زیبایی شناسی «بازی زیبا»؛ به مثابه ستونی بیپایان برای بنای زندگی
به گزارش فوتبال 360، یکی از تاثیرات مثبت اجتماعی فوتبال در آغاز پیدایشش، بازمیگردد به اواخر قرن نوزدهم که فریدریش انگلس در مقالهای از اوضاع وخیم و بغرنج شهر منچستر به سبب انقلاب صنعتی نوشت.
زیبایی شناسی بازی زیبا
در این باره، پیتر لاپسن در کتاب «خدا را شکر برای فوتبال» مینویسد آنا کانل، همسر معاون کشیش اسقف شهر منچستر(آرتورر کانل) برای نجات شهر از هرج و مرج و عیاشی که مردان پیشه کرده بودند، پیشنهاد تاسیس باشگاه های ورزشی را میدهد. همان طور که لاپسن در ادامه اضافه میکند، مایه شگفتی بود. پیشنهاد آنا به ثمر نشست. رفته رفته فوتبال سبب بازپروری و بهبودی سلامت اجتماعی شهر میشد. بعدها لوری که خودش هوادار منچسترسیتی بود- منچسترسیتی اولین تیم فوتبال تاسیس شده در شهر منچستر است- در اثر جذاب دیگرش به نام «مسابقه فوتبال» که در سال 1949 آن را نگاره کرده بود، شور و هیجان مردم شهر منچستر را برای رفتن به استادیوم ورزشی و تماشای مسابقه فوتبال، آن هم در تقابل با دودسیاه کارخانه های صنعتی نشان داد.

او که در عمده آثار فوتبالیاش به مضامین پیرامون مستطیل سبز میپرداخت در واقع در این اثر میخواست شور و شوقی واحد و یکپارچهای را به نمایش بگذارد که برای 90 دقیقه میتوانست افراد را پس از گذر از حدود 6 روز پرمرارت، در پایان هفته، به یک دلیل گردهم آورد تا برای مدت ولو کوتاهی با یک مسابقه فوتبال از اضطرابهای زندگی و روز-مرگ-ی- هایش نجات یابند. از این رو میراندا ساویر، نویسنده و روزنامه نگار انگلیسی در سال 2018 در مصاحبهای به گاردین گفت: «اجتماع، تجارت، سیاست و طبقه اجتماعی بخشی از زمین بازی فوتبال هستند که در بافت اجتماعی ما تنیده شده است. از ضربه زدن بچهها به توپ در خیابان گرفته تا صفحات اول روزنامهها و تا وفاداری دیوانهواری به باشگاه که به اندازه تمام عمر طول میکشد.» به این ترتیب با افزایش اهمیت و محبوبیت فوتبال در بافت اجتماعیِ قرن بیستم و همین طور افزایش این محبوبیت در آغاز قرن بیست و یکم در سال 2017 هنک ویلیز تامس، هنرمند سیاه پوست امریکایی - که در زمینه هنر مفهومی تخصص دارد- را بر آن داشت تا با خلق 2 اثر متفاوت هنری، روایت دیگری را از همان بافت اجتماعی - تاریخی و سیر تکامل تاریخ اندیشه بازگو کند؛ روایاتی که برگرفته از عدالت خواهی، آزادی و حقوق تساوی انسانها با هر قوم و نژاد و طبقه فرهنگ و جنسیتی بود و با زبان ساده فوتبال میتوان آن را شرح داد. درست مانند نقاشیهای لوری، 2 اثر تامس هم به شکلی مستقیم با مضمون فوتبال در یک اثر هنری متجلی شده است. یکی از آثار دلربای او مجسمه «ستون بی نهایت سه» است که 10 توپ فوتبال به طور عمودی بر روی هم قرار گرفتند تا به شکل ستون شوند. نکته مهم در مورد این اثر، اقتباس آن و روایت تاریخی ساخت آن است چرا که نسخه اصلی «ستون بیپایان» در سال 1938 توسط کنستانتین برانکوسی هنرمند رومانیایی ساخته شد.


