تیمی که نباخت اما دل کسی را هم با خودش نبرد؛ بیشکست، بیصعود
به گزارش فوتبال 360، اتفاقی که روی کاغذ افتاده فینفسه شبیه یک پیشرفت تاریخی است اما یادمان باشد فوتبال حافظه دارد؛ حافظهای که عددها را فراموش میکند ولی حسرتها را نه. جام جهانی ۴۸ تیمی شد و شانس صعود بیشتر؛ با این همه سهم ایران از این مسیر عریض همان درِ خروجی بود. آرام، بیسروصدا و بدون آنکه حتی یک پیروزی برای چنگ زدن به آن پیدا شود. ما باز هم پشت همان در ماندیم؛ این بار نه با تلخی یک شکست بلکه با سنگینی سه بار «نبردن»
برآیند این روند چیزی نبود جز حذفی که علیالظاهر شکست نداشت، اما در نهایت، تفاوتی با شکست هم نداشت. خب، کسی نمیتواند بگوید این تیم هیچ روایتی نداشت. داشت؛ اما روایتش قصه فرصتهایی بود که یکییکی از کنارشان گذشت. برابر مصر دو بار تیر دروازه لرزید، یک پنالتی از دست رفت، گلی که میتوانست تاریخ را عوض کند در آفساید جا ماند و تساوی یک بر یک، بیشتر شبیه داستانی ناتمام بود تا پایان یک مسابقه. تیم ملی تا آخرین لحظه روی لبه تیغ راه رفت و چهبسا سالها بعد همین بازی را به یاد بیاوریم؛ نه به خاطر یک امتیاز بلکه به خاطر همه فرصتهایی که میتوانست سرنوشت را عوض کند و نکرد. معالوصف حتی همین روایت هم بیش از آنکه محصول جسارت باشد شبیه حسرتی بود که فوتبال برای خودش نگه داشت؛ حسرتی که بازتاب یک رویکرد محتاطانه بود.
حتی برابر بلژیکی که نه در بهترین روزهایش بود و نه پس از ده نفره شدن توان سابق را داشت، خوب دفاع کردیم اما انگار از لحظهای که امکان بردن به وجود آمد، بیشتر نگران نباختن شدیم. مقابل نیوزیلند یکی از کمفروغترین تیمهای جام فقط مساوی کردیم؛ نه چون حریف دستنیافتنی بود بلکه چون انگار از همان ابتدا نباختن هدف بزرگتری از بردن شده بود. کمااینکه این رویه در شاکله بازی تیم ملی بیش از هر مؤلفه دیگری به چشم میآمد.
در این میان، انصاف حکم میکند یک واقعیت را نادیده نگیریم. تیم ملی در این جام میهمان آسودهای نبود. میزبانی پرحاشیه آمریکا، پروازهای پیدرپی، فرصتهای محدود برای ریکاوری و فشاری که بیرون از مستطیل سبز بر تیم تحمیل شد، قطعاً بخشی از این داستان است و بیشک هر تحلیلی که اینها را حذف کند، ناقص است. اذعان به این واقعیت، شرط هر واکاوی منصفانه خواهد بود. اما اینها بهانه نیستند، واقعیتاند. و سؤال اصلی هم دقیقاً از همینجا شروع میشود؛ مأموریت تیم ملی فقط تحمل سختیها بود یا دستکم ارائه نمایشی درخور از تیمی که در دل همین سختیها، جرأت بردن داشته باشد؟ تیمی که در شرایط نابرابر فقط دوام نیاورد، بلکه جرأت کند بازی را ببرد. اگر قرار باشد همه دشواریها تنها به توضیح نتیجه تبدیل شوند، لاجرم باید پرسید دیگر چه چیزی از تیم ملی بودن، باقی میماند؟
مهمترین افسوس ما فیالواقع بیرون از زمین رقم خورد؛ جایی که تیم ملی آرامآرام سرمایه اجتماعیاش را از دست داد. تیم ملی زمانی بزرگ میشود که مردم احساس کنند حق دارند دربارهاش حرف بزنند، سؤال بپرسند، نقد کنند و حتی از آن دلخور شوند. اما در ماههای گذشته مرز عجیبی ساخته شد؛ فضای پیرامون تیم ملی بهجای آنکه پذیرای گفتوگو باشد، تلویحاً منتقد را در جایگاه متهم نشاند. هر پرسش بوی مخالفت با وطن گرفت و هر حمایت معادل میهندوستی تلقی شد. فضایی که سرمایه اجتماعی را خرج خاموش کردن منتقدان میکند، روزی میرسد که حتی بیشکست هم نتواند دل مردم را با خودش ببرد. این، برآیند برهمکنش یک خوانش نادرست از نسبت میان نقد و حمایت بود.
شکست، گاهی حاصل اختلاف کیفیت است اما تکرار نباختن بدون جسارت برای بردن، کمکم به یک فلسفه تبدیل میشود؛ فلسفهای که نه امید میسازد نه خاطره و نه سرمایه اجتماعی.
شاید تلخترین تصویر این جام، خروج تیمی بود که بیشکست ماند اما نتوانست احساس کامیابی بیافریند. تیمی که آمارش از احساس مردم جلو زد و نتیجهاش از رؤیاهایشان عقب ماند. حالا دیگر بحث بر سر یک سرمربی یا یک نسل از بازیکنان نیست. بحث بر سر این است که فوتبال ایران در بزنگاه کنونی هنوز میان «نباختن» و «بردن» تفاوت قائل نشده است. باید بهجای شمردن مسابقههایی که نباختیم، از خودمان بپرسیم چرا حتی جام جهانی بزرگتر هم نتوانست رؤیای صعود را برایمان واقعیتر کند؟ اگر پاسخ این سؤال پیدا نشود، چهبسا دوره بعد، جام جهانی از این هم بزرگتر شود اما فوتبال ما همچنان کوچک بماند.

