football360 logo
360-club-icon
360-club
360-camera

کاری که تیم ملی ایران با فوتبال آسیا کرد؛ سودای در دست گرفتن سیمرغ افتخار

16 بهمن 1402 ساعت 12:00161 نظر
یوزها پیش روی قاره کهن سامورایی‌های سریع را جا گذاشتند.

به گزارش فوتبال 360، سینما، همه پدیده‌های فرامتنی‌اش از جمله فوتبال را تحت تاثیر قرار می‌دهد. برای نوشتن «سینما فوتبال» و برای پیوند زدن میان پرده جادویی و مستطیل سبز، ماجرایی فوتبالی با رنگ و بوی یک اثر سینمایی و بر محوریت داستان یک فیلم به رشته تحریر درمی‌آید. با این حال همه می‌دانند فرق مهمی بین فوتبال و سینماست! پرده جادویی در پشت صحنه، آنجا که نویسنده و کارگردان و بازیگر، حال و هوای طبیعی خود را با مصنوعات سناریو در می‌آمیزند و در سایه تکنیک‌های فیلمبرداری و تدوین و صداگذاری، وردش را می‌خواند، نگاه بینندگان را مسحور می‌کند. این یک نمایش است اما در پلاتو و برنامه‌ریزی شده! فوتبال هم یک نمایش است اما بداهه! بازیگران سناریویی از پیش نوشته شده را نمی‌خوانند و دیالوگ‌های خود را پیش از بر زبان جاری کردن نمی‌دانند. کارگردانی هم اگر هست، دست سرنوشت فوتبال و مقابله توانایی تیم‌ها و بازیکنان و تدابیر سرمربیان است؛ کارگردانی که از نتیجه نمایش خود مطمئن نیست. این تفاوت اساسی باعث می‌شود گاهی قاب‌های فوتبالی در پیراهن سینما، نه شبیه یک اثر فاخر سینمایی، بلکه تداعی کننده آثار برجسته و فاخر و چندین و چند فیلم بزرگ و شناخته شده به نظر برسند. این را فقط فوتبالی‌ها و شیفته‌های مستطیل سبز درک می‌کنند. آنها که شب تاریخی بازگشت منچستریونایتد در مقابل بایرن مونیخ، شب رهبری استیون جرارد در فینال لیگ قهرمانان، شب به زانو در آمدن آلمان مقابل ایتالیا در جام جهانی و بالاخره شب از نفس افتادن سامورایی‌های مدعی و قدرتمند قاره کهن در مقابل سرعت عملیات شکار توسط یوزها را دیدند. سامورایی‌ها شکار شدند و در پس پنجه یوزهای فلات ایران، جان خود را در این دوره از جام ملت‌های آسیا باختند. این بار و در قاب‌هایی این چنینی، فوتبال سینما را تحت تاثیر قرار می‌دهد و باید «سینما فوتبال» را «فوتبال سینما» نامید و محوریت ماجرا را بر اساس اتفاقات درون میدان به رشته تحریر در آورد.

شکار به سبک یوزها

آنها کمین و حریف خود را ارزیابی کردند، قابلیت‌هایش را بیشتر شناختند و یک نیمه به نظاره سرعت و هوش و توانایی‌های ژاپن پرداختند. حریف سریع بود و چابک، بزرگ بود و پر ادعا و همین چند وقت پیش آلمان را به خاک سیاه نشانده و این پرنده سهمگین را سرنگون کرده و بر مزارش رقصیده بود. ژاپن آلمانی‌ها را 4 تایی کرد. هر کس دیگری هم جای آنها بود با اعتماد به نفسی در حد و اندازه قهرمان از پیش نوشته شده مسابقات به جام ملت‌های آسیا می‌آمد. با این حال یوزها شیوه شکار خود را خوب تمرین کرده بودند. آنها کمین کردند؛ مثل کلینت استوود در فیلم‌های وسترن دهه‌های گذشته در کمین تبهکاران داستان‌ها! مثل جان وین در ال‌دورادو و مثل گری کوپر در مردی از غرب! حریف را  بر انداز کردند و تمام توانایی‌هایش را در یک عقب‌نشینی چیتاگونه سنجیدند. نیمه اول مسابقه فقط وسترن بود! خوب، بد، زشت سرجیو لئونه بود یا شاید رقص با گرگ‌های کوین کاستنر. هر چه بود این بار یوزهای ایرانی مثل فیلم‌های وسترن آمریکایی رقیبی را رصد می‌کردند و اجازه می‌دادند نویسنده داستان گره را تنگ‌تر کند و مشکلات را بیشتر نشان دهد. دفاع ایران تزلزل داشت و محبی تا آستانه تبدیل شدن به شخصیت شکست خورده نمایش هم پیش رفت. خط حمله گرفتار توانایی امثال تومیاسو و روایت دقیقا مثل پرده‌های اول یک فیلم وسترن در حال نشان دادن سختی ماجرا برای معرفی قهرمان در پرده‌های میانی بود. روایتی که با گل ژاپن و استیلای مغرورانه سامورایی‌ها عرصه را بر قهرمان داستان تنگ‌تر هم کرد اما این پایان ماجرا نام نداشت.

