افشین قطبی در گفتوگوی اختصاصی با فوتبال 360: در فوتبال مدرن، بودجه و پول نقشی مهمتر از مربی دارند
به گزارش فوتبال ۳۶۰، افشین قطبی که متولد ایران است، در 13 سالگی همراه با خانوادهاش تهران را به مقصد کالیفرنیا ترک کرد. او از همان سن، در کنار مدرسه مشغول به کار شد. کارش را با توزیع روزنامه و باغبانی با دستمزد 3 دلار در ساعت آغاز کرد و در14 سالگی شروع به آموزش فوتبال به کودکان نمود. او بدین ترتیب موفق شد بخش عمدهای از هزینههای تحصیلات دانشگاهی خود را تأمین کند. در سال ۱۹۸۱ در رشته مهندسی برق وارد دانشگاه «UCLA» شد و از همان سال اول بهعنوان بازیکن به جمع تیم فوتبال دانشگاه «UCLA» پیوست.
او در تمام مدت تحصیل در دانشگاه عضو تیم فوتبال دانشگاه بود و بلافاصله پس از فارغالتحصیلی در رشته مهندسی برق، نخستین تجربه مربیگری حرفهای خود را از سال ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۸ بهعنوان سرمربی در تیم فوتبال دختران دانشگاه آغاز کرد.
افشین آکادمی فوتبال «AGSS» را در کالیفرنیا بنیان گذاشت؛ مدرسه فوتبالی که استعدادهای بزرگی را به تیم فوتبال المپیک آمریکا معرفی کرد و به پشتوانه همین پیشینه در سال ۱۹۹۷ کادر فنی تیم ملی فوتبال آمریکا از او دعوت کرد تا در مسیر آمادهسازی این تیم برای جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه، به جمع آنها بپیوندد. قطبی در آن زمان جزو نخستین مربیانی بود که مدل سازی و تحلیل داده را در فوتبال به کار گرفت؛ رویکردی که بعدها به هویت حرفه ای او تبدیل شد.
نقطه عطف کارنامه قطبی جایی است که او بهعنوان دستیار در کنار گاس هیدینک، مربی سرشناس هلندی، یک اردوی آمادهسازی ۱۸ ماهه را برای تیم ملی کرهجنوبی برنامهریزی کردند تا در سال ۲۰۰۲ که میزبان مشترک جام جهانی بودند، بهترین عملکرد را داشته باشند و کرهایها با خلق یک شگفتی به جمع 4 تیم برتر دنیا رسیدند. قطبی طی ۷ سال در 2 جام جهانی به عنوان دستیار در کادر فنی تیم ملی کرهجنوبی حضور داشت.
از اینجا به بعد کارنامه او را احتمالاً همه ایرانیها میدانند. او به ایران آمد و سرمربی تیم پرسپولیس تهران شد و این تیم را به دراماتیکترین شکل ممکن قهرمان لیگ برتر ایران کرد و لقب «امپراطور» را از هواداران گرفت. پس از آن، هدایت تیم ملی ایران و باشگاههایی در ژاپن، تایلند و چین را برعهده داشت و در آخرین ایستگاه در آمریکای شمالی، پروژه جذاب ساخت و هدایت تیم ونکوور افسی را بر عهده گرفت.
حال در چنین شرایطی، در یک عصر گرم تابستانی با افشین قطبی سرمربی ایرانی سابق ونکوور افسی در فوتبال ۳۶۰ گفتوگو کردیم.
*به عنوان اولین سؤال، از تجربه اخیرتان در ونکوور افسی بگویید و اینکه چرا فوتبال کانادا را انتخاب کردید؟
این انتخاب چند دلیل مختلف داشت. اولین دلیل این بود که میخواستم به خانواده خودم نزدیکتر باشم. من در چین مشغول به کار بودم که پاندمی کووید شروع شد و همه به یاد دارند چه دوران سختی بود. در آن دوره، 3 نفر از عزیزترین اعضای خانوادهام را از دست دادم. به همین خاطر، در اولین فرصتی که پیش آمد و امکان سفر دوباره فراهم شد، به کالیفرنیا بازگشتم تا کنار پدر و مادر خودم باشم. مادرخواندهام هم خیلی بیمار و ضعیف بود و میخواستم حتماً روزهای آخر زندگیاش را در کنارش باشم.
