نژادپرستی، معضل بزرگی است؛ کاری بکنید، نمایش کافی نیست!
به گزارش فوتبال 360، آفتاب ماه آگوست، باقیماندههای باران ملایم تابستانی را از پیادهروی پارکلین پاک میکرد. شب رخت بربسته بود و صبح، چهرهاش را با خیرگی و جسارت به رخ زمین میکشید. پیادهروی پارکلین خلوتتر از ساعات میانه روز بود و آدمها با فاصلههای چند متری از یکدیگر در حال عبور و مرور بودند. آنها به آرامی، با نگاهی به جلو، دست در دست هم پیش میرفتند. حرفی نبود و اگر هم بود در سینهها حبس شده بود. گفتنیها را باید میگذاشتند برای وقت خودش و شاید هم میبایست گفتنیها را نشان میدادند و در میدانی دیگر و با زبانی دیگر حرف میزدند. این را میشد از پیشانی اخم کرده لری و ابروهای بالا انداخته و هیجانزده آنتوان فهمید. راه خودشان را میرفتند که توپی سر راهشان سبز شد. با ضربهای از راه رسیده بود و وقتی نزدیک پای آنها رسید، آرام آرام از حرکت ایستاد. حرکتی داشت که نمیشد آن را عاری از معنی و مفهوم در نظر گرفت. توپ حرف میزد. توپ؛ همه چیز دنیای آنتوان! با آن هیجان و با آن ابروهای بالا انداخته و با آن شانههای جلو افتاده از اضطراب اتفاقی که در پیش بود و با آن گامهای مصمم؛ فقط توپ بود که میتوانست برای لحظهای یا شاید ثانیههایی پسربچه لندنی را متوقف کند. هر دو ایستادند. لری سرش را پایین آورد و قبل از اینکه توپ را ببیند، پسرش را دید. آنتوان متوجه نگاه پدر شد. لبخندی در لبخندی دیگر گره خورد. توپ داشت در دل و در گوش دل پدر و پسر حرف میزد. باز هم حرفی میان آنها رد و بدل نشد. فقط لبخند ملایم لری بود و سری که تکان داد. آنتوان فهمید که باید توپ را شوت کند. سرش را پایین آورد. مصمم شد. پاهایش با کفشهای سفید کتانی را دو گام به عقب برد. چشمهایش را برای لحظهای بست. بازشان کرد، با جمع کردن پلکها به روبهرو دقیق شد و نقطهای را در مقابلش نشانه گرفت. تا اینکه صدایی آمد.
- کجاست؟ کجا رفت؟
- آنجاست، دیدمش. جلوی پای آن پدر و پسر سیاهپوست!
این اولین باری نبود که آنها را با رنگ پوست صدا میزدند. نمیگفتند آن پدری که کت قهوهای و شلوار سیاه پوشیده یا آن پسری که کفشهای کتانی سفید و موهای بلند دارد. پدر و پسر سیاهپوست! چشمهای دقیق شده آنتوان از رمق افتاد. لری که لبخند مثل تغییر رنگ آبی زلال با مایعی رنگی، از صورتش پریده بود، سرش را به سوی صدا چرخاند. چند پسربچه در حال دویدن به سوی آنها بودند. به چند قدمی آنها که رسیدند با دیدن شمایل پدر و پسر از حرکت ایستادند. چند پسربچه که با ادبیات خود آنها، ادبیات زننده و تبعیضگرایانهای که شاید از بزرگترهای خودشان آموخته بودند، میشدند چند پسربچهی سفیدپوست! لری تعلل نکرد. رو به آنتوان کرد. دست پسرش را که هنوز در دستش بود فشرد. برای اینکه صورتش در مقابل صورت آنتوان قرار بگیرد روی ساقها نشست. با پسرش روبهرو شد. دست دیگرش را هم در دست گرفت و در چشمهایش خیره شد و رها از بند لبهای دوخته شده سکوتش را شکست.
- شوت بزن! با تمام وجودت شوت بزن! نشان بده در ساقهایت چه داری. به آنها نگاه نکن پسرم. خشم در چشمهایت را به سینهات نریز! سینهات را سنگین نکن. به ساقهایت بده و هر چه از خشم و هیجان و رویا داری، تبدیل به نیروی پاهایت بکن و شوت بزن. فقط شوت بزن!
آنتوان نگاهش را از چشمهای پدر چرخاند. به پسربچههای سفیدپوست نگاهی انداخت. نگاهی با ابروهایی در هم فرو رفته، نه از خشمی که لری از آن حرف میزد. این نگاه بیشتر مصمم بود. با همه کودکیاش نمیتوانست دلآزردگی پدرش را تاب بیاورد. دست از دست لری جدا کرد. کفش سفید کتانی روی توپ قرار گرفت و این بار با صورتی مصمم که رنگی از هیجان به آن دویده بود رو به پسربچهها گفت:
- توپتان را میخواهید؟ بیاید؛ از من بگیریدش.