ورود قهرمان به صحنه

کسی نمی‌داند دقیقا در رختکن یونایتد در شب بازی مقابل بایرن چه گذشت. کسی نمی‌تواند از بیرون به رمز و راز رختکن بارسلونا در بین 2 نیمه در بازی مقابل پاریس پی ببرد. هیچ کس نمی‌تواند بدون تماشای ریز و درشت اتفاقات رختکن لیورپول در شب مواجهه با میلان پس از دریافت 3 گل از آن صحبت کند. شاید برای نمایش فوتبال مهم هم نیست چه گفته‌ها و شنیده‌هایی در رختکن رد و بدل شده و چه رمز و رازی در پس فرصت کوتاه مربیان بین 2 نیمه نهفته است. فوتبالی‌ها ترجیح می‌دهند این یک راز بماند و جنبه جادویی آن را فقط تماشا کنند و لذت ببرند. هیچ کس نمی‌داند در رختکن میان سرمربی و بازیکنان تیم ملی ایران چه گذشت اما جادویی بود. مثل اتفاقات بزرگ دنیای فوتبال و فراتر از قاره آسیا به نظر می‌رسید. جادویی و سینمایی، شکل گرفت. ایرانی‌ها در رختکن جادو شدند و به میدان بازگشتند. این بار نوبت شکار رسید و نباید فرصت از دست می‌رفت. 45 دقیقه، پیش روی قهرمان داستان قرار داشت و آنها باید سامورایی‌های تند و تیز و گریزپا را در این فرصت کم شکار می‌کردند. قالب وسترن هم از پس ارائه کامل نیمه دوم بازی ایران و ژاپن به تنهایی بر نمی‌آید. باید از کلین ایستوود و گری کوپر دل بکنیم و به سینمای مدرن برسیم. اول باید به سراغ درام‌های آمیخته به ماجراجویی برویم. ویل هانتینگ را ببینیم که با بازی مت دیمون راهش را پیدا می‌کند یا شلاق را ببینیم که با درخشش سیمونس در نقش رهبر ارکستر و با نواخته شدن موسیقی خاصش، اسکار را می‌گیرد. باید فیلم «سختکوش» را از نظر بگذارنیم و ببینیم چگونه تلاش و ممارست قهرمان آن فیلم در مواجهه با مشکلاتش، بینندگان را تا آخرین لحظات پای فیلم نگه می‌دارد. مردان ایرانی جادو شده بودند و این موضوع بیشتر از هر کسی در ساق‌های محمد محبی دیده می‌شد. او بازیکن نیمه اول نبود و اصلا از بهترین نسخه‌های خودش هم فراتر رفت. مثل نوجوانان بوشهری با همان حال و هوا و با همان گرما و شور در اجیوکیشن می‌دوید و امان رقیب سامورایی را برید. باشوی بهرام بیضایی بود که از خواب جنگ نیمه اول بیدار شد و باید برای نجات کاری می‌کرد. غیبت همشهری و حس انجام وظیفه در غیاب طارمی، بار روی دوشش را سنگین‌تر نشان می‌داد؛ مثل تام هاردی در مبارز که نه فقط برای پیروزی بلکه برای نجات یک خانواده می‌جنگید! همه روزهای سخت رسیدن از بوشهر به تیم ملی ایران را در کاسه سرش ذخیره کرد و رها مثل یک یوز در جایی ظاهر شد که انتظارش را نداشتیم! گزاره‌ها برای اهالی سینما باید آشنا باشد؛ کسی، قهرمانی در جایی که انتظارش را نداریم از راه می‌رسد و با رقم زدن غیر منتظره‌ها، روایت فیلم را به اوج خودش می‌رساند. مثل یک یوز در خط حمله ظاهر شد، از کمند مدافعان شمشیر کشیده سامورایی هم عبور کرد و به جای طارمی چشم در چشم دروازه‌بان، تمام کارهای نکرده طارمی در تیم ملی را با یک ضربه نهایی بی‌عیب و نقص به انجام رساند. یوز رها شده از بیشه ایران، صورت ژاپنی‌ها را سرخ کرد و به غزال داستان فهماند باید شکارچی‌اش را جدی بگیرد. شکارچی از فلات ایران آمده بود؛ سرزرمین مشکلات و قهرمانان! خانه دردها و حماسه‌ها! زخمی جنگ و پیروز برخاسته از نبرد! از اینجا به بعد شکار و شکارچی جایگاه خود را شناخته بودند. ژاپن فهمید نباید گل بخورد و ایران فهمید می‌تواند باز هم گل بزند و برنده این میدان بزرگ نام بگیرد. یوز می‌دوید و سامورایی هر از چند گاهی در رسیدن‌های مکرر شکارچی، زخمی می‌شد و از نفس می‌افتاد تا اینکه...