این اثر که به عنوان یکی از آثار بزرگ مجسمه سازی قرن بیستم مورد ستایش قرار گرفته، توسط «اتحادیه زنان گورج» به افتخار سربازان رومانیایی که در طول جنگ جهانی اول از «تورگو جیو »در برابر نیروهای آلمانی دفاع کردند، سفارش داده شد. بار دیگر آنچه که در این اثر هنری میبینیم، سیر تاریخی است که در وقایع مهم فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در هنر و در فوتبال میتواند اثر بگذارد و خودش را عیان کند. در اثری دیگر، تامس به وسیله پیراهنهای گران قیمت تیمهای لیگ برتر انگلیس و ادغام آنها با هم، لحافی را دوخت. در این خصوص وقتی خبرنگار از او پرسید چرا آثارش اینقدر روی دنیای ورزش سرمایه گذاری شده و چرا پیراهنهای فوتبال را به عنوان مادهای برای لحاف جدید خود انتخاب کرده است؟ او پاسخ داد:« بسیاری از ویژگی های مردانگی با درک قدرت فیزیکی شکل میگیرد. وقتی که من در حال تبدیل شدن به یک مرد بودم، متوجه شدم اگر چه دوست داشتم ورزش و در مسابقات شرکت کنم اما در مورد توانایی بدنی استثنایی نیستم. افراد فقط به دلیل توانایی آنها در کنترل توپ با دست یا پای خود به مقام ابرقهرمانی میرسند! فکر میکنم وقتی ارزش انسانیت و فضیلت فرد مورد ارزیابی قرار میگیرد، بر ارزش استعداد فیزیکی آن در جامعه ما تأکید زیادی میشود. وقتی من در مورد بدن سیاه و ورزش صحبت می کنم، سعی می کنم به این موضوع بپردازم. از لحاظ تاریخی، برای بسیاری از مردم آفریقایی تبار، یکی از معدود راهها برای غلبه بر تأثیر منفی استعمار و بردهداری این بود که از طریق توان فیزیکی نشان دهند میتوانند از اروپاییها پیشی بگیرند و اگر آنها توانستند این کار را انجام دهند، مانند آنچه با جک جانسون، جسی اونز و محمد علی در میان دیگران دیدیم، آن زمان بود که آنها توانستند آزاد شوند و فضای بیشتری را برای آزادی بیشتر دیگران ایجاد کنند. البته اکنون متوجه شدهاید آنها به دلیل کاری که قبلاً بهشان گفته شده بود نمیتوانند انجام دهند، بسیار تجاری شدهاند. من واقعاً شیفته جهانی شدن هستم و اینکه چگونه ورزش در برخی از جاها، به نوعی شتاب دهنده تجارت جهانی و تسلط فرهنگی بوده است. از آنجا که جهان کمتر نظامی شده، ورزش تبدیل به نیابتی برای آن شده است. جام جهانی و المپیک به نوعی جنگهای نیابتی در مورد ناسیونالیسم هستند. در واقع می توانید جهانی شدن و تقاطع تجارت را در جلو و پشت پیراهن های فوتبال مشاهده کنید؛ در پشت نام بازیکنان به طور فزایندهای جهانی شده است اما سپس شرکتهای بینالمللی مانندEtihad Chevy و Standard Chartered Bank را در جلوی آنها مشاهده میکنید. بنابراین لحاف ساخته شده از این مواد، همچنین اشارهای به رقابت مداوم برای تسلط بر جهان به شیوهای بسیار پیچیدهتر و گاهی پنهان است.» نکته بسیار قابل تامل در خصوص این اثر هنری - فوتبالی علاوه بر اینکه بیانگر شرایط کنونی جهان است در سوی دیگر بیانگر پیشینهای است که تامس به روشنی از آن گاه بود. این سبک لحاف دوزی ریشه در گذشته زنان آفریقایی - آمریکایی در لحاف دوختن دارد که به اندازه خود کشور آمریکا قدمت دارد. زنان برده سیاه پوست برای ریسندگی، بافندگی، دوخت و لحاف در خانوادههای ثروتمند کار میکردند و برخی از آنها مهارتهای بالایی در این حرفه پیدا کرده بودند. همچنین قبل از لغو بردهداری، اعضای راه آهن زیرزمینی از لحافها برای علامتگذاری مسیرهای فرار و پناهگاههای بردگان فراری هم استفاده میکردند. در واقع تامس فارغ از آنچه که آن را جهانی شدن فرهنگ فوتبال نامید، دنباله رو گذشتهای هم بود که دوران تاریک بردهداری را با خود یدک می کشید؛ دورانی که ورزش هم در براندازی آن نقش داشت تا تا سرانجام به امروز و خلق این اثر او بیانجامد.