چند ضربه ریز و آرام و در خلاف جهت و ضربدری به توپ زد و آن را به آرامی و ظرافت به حرکت درآورد. به سوی پسربچهها رفت. یکی پس از دیگری آنها را در پیادهرو دریبل میکرد. میچرخید، رقص پا انجام میداد و همزمان موهای بلندش هم به این سو و آن سو پرتاب میشد. لری ایستاده بود و هنرنمایی پسرش را با لبخند تماشا میکرد. لبخندی به مراتب گرمتر از آنچه پیش از این رویداد روی صورتش بود. تمام طول پیادهوری پارکلین را آنتوان با توپ میدوید و پسربچههای سفیدپوست در تعقیبش بودند. گاهی میایستاد، چند دریبل میزد و آنها را سرگردان میکرد و دوباره به حرکت ادامه میداد. لری هم آرامتر در پی آنها میدوید و حالا دیگر با صدای بلند میخندید.
- ادامه بده آنتوان. از چیزی نترس. همهشان را دریبل کن. فوتبال بازی کردن را به آنها بیاموز! دریبل کن و پیش برو.
این را که میگفت، آنتوان و پسربچههای در تعقیبش دور و دورتر میشدند. لری از دویدن ایستاد. لبخند روی صورتش، جایش را به نگاهی مطمئن و عمیق داد. سیگاری از جیب کتش بیرون آورد. کبریت زد و آن را روشن کرد. کامی سنگین از سیگار گرفت و دستش را پایین آورد و با خودش یا شاید با دنیای پیرامون خودش گفت:
- نترس پسرم! پیش برو! بدرخش، بتاز، رقبایت را از نفس بینداز، دریبل کن، شوت بزن!
میگفت و صدایش واژه به واژه و جمله به جمله بلندتر میشد و در امتداد تبدیل شدن به یک فریاد بود.
- شوت بزن؛ با تمام نیرو شوت بزن. دروازهبان را میخکوب کن. مدافعان را سردرگم کن. پیش برو و لبخند بزن. به هیچ صدایی به جز صدای دلت گوش نکن. از هیچ چیز نترس. از هیچ چیز! شوت بزن آنتوان! شوت بزن! دریبل کن و شوت بزن و توپ را گل کن!
لری جمله آخر را با نهایت توان هنجرهاش فریاد زده بود و سپس آرام شد. کامی دیگر از سیگار گرفت و صورتش پشت لایهای از دود بود. دود جلوی چشمش را گرفت و این بار آرام و طوری که فقط خودش صدای خودش را میشنید گفت:
- توپ را گل کن آنتوان و از هیچ چیز نترس! من اینجا هستم. دارم نگاهت میکنم.
لری که به پارکلین را به مقصد وایتهارتلین، ورزشگاه اختصاصی تاتنهام هاتسپر طی کرده بود در نهایت به ضلع جنوب شرقی استادیوم رسید. چند قدم دورتر آنتوان را دید که پایش را با قدرت روی توپ گذاشته و دستهایش را تکیهگاه کمرش کرده است و در حال خوش و بش با دوستان جدیدش میباشد؛ همان پسربچههای در تعقیب توپ. گفت و گوی آنها ظاهرا به پایان رسیده بود. آثار خستگی و عرق زیر نور آفتاب تابستانی لندن در چهرههای پسربچهها نمایان شده بود؛ اما حالات صورت آنها نشانی از خستگی نداشت. لری صدای آنها را به وضوح نمیشیند؛ اما میشد فهمید که در حال شوخی و خوش و بش و احتمالا خداحافظی پس از این آشنایی خاص هستند. نزدیک پسرها رسید و ایستاد و آنتوان را صدا زد. آنتوان در همان حالی که ایستاده بود و توپ را زیر پایش داشت سرش را چرخاند. لبخندی دلگرم کننده تحویل پدر داد. پا را از بالای توپ تا پایین با سرعت و مهارت روی آن چرخاند و توپ را به آسمان فرستاد. در فرود توپ پشت گردنش را برای مهار آن قوس کرد. توپ را با مهارتی خیره کننده پشت گردنش گرفت. کمی آن را روی شانههایش چرخاند و در چرخش آخر روی شانه راست، کمی خم شد و توپ را به کف دستش رساند. آن را مقابل دوستانش گرفت و گفت:
- بازی خوبی بود. از آشنایی با شما خوشحال شدم.
این را گفت و با لری که به سوی در ورودی باشگاه پیش میرفت هممسیر شد. دوباره دست در دست پدرش قرار داد. لری این بار دست پسرش را با شدت بیشتری فشرد. آنها معمولا کمتر حرف میزدند و حرفها را با حرکات و رفتار و کارها بروز میدادند. این فشردن دست از سوی لری برای آنتوان به این معنی بود که؛
- کارت عالی بود پسرم! به تو افتخار میکنم.