و سیمرغ بلورین می‌رسد به...

جای همه بچه‌های کوچه‌های جنوب شهر تهران، آنها که هنوز هم با پای برهنه روی آسفالت فوتبال بازی می‌کنند، خالی بود. جای استعدادهایی خالی به نظر می‌رسید که رباط صلیبی دادند و هیچ کس نبود تا فوتبال حرفه‌ای آنها را نجات دهد. جای آنهایی که شایسته درخشش در پیراهن درخشان تیم ملی ایران بودند، کاملا خالی جلوه کرد. آن‌ها فقط پول نداشتند که بر مافیای استعدادیابی غلبه کنند و راهی به تیم‌های بزرگ بیابند. اگر چه استادیوم اجیوکیشن با رنگ و بوی ایرانی‌اش بی‌شباهت به آزادی نبود اما باز هم جای فریادهای پشت تلویزیون میلیون‌ها ایرانی آرزومند، جای دوره‌گردهایی که در اطراف آزادی، باقی مانده پرچم‌های تیم ملی برای بازی‌های مهم را به هواداران خردسال می‌بخشیدند، جای دردمندان و محرومیت کشیده‌های جای جای سرزمین 4 فصل و بهره‌مند و کهن ایران خالی بود تا ببیند و مثل سالن‌های جشنواره فیلم فجر، سینما را فدای فوتبال کنند و فریاد بزنند؛ فریادی از سفره‌های بی‌رونق و بغضی نشسته از شرمندگی‌ها در گلو! فریاد نبود، صدای خسته یک سرزمین بود. از قطر به سالن‌های جشنواره فجر ارسال شد و پیش روی کسانی که می‌خواستند در فیلم‌های این جشنواره، خودشان، سرزمینشان، دردهایشان، قهرمانانشان، حماسه‌هایشان و همه چیزشان را در قاب جادویی سینما ببینند به نمایش در آمد. بازی سینمایی جلو رفت و هر لحظه سینمایی‌تر می‌شد! نفس‌ها در سینه حبس بود. ایران حمله می‌کرد و ژاپن ضد حمله و همین آشنایی‌زدایی، داستان را بیشتر به روایت‌های سینمایی نزدیک می‌کرد چرا که قرار بود برعکس این ماجرا در بازی حکم‌فرما شود. سامورایی‌ها برنامه داشتند و یوزها بغض، ژاپن حرفه‌ای بود و ایران دردمند و دغدغه‌مند! این بار هم در یک فیلم سینمایی دیگر احساسات حرف آخر را می‌زدند. خروش‌های سینه بودند که باید بر عاقبت‌اندیشی‌های مغز غلبه می‌کردند. عشق بود که باید عقل را پشت سر می‌گذاشت و در دایره‌ پرگارش حیران می‌کرد. پلان آخر فیلم مجموعه‌ای از ژانرهای مختلف و روایتی در برگیرنده قالب‌های متعدد سینمایی به نظر می‌رسید. باز هم از آن جایی که نمی‌شناختیم و انتظارش را نداشتیم، درست شبیه به عادت فیلم‌نامه‌نویس‌ها، محمد کنعانی زادگان در محوطه جریمه حریف ظاهر شد و داور را تسلیم روز رویایی فوتبال ایران کرد. حتی کمک داور ویدئویی هم نتوانست این فریاد را از یوزهای