در همین حین یکی از بازیکنهایی که سالها قبل میخواستم از بوندسلیگا به ژاپن ببرم، با من تماس گرفت. او یکی از کسانی بود که در راهاندازی لیگ برتر فوتبال کانادا نقش داشت. البته آن انتقال هیچوقت انجام نشد، اما از همان زمان ما با هم دوستان صمیمی شدیم. با من تماس گرفت و گفت: «میخواهم یک تیم فوتبال برای شهر ونکوور درست کنم. لیگ الان هفت تیم دارد و ما میتوانیم هشتمین تیم باشیم. اما هیچ چیزی نداریم؛ نه بازیکن داریم، نه استادیوم، نه مربی. ولی میتوانیم همهچیز را با هم بسازیم».
تیمهای دیگر 5 سال زودتر ساخته شده بودند و ما خیلی عقب بودیم. اما این پروژه برای من خیلی قشنگ و جذاب بود. اینکه یک باشگاه را از صفر بسازیم. ما میتوانستیم این باشگاه را به شکلی و با فرهنگی بسازیم که خیلی از باشگاهها با 100 سال قدمت هم از آن بیبهره بودند.

در کنار این موضوع، به این هم فکر کردم که کانادا و شهر ونکوور میزبان جام جهانی ۲۰۲۶ هستند و احساس کردم کانادا پتانسیل زیادی دارد؛ بهخاطر حضور تعداد زیاد فوتبالیستهای مهاجر که میتوانند نابغههای فوتبال کانادا باشند. احساس کردم میتوانم اثرگذار باشم در مسیر ساختن فوتبال حرفهای در کانادا و البته این موضوع برمیگردد به روزهایی که خودم در آکادمی کالیفرنیا بازی میکردم. احساس میکنم عشق به فوتبالی که در این جوانها وجود دارد، در بازیکنهای حرفهای دیگر پیدا نمیشود و این من را به شروع فوتبال خودم برمیگرداند.
به هر صورت در اکتبر ۲۰۲۲ این صحبتها را داشتیم و در نوامبر ۲۰۲۲ من بهعنوان سرمربی تیم «Vancouver FC» معرفی شدم.
*فوتبال را چطور در ونکوور افسی ساختید؟ بازیکنها را چطور انتخاب کردید؟ آیا معیار اصلی سن آنها بود یا تجربه حرفهایشان؟
همهچیز از عشق شروع میشود؛ پیدا کردن یک جوانی که عاشق فوتبال باشد. بعد باید ببینید چقدر هوش فوتبال، تکنیک فوتبال و شخصیت پیروزی دارد. همچنین چقدر دوست دارد کارگری و تلاش کند و آیا بلد است عضو یک تیم باشد و با دیگران سازگار شود یا نه.
فصل فوتبال در ماه آوریل شروع میشود و ما خیلی دیر شروع کرده بودیم. در اواسط ژانویه هنوز هیچ بازیکنی نداشتیم و باید با یک بودجه محدود و کم، بازیکنانی که آزاد بودند را جذب میکردیم.
کانادا کشور خیلی بزرگی است، اما از نظر فوتبال مملکت کوچکی به حساب میآید. بازار بازیکنان بسیار کوچک است و پیدا کردن بازیکنانی با تجربه فوتبال حرفهای خیلی سخت بود.
از طرف دیگر، همانطور که میدانید، ونکوور یکی از گرانترین شهرهای دنیا برای زندگی است و بسیاری از بازیکنان آزاد در پاسخ به پیشنهاد ما گفتند: «با این حقوق ترجیح میدهیم در همان جایی که هستیم بمانیم، چون هزینههای زندگی آنجا پایینتر است».
