football360 logo
360-club-icon
360-club
360-camera

توضیح تنیدگی فوتبال و هنر؛ زیبایی‌شناسی «بازی زیبا»

28 تیر 1402 ساعت 11:2412 نظر
فوتبال چیزی بیش از یک ورزش به نظر می‌رسد.

به گزارش فوتبال 360، فوتبال کهکشانی است از چرایی‌ها، از چگونگی‌ها، از تلخند و شکرخندها، از شوری در ژرفنای کودکانه‌ها، از کرانه‌ها، از افق‌ها، از انگاره‌ها، از عشق به میهن، از سایه روشن‌های آنات و لحظاتی که در ثانیه ای می‌تواند مانند شعری، شعور ناظرش را محصور و مسحور و شیفته و شیدای خویش کند. درست مانند هنر که او نیز از چنین موهبت آسمانی بهره مند است. در واقع همانطور که با یک اثر هنری می توان تاریخی را ورق زد تا سیرتکاملی اندیشه را نگریست و قصه ها و اسرار نهفته و اخفایش را افشا کرد، با فوتبال هم می‌توان چنین کرد. بنابراین از آنجایی که «بازی زیبا» نیز طنینی از هنر است، پاره ای از اوقات تجلی آن و پاره ای دیگر از اوقات حتی فراتر از آن می گردد تا با بررسی جریان اجتماعی - تاریخی که به هنگام، پیش و بعد از اثر هنری در یک جامعه رخ داده، همان جریان اجتماعی-تاریخی را برای توصیف فوتبال در نظر گرفت؛ حتی با یک اثری که شاید هیچ ارتباطی به فوتبال نداشته باشد اما آنچه اهمیت دارد سپری شدن مسیری است که به یک نقطه تلاقی رسیده، به یک اشتراک، به یک دلیل، به یک زیرایی که در پس آن چرایی ها آرمیده تا پس از هویدا شدن ادله این چرایی‌ها، لذت و شوری دوچندان از آن را هدیه کند. در واقع به همین علت زیگموند فروید در مقاله ای نوشت:«تامل در آثار هنری سبب می شود ساعاتی طولانی را برابر آنها بگذرانم، در حالی که سعی می کنم آنها را به شیوه خاص خودم درک کنم؛ یعنی برای خودم توضیح دهم که تاثیر آنها برخاسته از چیست. هرگاه نتوانم به این مهم برسم، مثلا در موسیقی تقریبا قادر نخواهم بود هیچ گونه لذتی کسب کنم.» بنابراین، با اقتباس از فروید می توان گفت در فوتبال نیز با پرداختن به همان چیستی و یافتن خاستگاه حقیقی‌اش می‌شود از آن نیز لذت بیشتری را برد. همانطور که جولیان یانگ فیلسوف معاصر گفت «فوتبال نیز می تواند مانند یک اثر هنری همان شور مجنون وار را داشته باشد.»