ضمن اینکه بسیاری از رویدادهای هنری دیگر که در فوتبال دلالت داشته را هم میتوان به این صورت مورد واکاوی قرار داد که هریک دراز آهنگی بس بلندی از پیشینهای را دارد که در فوتبال تجلی و تبلور مییابد. مثل سرود باشکوه لیگ قهرمانان اروپا که سفری است به قرن هجدهم، به کشیشِ زادوک «جورج فردریک هندل»، آن نابغه آلمانی موسیقی که تونی بریتن در سال 1992 ساختِ موسیقی لیگ قهرمانان را از او اقتباس کرد. مثل «ژوگوبونیتو» برزیلیها که در سکانس ابتدایی فیلم پله، تولد یک افسانه(2016) نشان داده شد، رقص سامبایشان ریشه در هنرهای رزمی دارد، آن هم به منظور مقابله با استعمارگران پرتغالی. رقصی که به زودی وارد پاهای هنرمندشان میشد تا در آوردگاه سبز مانند سازی به وسیلهاش، نوای آکنده از تاریخ غمناکشان را بنوازند و بخواندند. نوایی سرشار از سرخوشی، شور، قریحه، طراوت و لطافت را. با این اوصاف همان طور که در ابتدا گفته شد، فوتبال ضمن اینکه طنینی از هنر است تا با بررسی جریان اجتماعی - تاریخی که به هنگام، پیش و بعد از یک اثر، ولو اینکه آن اثر هیچ ارتباطی هم به فوتبال نداشته باشد، بتوان همان جریان اجتماعی - تاریخی را برایش توصیف کرد؛ افزون بر این، میتوان گفت زمانی که خودش هم به طور مستقیم مضمون یک اثر هنری میشود، گویی دارد بخشی از همان سیراجتماعی-تاریخی را که این بار خودش هم در آن تاثیر گذار بوده به وسیله هنر و با زبان هنرمند، بازگو میکند و آنچه که در این چشم انداز شایان توجه است، نقطه تلاقی و وجه اشتراکِ زمانی است که این 2 (فوتبال و هنر) را بهم پیوند می زند.
فوتبال، ورای هنر
« ورزش این قدرت را دارد تا جهان را تغییر دهد؛ قدرت این را دارد تا الهام بخش باشد. قدرت این دارد تا مردم را متحد کند؛ آن هم در مسیری که کمتر چیزی می تواند. ورزش با زبانی صحبت می کند که جوانان درک میکنند. ورزش میتواند در جامعهای که فقط ناامیدی وجود دارد، امید را ایجاد کند. قدرت ورزش برای نابود کردن موانع نژادی بیشتر از حکومت است.» نلسون ماندلا
پاره ای از اوقات، بازی زیبا، حتی فراتر از هنر هم میشود و خودش تنها عاملی برای پویایی و تحول اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در فرد و جامعه نام میگیرد. این، قدرت فوتبال است. قدرتی که برخاسته از زبان ساده، شیوا، جهان شمول و حب نیابتی ناسیونالیستیاش است. همچنین ناآگاه بودن از آیندهای که با هر ثانیهاش میتواند سرنوشت یک بازی و حتی یک ملت را رقم زند، آن را بیبدیلتر، جذابتر و پرشورتر هم میکند. شور سرخوشانهای که گویا همواره نوید زندگی را میدهد، صلابت را، جور دیگر نگریستن و بهتر زیستن را. بنابراین نیروی فوتبال به گونه ای افزایش مییافت که خودش میتوانست مجری رویداد شود که اغلب آمیزهای از غریزه زندگی بود و گاهی هم غریزه مرگ. در 25 دسامبر 1914 در شب کریسمس در یکی از آن مناطق بیغولهای که به آن لقب « سرزمین هیچ کس» را داده بودند، طرفین جنگ اسلحهشان را زمین گذاشتند و با شادی و آواز و برگزاری بازی فوتبال، کریسمس را جشن گرفتند. اگرچه روایات گوناگونی از اتفاقات آن روز ذکر شده اما آنچه قدر مسلم هست آن است که در آن شب سربازها، در بحبوبه جنگ و در میان قتلگاه، فوتبال بازی میکردند. همچنین هوگو کلاوس در شاهکار «اندوه بلژیک» نوشت در آغاز جنگ جهانی دوم در منطقه مردم فلاندری در بلژیک که در 2 دهه پیش هم دریکی دیگر از همان مناطق «سرزمین هیچ کس» شاهد آوارگی و بیوارگی و ویرانههای جنگ بودند، شور و شوقی وصف ناپذیر به فوتبال داشتند که در آن بحران در کافه ها دور هم جمع میشدند و در مورد اتفاقاتی که در مسابقات تیمهای محبوبشان رخ میداد با یکدیگر به بحث و گفتگو میپرداختند.