و البته خیلیها هم به ما میگفتند: «ما نمیخواهیم برای یک تیم تازهتأسیس بازی کنیم». برخلاف «MLS» که از تیمهای تازهتأسیس حمایتهای ویژهای میشود، «CPL» هنوز توان حمایت از این تیمها را ندارد. با این حال، من باید این تیم را به بهترین شکل ممکن راه میانداختم.

برای همین شروع به تبلیغات و تستگیری کردیم. بیشتر تیم را از بازیکنهایی بستیم که تجربه فوتبال حرفهای نداشتند. حتی با یک بازیکن 15ساله قرارداد بستیم؛ جوانترین بازیکن تاریخ فوتبال کانادا، تیجای تاهیل که برای ما هم گلزنی کرد. او به تیم ملی زیر ۱۷ سال کانادا دعوت شد و در جام جهانی برای این تیم بازی کرد. الان هم در تیم ملی زیر ۲۰ سال غنا بازی میکند.
این بازیکنها را من با تستگیری و چیزهای خوبی که در آنها دیدم، انتخاب کردم. اما آنها زمان لازم داشتند، وقت میخواستند. هیچکدام تجربه فوتبال حرفهای نداشتند. وقتی تمرینها را شروع کردیم، هنوز استادیوم هم نداشتیم. حتی تا اواسط لیگ هم استادیوم نداشتیم. استادیومی هم که قرار بود مدرن و خیلی لوکس باشد، به دلیل کمبود بودجه به شکل دیگری ساخته شد و نتوانست آن فضای خانگی را که هوادار از آن لذت ببرد، ایجاد کند؛ موضوعی که کار ما را در بازیهای خانگی خیلی سخت کرد.
*امکانش هست کمی هم در مورد بودجه تیمهای کانادایی صحبت کنید؟
برای تیمها «Budget Cap» (سقف بودجه) گذاشتند. این روش را هم از «MLS» الگوبرداری کردند که در سال ۱۹۹۶ به همین شکل کار را شروع کرده بودند. دلیلش این است که مالکان باشگاهها در کوتاهمدت کمتر زیر بار قرض و بدهی بروند و در بلندمدت بتوانند رشد کنند.
کانادا کشوری است که فوتبال هنوز ریشه قوی در آن ندارد. من امیدوارم جام جهانی بتواند به این موضوع کمک کند. کانادا هنوز زیرساختهای کافی برای فوتبال را در اختیار ندارد. اما من تقریباً در همه محلههای شهر چندین زمین فوتبال خوب دیدم و همه بچهها هر هفته در این زمینهای فوتبال بازی میکنند.
این را در آمریکا هم داشتیم. بازی کردن و ورزش کردن با خرج کردن برای آنها فرق میکند. جوانهایی که الان فوتبال بازی میکنند، درآمدی ندارند و قدرت این را هم ندارند که به تصمیمگیرندگان حوزه اسپانسرشیپ و پخش تلویزیونی تبدیل شوند. در مقابل، کسانی که الان برای این مسائل کلان تصمیمگیری میکنند، هیچوقت تجربه فوتبال بازی کردن را نداشتهاند.
ما این را در آمریکا هم دیدیم. سال ۱۹۶۴ اولین سالی بود که سازمان فوتبال جوانان شروع به کار کرد. آن نسل وقتی به 45 سالگی رسید، توانست سرمایهگذاری و درآمدزایی فوتبال را متحول کند. به همین دلیل فوتبال کانادا هنوز فاصله زیادی تا حرفهای شدن دارد.
*آیا در بخش زنان و آقایان شرایط را یکسان میبینید؟
از آنجایی که خانمهای آمریکایی و کانادایی در جامهای جهانی و المپیک موفق بودهاند، توانستهاند به دخترهای جوان انگیزه بیشتری بدهند. من فکر میکنم الان سطح فوتبال زنان تا حدی از مردان بالاتر است. حتی دستمزدهای لیگ برتر زنان هم نسبت به مردان بیشتر است و بودجه بیشتری دارند. هواداران بیشتری هم دارند؛ چون جامعه کانادا و آمریکا در همه زمینهها از زنان حمایت بیشتری میکند. این موضوع به شرکتهای مختلف این فرصت را داده تا حمایتهای اسپانسری بیشتری انجام دهند و افراد ثروتمند هم تمایل بیشتری برای تقویت فعالیتهای مربوط به زنان داشته باشند.
