافهای هنرمندانی که به طور ماهانه آثارشان را به نمایش میگذارند، به کودکان و جوانان بیسرپناه و بیبضاعت در منطقه آتلانتا کمکهای مالی و عاطفی کنند. حتی این انجمن با فعالیتهای رسانهای خود و نمایش لحافهای الهامبخشی که انعکاسی از گذشته و فعالیتهای مدنی آنها بود در جریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری امریکا، نقش مهمی در پیروزی جو بایدن در ایالت جورجیا ایفا کردند. در نتیجه میتوان گفت همه آنچه در این دراز آهنگ روی داد، همه آن نمادها، به وسیله هنری نواخته شد که ندای آزادی را می داد. آزادی که از هزاری لای رنج و محنت متولد میشد تا لحاف دوزها همان گونه که تولستوی نوشت، عواطف این تجارب را با دستان هنرمندشان به مخاطب انتقال دهند تا مخاطب بتواند درک و احساس درستی از این آثار داشته باشد؛ آثاری که قد بلند زمان بیش از هر چیزی، به بهای آن غنا می داد. همان طور که گوته در نمایشنامه درخشان فاوست سرود: «آنچه پُر تند ميبالد، به پايان خود بسيار نزديك است اما تاج افتخاري دير رس با گذشت زمان گرانمايهتر ميشود». درست مثل لحافدوزها، همان تاجگذاران افتخارآمیزی که با گذر زمانها سرانجام آمدند، تا در کرانههای جاودانگی، مانا و ماندگار و ابدی شوند.
پیام تامس؛ برای زندگی
هربرت مارکوزه در ادامه رساله اش نوشت:« وظیفه انتقادی هنر و سهم آن در مبارزه برای آزادی را باید در شکل زیباشناختی دید. یک کار هنری، اصیل و حقیقی است، نه به خاطر محتوایش(که نمایش صحیح شرایط اجتماعی است) و نه به دلیل شکل «نابش»، بلکه به سبب متحوایی که به شکل مبدل شده است».
هنر، فوتبال و لحافدوزی، هریک به مثابه پلی، میتوانند انسان را در قیل و قال رنج و نا امیدی به سوی دیگر پل، یعنی، شور و نشاط هدایت کنند. به رستگاری، به نوزایی، به باران لبخندی که از آسمان مهر باریده میشد تا در سرزمین قلب آنهایی که مستعد خلق آثار فاخری برای طنین چنین سهگانهای هستند، نفود کند؛ مانند اثر جذابی که «هنک ویلیز تامس» خلق میکرد؛ اثری که یادآور همان جمله نیچه میشد. شد.لحاف نماد این درازآهنگ و هنر جوهره اصلی آن است. به این ترتیب، تلفیق پیراهن تیمهای مختلف لیگ برتر، به شکلگیری یک پیراهن جدید انجامید؛ پیراهنی که آمیزهای از رنگها، علایق، سلایق و تفکرات گوناگون است؛ آنچه استعارهای از واحد شدن را دارد؛ واحدشدنی که باید در حقوق و روابط انسان ها هم در نظر گرفته شود؛ یعنی فارغ از هر رنگ، نژاد، زبان و قومیتی، آنچه اهمیت دارد، انسان بودن است و بس. در واقع این انگاره، پیام اصلی تامس از دوخت لحافش بود. با علم به اینکه همانطور که ماندلا میگفت، ورزش این قابلیت را دارد تا حتی در براندازی موانع نژادی نقش داشته باشد و یا با تزریق امید به شریانهای جوانان ناامید، ندای روشنایی و امید را دهد. مانند بسیاری از ورزشکاران و البته فوتبالیستهای بزرگ تاریخ، انسانهای سیاهپوستی که توانستند این مرزهای قومی و نژادی را در هم شکنند تا ترانه برابری و آزادی را بسرایند. بنابراین زبان فوتبال با نیروی محرکه هنری که آن هم همان قابلیت را دارد در لحاف تامس تجلی و تجسم یافت تا بدل به روایتی از یک حماسه شکوهمند شود. به آنچه گذر از سیاهچالههای دون مایگی بشر تا آرمیدن بر تخت شریف انسانیت را نشان میدهد. بنابراین برای درک و لذت از اثر فاخر تامس، بایستی به همان دراز آهنگ تاریخی سفر کرد و از نظر گذراند تا به وقایعی که خالقان آن حماسه پشت سر و میراثی که به جا گذاشتند، پی برد. میراثی که تا ابه امروز در خاطره مردم بسیاری از اقصی نقاط جهان، بیش از پیش، ساری و جاری است. در واقع آن میراث، همان تعهدی است که هنر به آدمی می دهد؛ از این رو مارکوزه در ادامه مینویسد: «خصیصه اثباتی هنر، سرمنشا دیگری هم دارد که همانا تعهد هنر به غریزه زندگی است؛ به تایید عمیق غرایز زندگی و به نبرد آنها علیه ستم غریزی و ستم اجتماعی. دوام و بقای هنر و جاودانگی تاریخیاش در طول هزاران سال انهدام و نابودی به این تعهد شهادت می دهد». بله، آن میراث تعهد به زندگی است؛ درست مانند لحافهایی که در سیر صدهها و ساحت سیاهیها دوخته میشد؛ مانند لحافهای الیزابت ککلی ها و هریت تابمنها، و البته مانند لحاف هنک ویلیز تامس، میراثبرِ فاخرِ همان لحاف دوزها.