در واقع نقطه مشترک چنین وقایعی آن است که فوتبال مانند پلی بود که بسیاری از مردم حتی در اعماق تباهی و فلاکت هم میتوانستند به وسیله آن هر از گاهی بوسهای بر پیشانی زندگی بزنند. بعدها این پل یکی پس از دیگری، برای تمام مردم دنیا، به ویژه برای جهان سومیها و برای اقوام و مللی که ابرقدرتهای جهان آنها را نادیده میگرفتند هم ساخته میشد. از این رو، یکی از آن رخدادهایی که نشان داد فوتبال نیرویی ورای هنر را دارد، یعنی همان ناآگاهی از ثانیههای غیرمترقبه پیش رو، همان شور ناسیونالیستی که ناقوس عشق و وحدت را در میعادگاه قلبها به صدا میآورد، همانی که پیرپائولو پازولینی آن را« نمایشی جایگزین تئاتر» نامید و یورگن کلوپ در ستایشش گفت «برایش تنها چیزی است که از سینما الهام بخشتر است. چون که صبح از خواب بلند میشود و میبیند تمام آن جادو واقعی بود.» در 8 اکتبر 2005 حادث شد. زمانیکه تیم ملی کامرون با پیروزی برابر مصر میتوانست به جام جهانی راه می یابد. در حالی که به نظر می رسید مسابقه با نتیجه مساوی یک یک به پایان خواهد رسید در واپسین ثانیه های بازی شیرهای رام نشدنی، صاحب یک ضربه پنالتی شدند. تنش و تهییج به اوج خودش رسیده. انگار، نفسها در سینهها زندانی شده و التهاب، زندانبانشان شده بود. در یک سو کامرونیها و در سویی دیگر در قاب تلویزیون مردم جنگزده تلویزیون، قلبهایشان را به دست گرفته بودند چرا که گل شدن این ضربه پنالتی، به منزله پایان امیدهای دیدیه دورگبا و یاران و مردمش، برای راهیابی به جام جهانی بود. باری، در دقیقه 96، پیر وومه پشت توپ ایستاد. داور سوت را زد. او با پای چپش ضربه اش را به توپ زد اما، اما توپ تیرک دروازه را در آغوش گرفت. هیچ کس باورش نمیشد. هیچ کس. اخگرهای امید باری دیگر در شریانهای تیم ملی ساحل عاج دمیده شد. اکنون پس از این تساوی، آنها باید برابر سودان به پیروزی میرسیدند تا راهی جام جهانی شوند. 2 ساعت بعد، ساحل عاج با پیروزی 3 بر یک برابر سودان به جام جهانی راه یافته بود. آن دقایق بی بدیل، دراماتیک و لبالب از شور و هیجان ساحل عاجل همه چیز را با خود داشت؛ حتی بیشتر از حضور در جام جهانی را. دقایقی پس از سوت پایان بازی، دیدیه دروگبا در پیام تصویری از طرفین جنگ داخلی(شورشی ها و دولت) درخواست کرد تفنگهایشان را به زمین بگذارند و انتخابات برگزار کنند. در نهایت حیرت، درخواست دروگبا با موافقت طرفین جنگ قرار گرفت و با این آتش بس به لطف فوتبال، برای مدتی جنگهای داخلی در ساحل عاج متوقف شد تا از این رویداد به عنوان یکی از درخشانترین وقایع تاریخ فوتبال یاد شود؛ رویدادی که که پژواکی از نیروی قدرتمند بازی زیبا بود. با این وجود، همیشه همه اتفاقات اینگونه پیش نمیرفت. در در ژوئن 1969 در مقدماتی جام جهانی 1970 مکزیک اتفاقات هولناک بازی 2 تیم هندوراس و السالوادور در نهایت به جنگ صد ساعته بین این 2 کشور انجامید؛ جنگی که به آن لقب «جنگ فوتبال» را داده بودند تا بیش از 2000 کشته و صدها ها هزار زخمی و آواره را به جا بگذارد. سایمون کوپر، نویسنده و روزنامهنگار مشهور انگلیسی در این خصوص نوشته «جنگ فوتبال یک جنبه از قدرت فوتبال را در بر می گیرد؛ بازی که سبب جدایی میشود اما در سایر مواقع، این بازی به همان اندازه، نیروی قدرتمندی را برای متحد کردن دارد. علاوه بر خوردن، آشامیدن و مردن، تنها چیزی که میلیاردها نفر در آن اشتراک دارند، فوتبال است.» حق با اوست، این اشتراک و این قدرت دوسویه خیر و شر، یکی دیگر از ویژگیهای منحصر به فوتبال و ورای هنرش است.