جواب رد شنیدن
ایستاده بودند کنار زمین تمرین. آفتاب رخ نشان داده بود و بر سینه آسمان خودنمایی میکرد. تابستان بود و گرمای لندن در امتزاجی با رطوبت گلفاستریم لری را مجبور کرده بود کتش را در بیاورد، آن را به دست بگیرد. با پیراهن سفید که شکم برآمدهاش زیر آن معلوم بود. صورتش کمی عرق کرده بود و آفتاب باعث میشد گره در پیشانی بیندازد. کنارش مردی لاغراندام و عینکی، با موهای سیاه بلند و لخت و با لباس گرمکن یکدست سفید و حاشیههای سورمهای؛ متشکل از رنگهای لوگوی تاتنهام و با نقش لوگوی باشگاه روی سینه، دستها را روی سینه قلاب کرده بود و با دقت و جدیت و خونسردی به زمین تمرین و کودکانی نگاه میکرد که با کاورهایی در دو رنگ مشغول بازی تمرینی بودند. صورت تراشیده و استخوانی مربی آکادمی کمتر حرکت میکرد. با چشمهایش و حرکت مردمک چشمها پسربچهها را میپایید. مربی در همین گیر و دار بود که هیجانی ناگهانی به صورتش دوید. چشمهایش در لحظه گرد شدند. نیمخیز شد و سوتش را که با نخی از گردن آویزان بود روی لبها قرار داد و این بار با اخمی ناگهانی با صدای بلند و ممتد سوت کشید. تازه متوجه شده بود که لری کنارش نیست و به زمن تمرین دویده است تا پسرش را که نقش بر زمین شده دریابد. مضطرب شد و به سوی زمین دوید. به سوی بازیکن خاطی رفت که پسربچهای با موهای طلایی و صورتی گرد بود و لبهای باریک و چشمهای ریز با مردمکهای آبی روشن داشت. پسرک اخم کرده و سرش را پایین انداخته بود. مربی رو به او ایستاد. سوتش را از دهان انداخت و با جدیت گفت:
- این زمین فوتبال است. جنگ سالهاست که تمام شده. نباید که طرف مقابلت را بکشی! این خطاها در زمین فقط کارت قرمز ندارد پسر، این خطاها را با جریمههای انضباطی سنگین تنبیه میکنند. دفه آخرت باشد.
مربی از بازیکن خاطی فاصله گرفت و به سوی لری رفت که نشسته بود و پشت آنتوان را روی دستهایش گرفته بود. پسرش بیتابی میکرد و از درد رنج میکشید. به آنها نگاهی انداخت و گفت:
- الان دکتر را صدا میزنم. به دفتر من بیایید.
دقایقی گذشت. پزشک تیم به زمین آمده بود و فهمیده بودند، موضوع جدیای نیست. پس از التیام درد، لری زیر بغل آنتوان را گرفته بود و پسرش را در راهروی منتهی به دفتر مربی پیش میبرد. آنتوان با دیدن تصاویر روی دیوار و قابهایی از سالهای افتخار تاتنهام، اندک درد باقیمانده را فراموش کرد. با هیجان و شوق به دیوارها نگاه میکرد. تصویر سیاه و سفید مردی که در میانه جمعی، جام قهرمانی در دست داشت. تصویر دیگری در قسمتی دیگر از دیوار، صحنهای رنگی از بازیکنی بود که در حال دریبل کردن حریف به نظر میرسید. ویترینهایی عمودی و ایستاده در راهرو بود که جامهایی طلایی در آن خودنمایی میکرد. پوستری در گوشهای از راهرو هم نصب شده بود با این نوشته:
«نه به نژادپرستی!»
لری اما توجهی به جزئیات پیرامونش نداشت. با دستی کت قهوهای و با دست دیگر زیر بغل پسرش را گرفته و سرش را پایین انداخته بود. اخم در صورتش داشت و معلوم بود نگران چیزی است. به در اتاق رسیدند. در زدند و وارد شدند. مربی پشت میزش نشسته بود. به چشمهای لری و آنتوان نگاه نمیکرد و به نقطهای نامشخص از اتاق مینگریست و گاهی هم نگاهش روی کاغذها و مدارک روی میزش بود. بالاخره به پدر و پسر نگاه کرد. لبخند سردی به آنتوان زد و پرسید:
- خوب شدی پسرجان؟
آنتوان سری به نشانه تایید تکان داد. آنها همیشه کم حرف میزدند.
- بازیاش خوب است. استعداد دارد؛ اما آقای...؟
- سمنیو هستم آقای مربی.