*بحث رایج این روزهای فوتبال ایران «جوانگرایی» است. نظر شما درباره موضوع جوانگرایی چی هست؟
من همیشه احساس کردهام هر تیمی، چه باشگاهی و چه ملی، باید از نسلهای مختلف بازیکن در اختیار داشته باشد تا بتواند برای آینده آن تیم برنامهریزی کند. این موضوع برمیگردد به ایدئولوژی سرمربی، رئیس فدراسیون یا مدیران باشگاه که نگاه بلندمدت داشته باشند. این نگاه باید هم به نتیجهگرایی حال حاضر و هم به نتیجهگرایی آینده توجه کند و پیدا کردن تعادل بین این دو بسیار مهم است.
از آنجایی که در حال حاضر در صنعت فوتبال کانادا هنوز نمیشود بهاندازه کافی از منابعی مثل حق پخش، بلیتفروشی و فروش محصولات درآمد داشت، تنها جایی که میتوان پولسازی کرد، ساختن و فروش بازیکن است. اهداف و معیارهای باشگاهی مثل ونکوور افسی با باشگاه متمول خیلی فرق دارد. پس تنها راه درآمد ما کشف استعداد، ساخت بازیکن و در نهایت فروش بازیکن است.
*آیا تیم شما در این زمینه موفق بود؟
بله. ما در سال دوم کارمان توانستیم 2 بازیکن نوجوان را بفروشیم؛ یکی به کلوپ بروژ بلژیک و دیگری به کلورادو رپیدز. با همین 2 انتقال، 25 درصد هزینه یک سال باشگاه را تأمین کردیم. علاوه بر این، در قراردادشان سهمی از فروشهای آینده هم برای باشگاه در نظر گرفته شد که در واقع بخش اصلی سود باشگاه مربوط به همین بخش است.
ما طراحی باشگاهمان را بر این پایه استوار کردیم که هر سال 2 یا 3 بازیکن را به این شکل بفروشیم. سال گذشته هم قرار بود تیجی تاهیل را بفروشیم. حتی با فاینورد تمرین هم کرد اما در همان تمرین دچار مصدومیت شد و به همین خاطر نتوانستیم هدفگذاری فروش بازیکن را بزنیم. تیم امسال ما هم 4 تا 6 بازیکن دارد که پتانسیل فروش در سال آینده را دارند. به همین دلیل به نظر من ساختاری که ایجاد کردهایم این امکان را میدهد که باشگاه هر سال درآمدزایی کند و بازیکنهای جدیدی را به تیمهای مختلف معرفی نماید.

همان سال اول، گابریل بیتار که یک بازیکن کانادایی-لبنانی بود و برای ما بازی میکرد، از ونکوور افسی به تیم ملی لبنان دعوت شد و در جام ملتهای آسیا هم برای لبنان به میدان رفت. میکائیل کانتا برای تیم ملی هاییتی در مقدماتی جام جهانی بازی کرد. گریوی برای تیم جوانان ایرلند بازی کرد. جیمز کمرون هم برای تیم ملی زیر ۲۰ سال کانادا به میدان رفت.
یعنی پروژهای که از هیچ شروع شد، طی 2.5 سال توانست این تعداد بازیکن به تیمهای ملی مختلف بدهد و دو بازیکن هم بفروشد. به نظر من این واقعاً کار خیلی قشنگی بود.