شرح تاریخ پیش از فوتبال با آثار هنری

در اوایل قرن بیستم مردی به نام لارنس استیفن لوری که می‌گفتند عاشق منچسترسیتی بود، که می‌گفتند همیشه یک مداد در جیبش داشت تا با تکه‌ای از کاغذ و دستمال و حتی اسکناس طرح هنری بر رویشان بکشد، که می گفتند نه اهل سفر بود و نه رانندگی می‌کرد و بیشتر در اقیانوس خیالاتش غوطه ور می‌شد، تنها دو چیز را به زندگی اش آمیخته بود تا به آن وقار دهد؛ نقاشی و البته، فوتبال را. بنابراین در سال 1928 یکی از مشهورترین آثار هنری در فوتبال به نام « رفتن به مسابقه » را نگاره کرد که چشم اندازی از شهر کارگری بولتون می‌باشد. در این نقاشی لوری نشان داد مردم از اقشار و طبقات مختلف جامعه، پس از حدودا شش روز طاقت فرسای کاری، چگونه با شوری یک پارچه و واحد و به یک قصد و غایت، به دیدن بازی تیم محبوب شهرشان می روند. نکته اول در خصوص همین تعلق خاطری بود که آنها را به هم گره می‌زد و نکته دوم در اثر لوری، پژواکی از انقلاب صنعتی و پیوند آن با فوتبال بود. همانطور که هگل می‌گفت، پیشرفت تاریخی یعنی ساختن چیزی و نگریستن از بیرون به آن که از منظری دیگر این یعنی سیر تاریخ تکامل اندیشه که گویی لوری نیز چنین خصیصه ای را داشت. بنابراین برای لذت بیشتر از اثر او و پی بردن به رموز نفهته در پس آن که سبب پیدایش فوتبال و انقلاب صنعتی شده تا آنها را در یک بازه زمان خاص و مشخص در هم بتند تا چنین اثری نیز خلق گردد، می‌توان گریزی به گذشته زد؛ به قرن ها پیش. به آثار هنری دیگر. به این ترتیب با تفحص و واکاوی در آن آثار هنری می توان به گونه‌ای غیرمستقیم سیری اجتماعی-تاریخی را که درنهایت سبب شکل گیری جامعه‌ای شده که فوتبال هم در آن بوجود آمده را بیان کرد. یکی از آن آثار هنری، شاهکار آنتونیو پردا با عنوان « حکایت گذارا» در سال 1640 از سلسله نقاشی‌های سبک وانتیاس در اروپا است. شاهکاری که می توان با کند و کاو در آن سیر تکامل تاریخ اندیشه بشر برای خیزش به انقلاب صنعتی و جامعه‌ای که در خلال این انقلاب فوتبال را می‌آفرید، روایت کرد. در این نقاشی ما فرشته بالداری را  می‌بینیم که کره زمینی را به دست گرفته و قاب کوچکی از تصویر کارل پنجم پادشاه اسپانیا بر روی آن قرار دارد. ساعت رومیزی در قالب یک ماکت قصری و شمع و یک تپانچه و زره نظامی و چند اسکلت جمجمه  در کنار او قرار گرفته‌اند که هریک از اینها استعاره‌ای از یک مفهوم فلسفی و تاریخی است. جمجمه‌ها در این نقاشی ریشه در مفهوم ممنتوری و یادآوری مرگ دارد که این مفهوم نیز ریشه در جُلجُتا دارد. واژه ای که در اناجیل- متی، مرقس و یوحنا-  از آن با عنوان «محل یک جمجمه» یاد شده، محلی که طبق روایات مسیحیان، عیسی مسیح در آنجا به صلیب کشیده شده است. همچنین ساعت رومیزی کاخ گونه طعنه نیش‌داری به گذر زمان و ناپایداری قدرت و عمر انسان است و شمع خاموش شده نیز کنایه از سرانجام خاموش شدن نور زندگی او دارد. همچنین، تصویر کارل پنجم در قاب کوچکی، بر روی کره زمینی که دست فرشته روی آن قرار دارد دیده می‌شود که برگرفته از آن است که حتی اگر کارل پنجم و قدرتمند ترین انسان کره زمین هم باشد روزی ممکن است از زِبَر به زیر کشیده شود و سرانجام ناگزیر به زانو زدن برابر هیبت مرگ باشد. درواقع زمان شکل گیری این نقاشی در قرن هفدهم متاثر از وقایع قرون پیش از خودش است. در قرن