- بله؛ آقای سمنیو. ما از این استعدادها اینجا زیاد داریم. باید مراقب این بچهها باشیم؛ مراقب استعدادشان و از این مهمتر مراقب سلامتیشان. این پسر خیلی لاغر است. کافی است یک بار دیگر خطایی مثل آنچه امروز اتفاق افتاد روی او انجام شود و شاید این بار سلامتیاش به خطر بیفتد. متاسفم، اما ما نمیتوانیم او را قبول کنیم.
لری که گویا آماده شنیدن این حرفها بود، خودش را خیلی زود جمع و جور کرد و جواب داد:
- آنتوان خیلی زود یاد میگیرد. او میتواند همه را دریبل کند؛ همه را! با همین پاهای لاغر طوری به توپ ضربه میزند که بازیکنان بزرگسال میزنند. بزرگ میشود، قویتر میشود، پاهایش رشد میکنند. این پسر تازه به 12 سالگی رسیده. آکادمی آرسنال هم همین را گفت؛ اما من دیدم پسرهای دیگری را که از لحاظ جثه و عضله از آنتوان بهتر نبودند و در آکادمی آنجا بازی میکردند. فقط یک فرصت به او بدهید، بگذارید یک ماه در این زمین تمرین کند. مطمئنم که پشیمان نخواهید شد.
مربی سرش را پایین انداخت و با همان صورت مصمم و اخمی در چهره چند لحظه در این حالت درنگ کرد. سرش را بالا آورد و این بار برای اولین مرتبه به صورت لری لبخند زد و به نشانه پاسخ منفی سر تکان داد. لری ادامه نداد. دست پسرش را گرفت. آنتوان درد را فراموش کرده بود؛ اما دردی عمیقتر از صورت پدرش دریافت میکرد. راهروی ساختمان باشگاه را به آرامی پیمودند. لری به روبهروی خیره شده بود و عصبانی و درهم به نظر میرسید. آنتوان تمام طول مسیر، این بار با یاسی در نگاه و بغضی که بخاطر حال پدر، جرات باز کردنش را نداشت، به قابها نگریست. بیرون ساختمان و در کنار ورودی باشگاه بازیکنان تیم آکادمی را دیدند که منتظر اتوبوس برگشت به خانه هستند. بازیکن خاطی هم آنجا بود. آنتوان را که دید از دور خندهای مرموز و زننده تحویلش داد. اتوبوس رسید. پسر موطلایی رو به آنتوان زباندرازی کرد و سوار شد و صدای رفتن اتوبوس و تصویر دور شدن آن، آنتوان و لری را بر جای گذاشت. آفتاب میرفت که از طاق آسمان کناره بگیرد و ظهر را به غروب بسپارد. غروبی که در آن لری مجبور بود به خانه برود و برای همسرش تعریف کند که باز هم نشد. دوباره باید همان عبارتهای مایوس کننده قبلی را تکرار میکرد و این برای یک مرد، سخت است. سخت، تکان دهنده، گرفتار کننده، پیچییده، آمیخته به شرم و پیرکننده است که عبارتهای مایوس کننده را به خانه بیاورد و به خانه بیاورد و این جریان را برای روزها و سالها و یک عمر تکرار کند. دیگر نشانی از اتوبوس بچهها نبود. لری خم شد. با دستهای بزرگ و زمختش، صورت کوچک آنتوان را گرفت، دو دست در دو سمت صورت. به چشمهای بغض گرفته پسرش خیره شد.
- عیبی ندارد. گریه کن آنتوان؛ اما خسته نشو! این روز را به خاطر بسپار برای روزهایی که یکی از همان قابها تصویر تو را نشان میدهد.
- اگر... اگر سیاهپوست نبودیم. اگر سیاهپوست...
پدر حرف کودکش را برید.
- اسم ما این نیست. گناهمان هم این نیست. این گناه نیست که با چه رنگی به دنیا آمدهایم. این را خودمان انتخاب نمیکنیم. افتخاری هم نیست که پوست صورتمان چه رنگی است. اسم من لری است و اسم تو آنتوان. مبادا از این به بعد اجازه بدهی با اسم دیگری صدایت بزنند.
- آن پسرهای دیگر هم لاغر بودند؛ ولی...
- عیبی ندارد پسرم. ادامه نده. یا حقت را بگیر یا آن را پایمال میکنند. اگر حق تو پایمال شود، حق افرادی شبیه تو هم پایمال خواهد شد. پس فراموش نکن که وقتی حقت را میگیری یا آن را نمیگیری، نتیجه کار تو انعکاسی خورشیدوار دارد. این آفتاب را ببین. من اگر کتم را بالای سرمان بگیرم، فقط خودم از نور آن محروم نمیشوم. تو هم محروم میشوی. دایره افراد زیر آفتاب محروم میشوند. تو اگر بخاطر رنگ پوستت محروم بمانی و برای رهایی از این محرومیت کاری نکنی، همه رنگینپوستان تحت تاثیر آن خواهند بود. حقت را بگیر و دیگر اجازه ندی کسی با اسمی به جز آنتوان سمینو صدایت بزند. تو آنتوان سمنیو هستی.