*اما شما بهعنوان مربی، از طرف جامعه هواداری و رسانهای با نتایجتان قضاوت میشوید. بازی دادن به بازیکنان جوان احتمالاً به نتایج مطلوب ختم نمیشود. چرا حاضر بودید زیر بار این تصمیم بروید؟
این برمیگردد به دلیل اینکه من این پروژه را پذیرفتم. اگر میخواستم خودنمایی کنم یا نشان بدهم مربی خوبی هستم، شاید این پروژه را قبول نمیکردم؛ چون میدانستم نتیجه گرفتن اینجا خیلی سخت خواهد بود. من در کارنامهام بهاندازه کافی کارهای بزرگ و ارزشمند انجام دادهام که لازم نباشد بخواهم خودم را در لیگ برتر کانادا ثابت کنم. هیچوقت این موضوع برای من انگیزه نبوده است.
باشگاهی با شرایط «Vancouver FC» هیچوقت انتخاب درستی برای یک مربی جوان نیست؛ چون نمیتواند برای خودش کارنامه خوبی درست کند. اما من شخصاً احساس میکنم این زمان مناسبی بود که تمام وجدانم را به باشگاه، بازیکنان و هواداران بدهم و به پیشرفت این پروژه کمک کنم. شاید اگر ۲۰ یا ۳۰ سال پیش بود، هرگز همین پروژه را قبول نمیکردم و اگر هم کسی من را فقط با نتایج اینجا قضاوت میکند، بهاندازه کافی قوی هستم که آن را بپذیرم و تحمل کنم.
بههرحال اگر این کار را قبول میکنید، باید با یک استراتژی جلو بروید؛ بهطوری که بتوانید هم جوانگرایی کنید، هم نتیجه بگیرید، هم ترکیبهای مختلف و بازیکنان متنوع داشته باشید، هم الان نتیجه بگیرید و هم در آینده. کار ما در ونکوور افسی متفاوت بود، بهویژه با توجه به اینکه ما هواداران بسیار کمی داشتیم و تعداد کمی هم از طریق تلویزیون پیگیرمان بودند.
این لیگ نه سقوط «Relegation» دارد و نه صعود «Promotion». بنابراین ما تلاش کردیم یک فرآیند و ساختار بسازیم. نه فقط برای الان، بلکه برای آینده. اگر این باشگاه بخواهد 5 سال دیگر هم زنده بماند، باید بتواند بازیکن بفروشد. پس ما از همان روز اول مجبور بودیم جوانگرایی کنیم و طبیعتاً باید تحمل و صبرِ باخت را هم داشته باشیم.
*درباره دلیل جداییتان از ونکوور افسی توضیح بدهید. آیا شما اخراج شدید؟
نه، به هیچ عنوان اینطور نبوده. همانطور که قبلاً هم گفتم، من با مالک باشگاه رابطهای بسیار دوستانه دارم. ما تیم را برای اولینبار در تاریخش به مرحله نیمهنهایی جام حذفی کانادا بردیم. در نهایت با هم به این نتیجه رسیدیم که الان زمان مناسبی است که من از تیم جدا شوم و یک مربی بومی کار را ادامه دهد. اینطوری من هم میتوانم به جایی بروم که شرایط مورد نیازم برای کار فراهم باشد.
*آینده فوتبال کانادا را چطور میبینید؟
این موضوع برمیگردد به جام جهانی. اگر کانادا بتواند به مراحل بالاتر صعود کند، این مثل ویتامین«D» عمل میکند برای فوتبال کانادا و باعث میشود فرهنگ فوتبال با کمک مهاجران پرورش پیدا کند. وقتی بازیکنان فعلی بچهدار شوند و نسل جدیدی شکل بگیرد که علاقه بیشتری به فوتبال دارد، آنوقت فوتبال اینجا ریشهدار میشود.
اما اینکه فکر کنیم فوتبال اینجا مثل آرژانتین یا ایران میشود، نه. در جاهایی مثل آرژانتین، برزیل یا ایران، فوتبال به یک دین تبدیل شده؛ مردم قلباً به آن اعتقاد دارند و فوتبال برایشان خیلی فراتر از یک ورزش است.