سیزدهم نهمین جنگ از سلسله جنگ‌های صلیبی، پس از 196 سال و در حدود یک میلیون کشته به پایان رسید و یک قرن بعد (قرن چهاردهم) اپیدمی طاعون سیاه نیز بیش از پنجاه میلیون انسان را در اروپا و آسیا به کام مرگ می فرستاد. به این ترتیب در آن روزگار آزگار، جهان در اغما فرو رفته بود، در ظلمت. در نگریستن جولان دهی مرگ که با آرواره‌های قدرتمندش استخوان‌های زندگی را درهم می‌شکست. همان زندگی ملال آور و مشقت‌زا را. همان زندگی که شورهایش به دستان بی مهر نسیان سپرده شده بود. اما، اما در همان زمانه پلشت و پلید، بارقه امیدی به سان نیلوفری در مرداب تباهی برخاسته بود تا باری دیگر موهبت شور را به زندگی هدیه کند. آن موهبت هنر نام داشت. هنری که به معنای عشق ورزیدن به زیبایی است، به معنای شکستن تابوها و خشم های سرکوب شده و رهسپارشدن از نهان به عیان به منظور شکوفایی آن قریجه های فراموش شده. هنری که بعدها، به «بازی زیبا» هم وقار  می‌داد. به این ترتیب در همان قرنِ طاعون سیاه، عصر رنسانس آغاز شد و یک قرن بعد فلسفه ممنتوری - با همان اسکلت جمجمه که استعاره از یادآوری مرگ بود، می گفت«به یاد داشته باش که روزی تو باید بمیری»- در آثار مختلف هنری مانند نقاشی و نمایشنامه‌های ادبی خودش را نشان می‌داد. در این اثنا عصر رنسانس نیز چشمگیر و چشم نوازتر می‌شد. انگار، ققنوسی از قلب این خاکستر فلاکت زاییده می‌شد. جهان بشر در حال دگرگونی بود. دگرگونی بسیار، بسیار عظیم. بدین سان در سالهای ابتدایی قرن شانزدهم مارتین لوتر، طلایه‌دار جنبش پروتستانیسم از راه رسید تا با اعلامیه 95 ماده‌ای‌اش که بر سر در کلیسای ویتنبرگ، علیه پاپ و کلسیای کاتولیک آویخت، قدرت پاپ و کلیسایش را ضعیف‌تر کند، تا سرآغازی برای نسوزاندن کتاب‌ها، خیزش و جهش علم و الهام بخشی برای خلق آثار هنری و حتی ایجاد مکاتب فلسفیی مانند عملگرایی نشود. در ادامه، فیلسوفان و هنرمندان برجسته  یکی پس از دیگری ظهور می کردند و کارل پنجم پادشاه اسپانیا  سنگ بنای یکی از قدرتمندترین امپراتوری‌های تاریخ بشر را می‌گذاشت. به این ترتیب، پایان قرن شانزدهم و عصر رنسانس با آغاز عصرروشنگری در قرن هفدهم سنجاق می خورد. درست 3 سال پیش از نقاشی آنتونیو پردا، رنه دکارت یکی از شهیرترین جملات تاریخ فلسفه را در سال 1637 گفت؛ جمله‌ای که قرن‌ها بعد، انگیزه‌ای برای نگارش یکی از جذاب‌ترین کتب «بازی زیبا» توسط یکی از مفاخرش می‌شد: «من می اندیشم، پس هستم.» سپس در قرن هجدهم این عصر با ظهور متفکران نامداری چون روسو و انقلابهای بزرگی چون انقلاب کبیر فرانسه، جایش را به انقلاب صنعتی اول داد تا اختراع‌ها و اکتشافات بشر با سرعت بیشتری یکی پس از دیگری از راه برسند تا نیمه دوم قرن نوزدهم هم به عنوان انقلاب صنعتی دوم شناخته شود. باری، در همین دوره بود که اتفاقی غیرمترقبه نوید تحول بزرگ دیگری را نیز می داد. اتفاقی که در آتیه و به کرات در تاریک‌ترین اوقات بشر نشان می‌داد که می‌تواند به امداد او آید، درست مانند هنری که بارها و بارها در قلب تاریکی می تابید، گویی او هم مانند ستاره ارندیلی بود که گالادریل به فرودو- ارباب حلقه ها: یاران حلقه - بخشید:« بادا که هرگاه همه روشنایی‌ها خاموش می‌شوند، در تاریکی چراغ راهت باشد» و آن اتفاق غیرمترقبه هم چراغ راه انسان، در پهنه زار تاریکای ظلمتش می‌شد.