این را گفت و راهی خانه شدند. آنتوان شوق صبح و موقع قدم زدن در پارکلین، صدایی که آنها را سیاهپوست خطاب کرده بود، دوستان جدیدش، ماجراجویی خودش تا باشگاه تاتنهام، درد هنگام بازی، قابهای روی دیوار، برخورد مربی و حتی زباندرازی بازیکن خاطی را از یاد برده بود. فقط یک تصویر در ذهنش باقی ماند و یک صدا! تصویر پوستری که روی آن نوشته شده بود؛ «نه به نژادپرستی» و صدای پدرش که میگفت: «تو آنتوان سمینو هستی»! و این صدا مدام در سرش تکرار میشد تا اینکه زبان گوینده آن تغییر کرد: «من آنتوان سمنیو هستم».
پیش به سوی موفقیت
- من آنتوان سمینو هستم، من آنتوان سمینو هستم، من آنتوان سمنیو هستم.
آخرین جمله را خیلی بلندتر گفت، در میان انبوه جنگلهایی که رود زیبای آون را احاطه میکردند. از میان درختها توپش را عبور میداد. موهای بلندش این سو و آن سو میریختند. درختها را دریبل میکرد و به سوی رود میشتافت و جمله چند سال قبل را برای خودش با صدای بلند در جنگل تکرار میکرد. دوید و دریبل کرد. درخت پشت درخت. از لابهلای انبوه درختها نور خورشید و برق انعکاس آن در رود آون را میدید. به سوی آن بلند گام برمیداشت. گاهی تکه چوبی مسیرش را سد میکرد؛ اما از روی آن میپرید. گاهی سنگی سر راهش سبز میشد و مسیر توپ را مختل میکرد؛ اما باز هم تکنیک کافی برای عبور از سنگها را داشت و این هم مانعی نبود. نور نزدیک و نزدیکتر میشد و آونریور هم نمایانتر! به رودخانه رسید، مکثی کوتاه و این بار بدون دورخیز، ضربهای به توپ زد و آن را به موجهای آرام آب سپرد. لبخند، صورت سرخ و گر گرفتهاش را باز کرد و آفتاب هم سیمایش را جلا داد. چشمانش را به زحمت در مقابل نور آفتاب گشود، کمی خم شد و نفسش را در سینه حبس کرد. خم شانه را دوباره راست کرد و با صدایی که آخرین پردههای هنجرهاش را در مینوردید، طوری که شاید میخواست صدایش از بریستول به لندن برسد، فریاد زد:
من... آنتوان... سمینو... هستم!
انعکاس آخرین واژه در جنگل پیچید و خودش با شنیدن صدای خودش لبخندی برخاسته از شادترین زوایای زندگی را تجربه کرد. چشمانش را بست. چشم باز کرد. موهای لری کمی سفیدتر شده بود؛ اما همچنان لبخند بر لب داشت و دست آنتوان را گرفته بود. هنوز کم حرف میزدند. مردی کت و شلوار سیاه پوشیده و خندهرو از راه رسید. چشمانش را مقابل پدر و پسر ریز کرد و با حالتی آمیخته به سوالی برای مطمئن شدن پرسید:
- شما...؟
آنتوان به صورت پدر لبخندی زد که دندانهای سفید و مرتبش هم آشکار شد و رو به مرد گرفت:
- من آنتوان سمینو هستم.
لری دوباره در زبان حرکات پدر و پسری، همه حرفها را تحویل دستش داد و با فشردن دست آنتوان به او فهماند که به پسرش افتخار میکند. وارد اتاق مدیر باشگاه شدند. خوش و بش کوتاهی و پس از آن امضای قراردادی! حالا دیگر بازیکن رسمی بریستولسیتی بود. دیگر بخاطر لاغر بودن یا رنگ پوستش نادیده گرفته نمیشد؛ اما همه چیز نمیتواند همیشه برقرر بماند. این دنیا عرصه ابتلائات و کشمکشهاست و تا خورشید تابیده و غروب کرده، داستان همین بوده است. در تک تک روزهایی که برای تمرین به زمین بریستول میرفت یا هنگام همه بازیهایی که در اشتونگیت انجام میداد نگرانی عمیقی در ذهنش زبانه میکشید. وقتی پشت ضربه پنالتی یا کاشته میایستاد، نگران بود. شاید نه نگران خراب کردن و از دست دادن موقعیت، بلکه نگران آنچه پس از این از دست دادن ممکن بود برایش و برای همه آدمهای در دایره زندگی او رقم بخورد. نگران اینکه نکند باز هم او را با اسمی صدا بزنند که پدرش میگفت نباید اجازه بدهد با