*این بحث جوانگرایی اخیراً پای ثابت مصاحبههای سرمربی تیم ملی ایران هم شده است. آقای قلعهنویی همیشه میگوید که ما در حال جوانگرایی هستیم اما میانگین سنی تیمش این را نشان نمیدهد. نظر شما درباره این موضوع چیست؟
بگذارید من توضیح بدهم. اگر یک پروژه 4 سال قبل از جام جهانی شروع شود، شما بهاندازه کافی وقت دارید که جوانگرایی کنید. خود من بعد از اینکه در سال ۲۰۱۰ موفق نشدیم به جام جهانی برویم، دست به این کار زدم چون وقت داشتیم. ما بازیکنانی مثل انصاریفرد و حاجصفی را به تیم ملی اضافه کردیم. اما در ایران جامعهای وجود دارد که اگر نتیجه نگیری یا حتی نتیجه بگیری ولی خوب بازی نکنی، فارغ از اینکه تیم جوان باشد یا پیر، مربی تمام فشار، انتقاد و فحاشیها را متحمل میشود و حتی ممکن است کارش را هم از دست بدهد.
*بهنظر شما آیا هوادار فوتبال باید این حق را داشته باشد که اینهمه فشار را روی مربی، بازیکن، یا مدیر باشگاه وارد کند؟
این عشق به فوتبال که در دنیا وجود دارد، در ایران هم هست. بهنظر من تا وقتی این عشق وجود دارد، فشار هم هست. مربیان و بازیکنان خوب این فشار را دوست دارند، چون باعث میشود بهترین عملکردشان را نشان بدهند. بازیکنی که میخواهد بینالمللی شود، باید بتواند این فشار را کنترل کند.
متاسفانه در آمریکای شمالی هم فضای ورزش همینطور است: همه فقط دوست دارند برنده باشند. برایشان اصلاً مهم نیست بازیکن تیم ۱۶ یا ۱۷ ساله باشد. اما طبیعی است که برای یک بازیکن ۱۶-۱۷ ساله خیلی سخت است کنار بازیکنی ۲۴-۲۵ ساله بازی کند. اینجا میپرسند: «پس بارسلونا چطور بازیکنهای جوان دارد؟» ولی فراموش میکنند آن بازیکنی که در بارسا 17-16 ساله است، از ۹ سالگی با تمام امکانات و دانش باشگاه روی او کار شده. این قابل مقایسه نیست با بازیکنی که در کانادا برای پدرش فوتبال بازی میکرده، هیچوقت فوتبال حرفهای بازی نکرده، هیچوقت آموزش حرفهای ندیده، هیچوقت در استادیومهای مختلف بازی نکرده و حالا ازش میخواهی جلوی بازیکن ۲۴ ساله یا ۳۰ ساله که ۱۰ سال فوتبال حرفهای بازی کرده، بازی کند.
*فصل قبل شاهد اتفاقات بسیار تلخی برای هواداران فوتبال در ایران بودیم؛ سرهایی شکست، چشمهایی کور شد و حتی مرگ روی سکوها اتفاق افتاد. نظرتان چیست؟ به نظر شما شرایط اجتماعی چقدر روی فوتبال تأثیر میگذارد؟
این واقعاً جذاب نیست. این یک تراژدی است. مسئولان باید فضایی امن و سالم برای مردم ایجاد کنند تا خانوادهها بتوانند همراه بچههایشان به ورزشگاه بیایند و لذت ببرند. ما میتوانیم هم عاشق فوتبال باشیم و بازی برایمان خیلی مهم باشد و هم اخلاق و فرهنگ خود را حفظ کنیم. این چیزی است که ما از کودکی در خانواده و جامعهمان یاد میگیریم. فوتبال مثل آینهای از شرایط اجتماعی یک کشور است. بنابراین باید تلاش کنیم جامعهسازی و فرهنگسازی را بیرون از فوتبال اصلاح کنیم تا بتوانیم اثر مثبت آن را در فوتبال هم ببینیم.