ایرانی بگیرد. پرده پایانی مثل ارباب حلقه‌ها وقتی که فرودو باید حلقه را نابود می‌کرد، مثل فیلم 7 ، وقتی برد پیت باید تصمیم سختی را در واپسین ثانیه‌ها برای غلبه بر نیت تبهکار داستان می‌گرفت، مثل ترمیناتور وقتی که آرنولد شوارتزنگر باید برای نجات زمین خودش را قربانی می‌کرد، مثل راسل کرو در گلادیاتور که باید نقاب برمی‌داشت و به نبرد مستقیم با امپراطور می‌رفت، مثل مل گیبسون در شجاع‌دل که باید در لحظه اعدام فریادی بر علیه دشمنانش سر می‌داد و مثل همه قهرمانان برندگان اسکار و جوایز بزرگ سینمایی، با یک گره بزرگ شکل گرفت. پنالتی شد و چه کسی باید پشت این ضربه قرار بگیرد؟ اگر گل می‌شد او قهرمان ملی بود اما وای به روزی که این توپ گل نمی‌شد! حتی اگر همه ایران هم با جهانبخش همدردی می‌کردند، دردش دوا شدنی نبود و خودش را نمی‌بخشید. تمام داشته‌هایش از اردیویسه، لیگ برتر انگلیس و رقابت‌های اروپایی را مرور و فراموش کرد.دروازه را شبیه به دروازه آرزوهای مردمش می‌دید. باید این توپ از این خط عبور کند تا در سالن‌های جشنواره فجر، پشت تلویزیون‌ها در کوچه‌های جنوب شهر تهران در حواشی دریاچه مظلوم ارومیه، در اطراف بر جای مانده‌های خشک زاینده‌رود، در دامنه‌های کم‌برف و از نفس افتاده البرز در مرزهای کرمانشاه و بین کول‌بران خسته در هوای تیره و تار و غبار گرفته اهواز بی‌جان، در سیستان و بلوچستان حسرت‌زده برای آب و در همه سفره‌هایی آمیخته به تضاد عشق و شرمندگی، جای یک لبخند از ته دل با تمام وجود و یک فریاد شادی باز شود. علی‌رضا جهانبخش نقش اول داستان در آخرین ثانیه‌ها شد و به جای مل گیبسون و راسل کرو و آرنولد و برد پیت و همه ستاره‌های سینما درخشید. بغض و فریاد مردمش را در سینه جای داد و از سینه به ساق‌هایش منتقل کرد و بر سر توپ فریاد کشید. آنقدر محکم زد که سوزوکی در یکی از بهترین واکنش‌ها هم دستش به نجات دروازه نرسید و این «سینما فوتبال»، نه این «فوتبال سینما» در اوج خودش به پایان رسید. لذت بردیم و شاید دور از انصاف نباشد در پایان جشنواره فیلم فجر، «سودای سیمرغ» را به تیم ملی ایران بدهند؛ تیمی که سینما را برای ساعتی به تسخیر خودش درآورد و اثری خلق کرد که در قالب یک فیلم نمی‌گنجید و منبطق بر یک داستان نبود.

*حسین سعیدی نیکو

Loading...
Loading...
Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...