این نام خوانده شود. هر بار که موقعیتی پیدا میکرد یا ضربهای نصیبش میشد، پیش از مرور هر فن و تاکتیک و توانایی، صدای پدرش را میشنید که میگوید؛ «تو آنتوان سمینو هستی»! بارها در میانه زمین، وقتی مورد توجه تیمهای لیگ برتری قرار میگرفت، وقتی مدافعان رقبا را یکی پس از دیگری با تکنیک نابش جا میگذاشت، وقتی دروازهها را باز میکرد و وقتی میدرخشید، لحظهای را به خاطر میآورد که لری کتش را جلوی نور آفتاب گرفته بود. با خودش میپنداشت باید بدرخشد تا همه همرنگهای او از این نور بهرهمند شوند. باید حقش را بگیرد تا حق صدها میلیون نفر دیگر هم پایمال نشود. باید آنتوان سمنیو باشد، نه آن پسربچه سیاهپوست و چقدر آرزو میکرد ای کاش هیچ رنگی در جهان نبود تا او هم در زمین مسابقه، فقط روی تواناییهای خودش متمرکز باشد و نگرانی دیگری نداشته باشد. سمنیو به بورنموث رسید؛ به لیگ برتر انگلیس! جایی که صداها با وضوح بیشتری شنیده میشدند و تصویرها با کیفیت بهتری روی شبکههای تلویزیونی قرار میگرفتند. به جایی که میتوانست رساتر، واضحتر و بلندتر، عقدههای کودکی ضربه خورده توسط نژادپرستی را فریاد بزند. با دریبل کردن، با گل زدن و با درخشش میتوانست در این آوردگاه بزرگ فریاد بزند. شعارهای نصب شده در ورزشگاهها با مضمون نه به نژادپرستی و تبلیغات در این زمینه حامیاش بودند؛ اما آنتوان شاید فقط دلگرم دستهای پدرش بود که حرف نمیزد و فقط هر وقت میخواست پسرش را حمایت و تشویق کند، دستش را میفشرد.
زخم عفونت کرده
این تابستان با تابستانی که داستان برای سمنیو شروع شده بود تفاوتهای بسیاری داشت و شباهتهایی هم در راه بودند. تفاوت این بود که دیگر آکادمی باشگاههای پایتخت انگلیس طردش نمیکردند و مجبور نبود طول پارکلین را تا ورودی یک باشگاه دریبل کند. این بار بزرگان فوتبال دنیا از خریدش صحبت میکردند و گوشی تلفن همراه مدیر برنامهاش مدام برای مذاکره مشغول بود. او اما وفادار ماندن را آموخته بود و تابستان داغ 2025 را با وفاداری به گیلاسها سپری کرد. فصل شروع شد. ترسهای قدیمی بخاطر درخشش خیره کننده آنتوان سمینو در لایههایی از تصاویر گلها و فرارها و دریبلهایش پنهان بودند؛ اما بودند. اضطراب سابق رنگ باخته بود؛ اما در پستوی ذهن ستاره غنایی حضور داشت. خودش سراغش را نمیگرفت؛ اما دیده بود که آن مربی به بازیکنش میگوید؛ «به آن بچهمیمون نشان بده چه داری» و این توهین به رنگ پوست همنژاد سمنیو بود. دیده بود که برای دنی آلوس موز پرتاب میکنند. دیده بود که وینیسیوس جونیور را نه بخاطر درخشش، بلکه به دلیل رنگ پوستش حتی در رئال مادرید بزرگ هم رسانهای میکنند و ستارهای در آن سطح هم از گزند غده عفونی نژادپرستی در امان نیست. سمینو دیده بود که بوکایو ساکا، ستارهای که زیر پرچم تیم ملی انگلیس به میدان رفته و بارها برای این تیم درخشیده، پس از از دست دادن یک پنالتی در یک دیدار حساس، چطور مورد بیمهری و توهینهای نژادپرستانه قرار گرفته است. دوست داشت به آنها رمز رهایی از ترسهای همیشگی را نشان بدهد. شاید دوست داشت با ساکا همتیمی باشد و به او بگوید؛ تو «آن بازیکن سیاهپوست» نیستی. تو بوکایو ساکا هستی! خودش از ترسها عبور کرده بود؛ اما میدانست جایی در جانش و خاطرات کودکیاش زنده هستند. فصل جدید شروع شد. تمام طول و عرض لیگ برتر انگلیس را شعارهایی در بر گرفته بود و نمایشهایی که همه یک حرف داشتند؛ نه به نژادپرستی! صفحه رسمی لیگ برتر در نمایش نتیجه بازیها با چسباندن واژهها به یکدیگر نوشته بود؛ «جایی برای نژادپرستی نیست». همه