تلاقی فوتبال و هنر در انقلاب صنعتی

در اوج پیشتازی بشر در علم صنعت، ظهور نظریه مارکسیسم و جنبش‌های کارگری و تقابل با نظام سرمایه داری در ژانویه 1863، اتحادیه «بازی زیبا» در لندن تاسیس شد. بلی، بالاخره «فوتبال» از راه رسیده بود. به رغم تفاوت‌ها، گویا این زاییده نوظهور بشر شباهت‌هایی را با هنر داشت و می‌توانست کارهایی را انجام دهد که فقط از عهده هنر برمی‌آمد و حتی بعدها، فراتر از آن را.  هربرت مارکوزه در ستایش هنر اعتقاد داشت فارغ از آن جنبه‌های شورانگیز شاعرانه‌اش، می‌تواند اختلافات طبقاتی را با همان امر زیبایی شناسی درهم بشکند. حیرت انگیز بود که فوتبال هم می‌توانست چنین کاری کند. بنابراین با نظر به نقاشی نقاشی «حکایت گذرا» آنتونیو پردا در قرن هفدهم که جریان اجتماعی- تاریخی و فکری پیش و بعد از خودش را روایت می کرد که در گذر زمان به زمانه انقلاب صنعتی و نقاشی «رفتن به مسابقه» لوری در قرن بیستم پیوند می خورد، می توان علل رویدادهای اجتماعی-تاریخی و فکری خلق یک اثر را با اثر دیگر قبل از آن، مرور، بررسی و تبیین کرد تا پس از تحلیل آن 2 اثر، جریان تاریخی-اجتماعی- فکری پیش از پیدایش را که سرانجام به زایشش انجامید، توصیف نمود. آن هم با این مضمون که جامعه ای که فوتبال در درونش متولد می‌شد، میراث چه جریانهای اجتماعی-تاریخی و تکاملی بوده که در چنین شرایطی بدل به یکی از محبوبه‌های بشر و فراتر از آن عنصر مهمی در خط مشی زندگی آحاد مردم دنیا شده. علاوه بر این، آنچه پرداختن به آثار هنری و تشابهاتش با فوتبال را جذاب‌تر می‌کند، یافتن قرابت‌هایی با خود اثر یا همان جریان‌های اجتماعی-تاریخی و فکری که سبب خلق یک اثر هنری و همچنین اهمیت یک مسابقه فوتبال گردیده است، می‌شود. بنابراین با این تفاصیل می‌توان از همان نقاشی «حکایت گذرا» آنتونیو پردا، پلی به فوتبال زد، آن هم به عنوان راوی که سیر اجتماعی-تاریخی را روایت می‌کند که پس از دوره خودش(عصر روشنگری) منتهی به انقلاب صنعتی و حتی خلق اثر «رفتن به مسابقه» لوری و البته خلفت فوتبال گردیده است. همچنین از آنجایی که هنر طنینی از زندگیست و فوتبال هم همینطور، می توان تشابهات نمادینی را نیز بین آنها پیدا نمود. مانند ساعت در اسکوربورد ورزشگاه که مثل ساعت رومیزی آن نقاشی، گذر زمان را نشان می‌دهد. گذر زندگی و کوتاهی وقت و فرصت را، فرصت‌هایی که بسیاری از اوقات، اندک‌اند و اغلب تکرارناپذیر، درست به مثابه یک بازی فوتبال که هدر دادن همان فرصت‌های تکرار ناپذیر در آن می‌تواند بدل به حسرتی ابدی برای یک فرد و حتی یک ملت گردد. همچنین اهمیت و تنش یک مسابقه فوتبالی که برخاسته از تمام جوانب ارزشیِ اجتماعی و سیاسی پیرامون آن بازی است، حتی می‌تواند مفهوم ممنتوموری را تداعی کند. درست مانند فینال جام جهانی 1938 –ایتالیا در مقابل مجارستان- که موسولینی رهبر فاشیست‌ها پیش از آغاز بازی فینال در تلگرافی خطاب به لاجوردی پوشان گفت: «ببرید یا بمیرید» کسی چه می‌دانست، شاید در صورت شکست در آن فینال به راستی مرگ در انتظار ویتوریو پوتزو و پسرانش می‌شد. همانطور که آنتال اسزابو دروازه‌بان مجارها با طعنه گفت:«ممکن است 4 گل خورده باشم اما زندگی آنها را نجات دادم.» انگار این واقعه یادآور نمایشنامه تراژدی ریچارد دوم که توسط ویلیام شکسپیر در سال 1595 سروده شد، می‌باشد -استعاره ای از ممنتوری نیز است- که نوشته بود:« بجنگ و بمیر؛ مرگ را با مرگ نابود کردن است. در حالی که از ترس مردن خراجی برده‌وار به مرگ است.» همچنین بازی فوتبال طنینی از جنبش پروتستانتیسم است که به عنوان یکی از همان رموز پنهان می‌توان آن را در نقاشی آنتونیو پردا نگریست.