از طرفی هوادار فوتبال هم باید این را درک کند که فوتبال مثل ریاضی نیست که دو-دوتا همیشه چهارتا بشود. فوتبال خیلی وقتها اصلاً منطقی ندارد. یک توپ اگر نیمسانتیمتر اینورتر برود، گل میشود و مربی و بازیکن تبدیل به قهرمان میشوند؛ اما اگر نرود، همان مربی و بازیکن تبدیل به منفورترین آدمها میشوند. هوادار باید در روزهای بد پشت تیمش بایستد.
یک مثال میتوانم بزنم. مسی بهترین بازیکن تاریخ بوده و هست. اما چند بار جام جهانی برده است؟ در همان جام جهانی چندین پنالتی برای تیمش گرفته شد. چیزهای زیادی باید کنار هم قرار بگیرند تا یک تیم قهرمان شود و هوادار فوتبال باید این را درک کند. آیا تمام بازیکنان و مربیان آرژانتین تا قبل از این جام جهانی نمیخواستند برنده باشند؟ قطعاً میخواستند.
*به نظر شما یک مربی چقدر میتواند روی نتایج تیمش اثرگذار باشد؟
من تحقیقی در این زمینه خواندم که میگفت در بهترین حالت، یک مربی ۱۸ درصد روی نتایج تیمش اثر دارد. در فوتبال مدرن امروز، بودجه و پول باشگاهها نقشی مهمتر از مربی دارند. به همین دلیل است که بهترین مربیها به ثروتمندترین باشگاهها میروند.
پپ گواردیولا بیش از 2 میلیارد دلار در منچسترسیتی هزینه کرده است. یورگن کلوپ هم 5 سال در لیورپول کار کرد تا یک قهرمانی بگیرد و در هر پنجره نقلوانتقالاتی حدود 500 میلیون دلار خرج کرد.
*کمی هم درباره فوتبال ایران صحبت کنید. دو سال پیش آقای قلعهنویی از شما دعوت کرد که به کادر فنی تیم ملی فوتبال ایران اضافه شوید. میتوانید توضیح بدهید چرا این اتفاق نیفتاد؟
من فکر میکنم آن زمان فشار زیادی روی آقای قلعهنویی و نیمکت تیم ملی بود و ایشان احساس کردند که آوردن فردی که بتواند کمک کند، میتواند مفید باشد. من همیشه ارتباط بسیار خوبی با ایشان داشتم و احترام زیادی هم برایشان قائلم. ایشان تصور میکردند که حضور من میتواند به تیم ملی کمک کند و من هم همیشه دوست دارم به تیم ملی کمک کنم.
*چی شد که نرفتید؟
به نظرم برمیگردد به این موضوع که فدراسیون و ایشان ابزار و امکانات لازم برای آوردن فردی مثل من را در اختیار نداشتند.
*قهرمانی با پرسپولیس را چطور به یاد میآورید؟
به نظرم موفقیت اون تیم نتیجه مجموع همه سختیها و چالشهایی بود که پشت سر گذاشتیم؛ از کسر 6 امتیاز و تمام بالا و پایینهایی که تجربه کردیم تا بازیکنان بزرگی که در اختیار داشتیم: کریم باقری، محسن خلیلی، سپهر حیدری، فرزاد آشوبی، عباس آقایی و بسیاری دیگر. وقتی همه این عوامل را کنار مدیریت آقای کاشانی و حمایتهای آقای استیلی قرار میدهید، تصویر روشنی از علت موفقیت تیم به دست میآید. من هم فقط یک سرباز کوچک در آن تیم بودم. اما باور دارم در نهایت این مردم و هواداران بودند که با حمایت بیوقفهشان تا آخرین لحظه، پرسپولیس را قهرمان کردند.
*چه برنامهای برای آینده دارید؟
الان دارم دنبال یک پروژه جدید میگردم؛ چیزی که واقعاً دلم براش بتپد. دوست دارم جایی بروم که سخت باشد و بتوانم یک کار مهم انجام دهم. من همیشه دنبال چالشام، چون همین چالشها هستند که من را زنده نگه میدارد.