حرف دل سمنیو را میزدند و پدرش هم در خانه تماشاگر بازی پسری بود که دیگر یکی از ستارههای مطرح لیگ برتر انگلیس به شمار میرفت. باید در مقابل قهرمان لیگ برتر در فصل گذشته و در ورزشگاه خانگی لیورپول به میدان میرفتند. خودش را برای اتمسفر سنگین آنفیلد آماده کرده و فکر همه چیز را کرده بود. در تیم حریف ایبراهیما کوناته، یرمی فریمپونگ، هوگو اکیتیکه و کودی گاکپو همنژادش بودند؛ بنابراین نباید بابت ترسهای نهفته نگرانی وجود داشته باشد. با تمام توانش به جان خط دفاع سرسخت لیورپول افتاد. حتی از ویرجیل فندایک بزرگ هم هراسی نداشت. حریف دو گل جلو افتاد؛ اما سمینو عزمش را جزم کرده بود که عرصه را برای میزبان تنگ کند و خودش را نشان دهد و برخاسته از باورهای کودکی، حق خودش و دیگرانی مثل خودش را بگیرد. در آمادهترین فرم ممکن آنفیلد را مبهوت کرد. یک گل و سپس گل دوم! قهرمان لیگ برتر به زانو در آمده بود. لیورپول مدعی پس از هزینههای سرسامآوری که در تابستان داشت، گرفتار هنر پسری شده بود که روزی در خیابانهای لندن همه را به تعقیب خودش برای پس گرفتن توپ وامیداشت. لیورپولیها هم در تعقیبش بودند و نمیرسیدند. بازی به تساوی کشیده شده بود و این به خودی خود، شاهکاری از آنتوان سمنیو در پیراهن بورنموث بود. زورشان به تکنیک و توانایی و مهارت و درخشش سمنیو نمیرسید تا اینکه...! مردی نشسته روی سکوها، توانایی کنترل خشمش از به تساوی رسیدن بازی را نداشت. تمام خشمش را در تقلایی برای اذیت کردن ستاره بورنموث بروز داد و ترسهای قدیمی از لایههای ذهن سمینو زبانه کشیدند. خطابی آشنا، شبیه به همان صدای کودکی؛ آن پدر و پسر سیاهپوست و حالا این بازیکن سیاهپوست! نیروی ساقهایش برای لحظاتی افت کرد. سرش گیج رفت. فکر همه جزئیات آنفیلد را کرده بود؛ اما به خودش اجازه نمیداد به این ترس مجال بدهد. حالا ترس قدیمی سر برآورده و مثل هیولایی خاطرات تلخ گذشته را برایش تکرار میکردند. کودکی و نوجوانی و همه روزهایی که با خودش فریاد میزد؛ من آنتوان سمینو هستم، روی سرش خراب شد. موقعیت از دست نداده و در تلاش برای گرفتن حق خودش و دیگرانی شبیه به خودش بود و تازه میفهمید هنوز به نقطهای که میبایست نرسیده است. هنوز هم مردمانی هستند و بسیار هم هستند که دیگران را بر اساس رنگ پوستشان میشناسند و بر همین اساس آدمها را طبقهبندی میکنند. تلاش کرده، جنگیده، دریبل کرده، شوت زده، گل به ثمر رسانده و در بالاترین سطح میدرخشد؛ اما هنوز هم او را پسر سیاهپوست خطاب میکنند و همچنان حقش پایمال میشود. جملات پدرش در سرش میچرخید و آرزو میکرد لری آنجا بود تا باز هم دستهایش را بفشارد. « این گناه نیست که با چه رنگی به دنیا آمدهایم. این را خودمان انتخاب نمیکنیم. افتخاری هم نیست که پوست صورتمان چه رنگی است.
اسم من لری است و اسم تو آنتوان. مبادا از این به بعد اجازه بدهی با اسم دیگری صدایت بزنند.» با اسم دیگری صدایش زده بودند. این بار او مرد شرمندهای بود که باید با یاس به خانه میرفت و عبارتهای مایوس کننده را برای اهل خانه تکرار میکرد. آفتاب که از طاق آسمان کناره بگیرد و ظهر را به غروب بسپارد، آنتوان مجبور است به خانه برود و برای اهل خانه تعریف کند که باز هم نشد. دوباره باید همان عبارتهای مایوس کننده قبلی را تکرار کند و این برای یک مرد، سخت است. سخت، تکان دهنده، گرفتار کننده، پیچییده، آمیخته به شرم و پیرکننده است که عبارتهای مایوس کننده را به خانه بیاورد و به خانه بیاورد و این جریان را برای روزها و سالها و یک عمر تکرار کند.