باز هم مانند فوتبال. مانند داربی پرتنش تین-ویر بین نیوکاسل و ساندرلند که ریشه در جنگ های داخلی انگلیس بین سلطنت طلب‌ها و جمهوری خواه‌ها دارد یا داربی اولدفریم بین کاتولیک‌های سلتیک و پروتستان‌های رنجرز. تنها کافی است باری دیگر خوشحالی پس از به ثمر رساندن گلی توسط پل گاسکوئین با پیراهن تیم گلاسکو رنجرز در سال 1998 در داربی اولدفریم برابر سلتیک را از نظر بگذرانیم که به شکل نمادین شادی پس از گلش را با فلوت زدن نشان داد.

با گریزی به قرن 17 می توان پی برد فلوت زدن نمادی از پیروزی یک پروتستانی بر یک کاتولیک در آن دوران بود. اگرچه گاسکوئین در آن زمان با جریمه نقدی سنگینی(20000 پوند) مواجه شد اما بخش دیگری از تاریخ مهم اروپا را آن هم در مستطیل سبز در بوم چشمانمان نقاشی می‌کرد. چیزی را که اغلب در آثار هنرهای تجسمی مشاهده در موسیقی‌های کلاسیک شنیده، در کتاب‌ها خوانده و یا در جریان‌های اجتماعی لمس می‌شد، این بار در بازی فوتبال دیده شده بود. همچنین فوتبال پراگماتیست گردید، بویژه زمانی که سرمربی‌های عمل‌گرا یا همان نتیجه‌گراها آمده بودند. هلنیو هررا، مورینیو، پیگرینی، آنچلوتی، سیمئونه و بسیاری دیگر. چرا که آنها بارها و بارها چه در قالب کلمات و چه در اندیشه های تاکتیکی‌شان به این مفهوم فلسفی جامه عمل پوشانیده‌اند. مفهومی که ریشه در جنبش پروتستانتیسم و قرنها پیش دارد. افزون براین با قرابت زمانی آن نقاشی با جمله جنجالی رنه دکارت می توان بیشتر از پیش به فهم کتاب ستاره ایتالیایی پی برد که چنین عنوان آشنایی را برایش در نظر گرفته بود:« من می‌اندیشم، پس بازی می‌کنم.» انگار چرایی انتخاب این عنوان توسط آندره آ پیرلو  می‌تواند خواننده را به قلمرو چگونگی اندیشه نفهته در شکل گیری این عنوان رهسپار کند، به قرن هفدهم، به عصر روشنگری، به فلسفه ایدئالیسم رنه دکارت. به انضمام همه اینها، عظمت سقوط فرمانروایی تیم‌های قدرتمند در فوتبال را به شکل نمادین می‌توان به سقوط امپراتوری هاگسبورگ کارل پنجم تشبیه کرد که با آن همه عظمت به زیر کشیده می‌شد. به راستی، چه کسی در دهه 50 میلادی می‌توانست تصور کند روزی مجارستان بزرگ به تیم ضعیفی در اروپا مبدل خواهد گشت؟ آن همه شکوه. آن همه فروغ. آن همه جلال و جبروت. انگار این آنات و لحظات مالامال از محنت در فوتبال  دوباره یادآور یکی دیگر از جملات ویلیام شکسپیر در تراژدی ریچارد دوم است، مرثیه ای برای پادشاهان سقوط کرده« بیایید بر خاک نشینیم/ و از مرگ شاهان قصه های غم انگیز بگوییم» و اکنون از مجارهای جادویی تنها قصه‌ها مانده، درست مانند کارل پنجم. به هرصورت، فوتبال با چنین پیشینه اجتماعی-تاریخی پیش از ظهورش، پس از شکل‌گیری‌اش نیز با دشواری‌هایی حاکی از همان جریان اجتماعی- تاریخی، مواجه شده بود. قشر طبقه کارگر در مقابل قشر بورژا و اشرافی. طبقه محروم و ملول جامعه ای که «بازی زیبا» را یگانه شاهراهی برای رهایی از شرایط دردناک کنونی‌اش می‌دانست، در مستطیل سبز یارای مقابله با قشر طبقات بالای جامعه را نداشت تا که اتفاق دیگری، این گره را باز می