همان طور که فروید گفته بود، پرداختن به چیستی یک اثر هنری می تواند فهم آن را لذت بخش کند؛ از این رو، میتوان گفت این نگرش در مورد فوتبال هم صدق می کند. بنابراین پل زدن یک اثری هنری مانند همان نقاشی « حکایت گذرا» آنتونینو پردا به فوتبال از آن جهت حائز اهمیت است که آن اثر به طور غیرمستقیم سیرتکاملی اجتماعی-تاریخی اندیشه بشر را بازگو میکند؛ تاریخی که از جنگهای صلیبی، طاعون سیاه، جنبش پروتستانتیسم، عصر رنسانس و روشنگری به انقلاب صنعتی اول و دوم منتهی میشد، انقلابی که درهمان برهه زمانی، تولد فوتبال را به دنیا خوشامد میگفت. علاوه بر آن، حتی برای چیستی و فهم برخی از وقایع بازی فوتبال، باید باری دیگر گریزی به همان قرون پیشین زد. مانند همان شادی پل گاسکوئین در داربی اولدفریم که بخشی از تاریخ قرن هفدهم و اثرات جنبش پروتستانیسم را حکایت میکرد. به راستی شاید اگر این سیر تکاملی اندیشه از همان قرون گذشته به این صورت پیش نمیرفت، امروز ورزشی به نام فوتبال با سیاق کنونیاش وجود نداشت. همچنین با نگریستن به آثار هنری نظیر لورنس استیفن لوری و هنک ویلیز تامس و دیگران که این بار مضمون ظاهریِ اثر، مستقیم خود فوتبال است، آن روایات اجتماعی-تاریخی را از نظر خواهد گذشت که متاثر از فوتبال و به وسیله هنر ابراز میشود؛ مثل همان لحافی که تامس دوخته بود تا هم سبقه و چیستیهایی که به این اثر ختم شد را بازگو کند و هم آن دغدغه و اندیشه کنونی را که با عاملیت فوتبال تبلور یافته، بیان کند. علاوه بر این 2، فوتبال هم خودش فارغ از هنر بدل به یک موتور محرک شده تا بتواند مولد جریانهای فکری، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در جامعه شود. جریانی که پیش و بیش از هر چیزی میتواند با طراوت و پویایی اش به روز-مرگ-ی- های انسان حیاتی دوباره بدهد، حیاتی که پس از کشف چراییها و چگونگیها و آمیزهای از تلخند و شکرخندها، از اقلیم مه آلود ناآگاهی به سوی کرانههای روشن آگاهی پرواز کند تا در همان سایه روشنهای زندگی مشقتزا، در دَمی بتواند با شور شاعرانهاش شعور ناظرش را محصور و مسحور و شیفته و شیدای خویش کند. «شوری به روایت فوتبال، به بازی زیبا و هنر» که میتواند در جامه نسیمی، از هزارلای زندگی، دست نوازشش را بر روح آدمی بکشد تا فریدریش نیچه در «غروب بتها» در تکریمش بنویسد «ریشه کن کردنِ شورها یعنی ریشه کن کردنِ زندگی.»