دست او را بفشاریم
کسی نمیداند که آیا لری باز هم دست پسرش را فشرد یا نه و آیا همچنان او را مثل گذشته حمایت میکند یا پدر هم تسلیم دنیای گرفتار نژادپرستی شده است! ما اما میدانیم. ما که فوتبال را دوست داریم و مستطیل سبز را پرچمی برای صلح میپنداریم. ما که فوتبال را تماشا میکنیم، از آن فیلم میگیریم، عکس میگیریم، مینویسیم، مصاحبه میکنیم و گاهی تماشاگر روی سکو میشویم و برای حمایت از تیم محبوبمان فریاد میزنیم. ما که باور داریم این ورزش محبوبترین ورزش دنیاست میدانیم که باید با صدای بلند فوتبال و نعره جهانگستر مستطیل سبز صدایی بلند کنیم تا این بار ما به جای لری دست آنتوان و مردانی مثل او را بشفاریم. کسی میداند پس از توهین نژادپرستانه به سمینو، او با چه حال و روحیهای و با چه سیمایی با اهالی خانهاش مواجه شده یا اینکه همه فقط میتوانند حرف بزنند و محروم کنند و شعارها را بزرگتر بنویسند؟! تا کجا قرار است هی تنگتر و تنگتر بنویسیم؛ «جایی برای نژادپرستی نیست و این غده مسموم» از لابهلا و تنگنای همین کلمات بیرون بزند، نوشیدنی سرو کند و مست از عقدههای درونی خودش بگوید من هستم و در میان شما زندگی میکنم؟! شعار چقدر میتواند تاثیرگذار باشد؟ تبلیغات تا کجا میتواند پیش برود؟ پاسخش در آنچه امروز در ورزشگاههای فوتبال میبینیم واضح است؛ تا همان ابتدای راه و بیشتر از این نمیتواند. باید پدرانی باشند که به پسرهایشان بگویند دیگران را با نام خودشان و نه بر اساس رنگ و نژاد و طبقه اجتماعی صدا بزنند. باید پدرانی مثل لری باشند تا به آنتوانهایی در همه رنگهای منتشر شده در زمین بگویند؛ این گناه نیست که کسی در کدام نقطه از کره خاکی، با کدام رنگ و در چه طبقه اجتماعی به دنیا میآید؛ بلکه گناه دیدن انسانها بر اساس ارزشهای جنگطلبانه و برتریجویانه است. فرهنگ اشتباه را باید با فرهنگ به مبارزه طلبید و کسانی که محتوای درسنامهها و برنامههای آموزشی را تدوین میکنند؛ چقدر در این میدان مبارزه هستند؟ ادعا میکنند که هستند؛ پس چرا این غده سرطانی حتی نمیتواند به وسیله لذت تماشای فوتبال از بین برود؟ یا اشتباه ادعا میکنند و یا از بار مسئولیت شانه خالی کردهاند و یا حتی مسیر را درست نمیروند. گفتنیها را باید بگذارند برای وقت خودش و شاید هم میبایست گفتنیها را نشان بدهند و در میدانی دیگر و با زبانی دیگر حرف بزنند. او، ستارهای در حال درخشش شاید یک بار در زمین پس از آن توهین کشته شد و زنده شدن دوبارهاش را باید با نبردی دیگر در زندگی، نبردی که حقش نیست رقم بزند. او عاشق توپ است و فقط میخواهد با همان محبوب دوران کودکی و همین ابزار بزرگسالیاش در زمین بدرخشد و به وجد بیاورد. باید به آنها به همه بفهمانیم که؛ « این زمین فوتبال است. جنگ نژادپرستی سالهاست که تمام شده. نباید که طرف مقابلت را بکشی! این خطاها در زمین فقط کارت قرمز ندارد پسر! این خطاها را با جریمههای انضباطی سنگین تنبیه میکنند و خاطیان آن را از دنیای فوتبال محو خواهند کرد.» تا دفه آخری باشد که شاهد چنین صحنههایی آن هم در افتتاحیه لیگ برتر انگلیس باشیم. باید دست آنتوان سمنیو را به جای پدرش لری بفشاریم. باید مثل آنها لبها را ببندیم و به وسیله رفتارها با دیگران حرف بزنیم. این بار ما، همه هیمنه دنیای فوتبال با تمام جزئیاتش باید به جای لری به همه پسربچههایی شبیه آنتوان بگوییم؛ « شوت بزن؛ با تمام نیرو شوت بزن. دروازهبان را میخکوب کن. مدافعان را سردرگم کن. پیش برو و لبخند بزن. به هیچ صدایی به جز صدای دلت گوش نکن. از هیچ چیز نترس. از هیچ چیز! شوت بزن آنتوان! شوت بزن! دریبل کن و شوت بزن و توپ را گل کن!» تا شاید شب رخت ببندد و صبح، چهرهاش را با خیرگی و جسارت به رخ زمین فوتبال بکشد. پیادهروها و سکوهای ورزشگاهها در هر ساعتی از روز مملو از جمعیتی باشد که بدون فاصلهها در کنار یکدیگر باشند. باید روزگار طوری بچرخد که بتوانیم به آسیب دیدگانی مثل آنتوان سمنیو بگوییم؛ « توپ را گل کن آنتوان و از هیچ چیز نترس! ما اینجا هستیم. داریم نگاهت میکنیم.»
*حسین سعیدی نیکو