کرد. آن هم توسط مرد اسکاتلندی که به تازگی وارد انگلیس می‌شد. مردی که نامش گره خورده با یکی از مهم‌ترین و بزرگترین تحولات در تاریخ فوتبال، آن هم در جامعه ای که در قیل و قال و شلتاق انقلاب صنعتی تقلا می‌زد اما، اما همچنان فوتبال را می‌پرستید. آن اسکاتلندی، فرگس سوتر نام داشت. در سکانسی از سریال بازی انگلیسی، زمانی که اتحادیه فوتبال انگلیس متوجه شد فرگس سوتر و جیمی لاو به عنوان اولین بازیکنان حرفه‌ای فوتبال که برای بازی در تیم طبقه کارگری بلکبرن دستمزد می‌گیرند، مصمم شدند که آنها را از بازی در فینال محروم کنند. به این ترتیب فرگس سوتر تصمیم می‌گیرد شخصا با آرتور کینارد رئیس اتحادیه و اولین ستاره فوتبال- به گفته بسیاری از روزنامه‌نگارها- گفت و گو و او را متقاعد کند که آنها  برای پول بازی نمی‌کنند بلکه شرایط بازی آنها با قشر طبقه بالا که به راحتی امرار و معاش می‌کنند و فرصت تمرین کردن را دارند، برابر نیست. چراکه یک کارگر که تقریبا 6 روز هفته را باید کار کند تا بتواند چرخ زندگی‌اش را بچرخاند، دیگر جان و مجالی برای تمرین کردن نخواهد داشت. بنابراین دستمزد گرفتن برای بازی تنها راهی است که می‌تواند این شرایط منصفانه را ایجاد کند تا آنها در بالاترین سطح فوتبال به رقابت بپردازند. سرانجام اتحادیه فوتبال انگلیس با درخواست سوتر و همراهانش موافقت می‌کند تا اینکه سالها بعد تیم المپیک بلکبرن به اولین تیم طبقه کارگری بدل می‌شود که توانست قهرمان جام حذفی شود. این رویداد به مثابه یک تابوشکنی در نظام اجتماعی آن زمان بود. درست همان کاری که هنر نیز انجام می‌داد. اینکه برای لحظاتی ولو کوتاه، مردمی از طبقات مختلف جامعه در استادیوم ورزشی کنار هم می‌نشینند و 22 جنگجو به نمایندگی 2 گروه، مقابل هم قرار می گیرند تا از آرمان‌ها و جایگاهشان دفاع کنند. به همین دلیل  مارچلو بیلسا گفته بود« یکی از دلایلی که فوتبال محبوب‌ترین ورزش دنیاست به این خاطر است که ضعیف می‌تواند قوی را شکست دهد.» و بارها و بارها در طول تاریخ فوتبال این اتفاق افتاده بود تا این یکی از همان ویژگی‌هایی باشد که فوتبال را حتی از هنر هم جدا می کند. با این اوصاف، آنچه را که در یک اثر هنری می‌توان رصد کرد در فوتبال هم می‌توان یافت و آن سیر اجتماعی-تاریخی و تکاملی اندیشه و البته شور آن است که با اقتباس از همان جمله هربرت مارکوزه در ستایش هنر می توان گفت که فوتبال هم توانسته بود تا اختلافات طبقاتی را در هم بکشند. به این ترتیب پس از انقلاب صنعتی و حرفه ای شدن فوتبال در بریتانیا، بازی زیبا وارد وادی تازه‌ای می‌شد؛ وادی که به سرعت در آن به آسمان قلمرو قلب های گوناگون در اقصی نقاط جهان پرواز می‌کرد تا یکی پس از دیگری آنها را فتح و دلباخته خود کند تا مانند یک جریان هنری در فرآیندهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آن جامعه اثرگذار گردد. 

 ادامه دارد...

*رامتین ایمانی نوبر


Loading...
Loading...
Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...
  • Loading...Loading...Loading...Loading...